داستان شناور
داستان شناور:
یروز عادی وقتی که شناور داشت ۱۲ کیزوکی هارو مرور میکرد یادش اومد رئیس موزان بهش دستور داده بود براش با خونش یدونه شیطان بیاره
بعد اونم تازه نصف شب یادش افتاده بودددد
شناور: الان چه غلتی کنممم😭
موزان با لگد میاد تو اتاق👺
شناور همونجا مثل بلبل ازجا بر میخیزه🗿
و میگه سلام
موزان: سلام مرضضضضض!
شیطان اوردی؟
شناور: ....
موزان:لال شدی؟
دفعه بعد تکرار بشه میکشمت!!
شناور: یا خداااا😭
عررررررررر
همین نقاشیش رو میکشم میفرستم فردا!!
یروز عادی وقتی که شناور داشت ۱۲ کیزوکی هارو مرور میکرد یادش اومد رئیس موزان بهش دستور داده بود براش با خونش یدونه شیطان بیاره
بعد اونم تازه نصف شب یادش افتاده بودددد
شناور: الان چه غلتی کنممم😭
موزان با لگد میاد تو اتاق👺
شناور همونجا مثل بلبل ازجا بر میخیزه🗿
و میگه سلام
موزان: سلام مرضضضضض!
شیطان اوردی؟
شناور: ....
موزان:لال شدی؟
دفعه بعد تکرار بشه میکشمت!!
شناور: یا خداااا😭
عررررررررر
همین نقاشیش رو میکشم میفرستم فردا!!
- ۶۱
- ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط