Part ³ | قسمت دوم

Part ³ | قسمت دوم

یوری ویو

ا.ت هنوز نمی‌دانست چرا ربوده شده.

برای او، همه‌چیز ناگهانی و بی‌دلیل اتفاق افتاده بود.

نمی‌دانست چه کسانی او را آورده‌اند و از او چه می‌خواهند.

فقط یک چیز را می‌دانست...

باید راهی برای برگشتن به خانه پیدا می‌کرد.

---

ویو تهیونگ

ساعت نزدیک دوازده بود.

ماشین مقابل یک ساختمان قدیمی متوقف شد.

پیاده شدم و به ساختمان خیره شدم.

این مکان برایم آشنا بود.

سال‌ها بود پا به اینجا نگذاشته بودم.

گوشی‌ام را برداشتم.

«هیچ‌کس دنبالم نیاد.»

یکی از افرادم گفت:

«ولی رئیس—»

«این دستوره.»

وارد ساختمان شدم.

داخل تاریک بود.

چند قدم جلو رفتم که صدایی از تاریکی شنیدم.

«بالاخره اومدی، تهیونگ.»

ایستادم.

«دختر کجاست؟»

مرد از تاریکی بیرون آمد و لبخند زد.

«هنوز هم برای بقیه خودتو به خطر می‌ندازی.»

نگاهم سرد شد.

«من برای اون نیومدم. فقط نمی‌خوام کسی که هیچ نقشی توی این ماجرا نداره آسیب ببینه.»

مرد خندید.

«همین که برات مهم شده، کافیه.»

گوشی‌اش را بالا آورد و تصویری از ا.ت نشانم داد.

چشم‌هایم روی صفحه ثابت ماند.

«اگه اتفاقی براش بیفته...»

مرد حرفم را قطع کرد.

«تا وقتی کاری که می‌گیم انجام بدی، سالم می‌مونه.»

چند لحظه سکوت کردم.

بعد پرسیدم:

«چی می‌خواید؟»

لبخند مرد محو شد.

«اول باید درباره گذشته‌ات حرف بزنیم.»

نگاهم سردتر شد.

«گذشته من به شما ربطی نداره.»

مرد آرام گفت:

«اتفاقاً بیشتر از چیزی که فکر می‌کنی ربط داره.»

چراغ‌های ساختمان ناگهان خاموش شدند.

صدای قفل شدن در از پشت سرم آمد.

این بار مطمئن بودم...

آن‌ها فقط دنبال پول یا قدرت نبودند.

چیزی از گذشته می‌خواستند.

چیزی که سال‌ها پنهان مانده بود.

🍓🍓🍓

شرط:
لایک=۱۵🍟
بازنشر=10🍔

بوسسسس🎀💋
دیدگاه ها (۵)

Part³ ویو تهیونگچن...

وجَهان هرکس بِ وُسعت ، افکآر اوست...🌀️

رمان:A Heart in the Darkness فارسی: قلب در تاریکی

part 21ویو تهیونگهنوز به جمله‌ی روی گوشی خیره بودم که صدای ق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط