My Vampire Mate Season 2 part : 15
نه....جیمین تقریبا او را به آنها تقدیم کرده بود و اجازه داده بود جفتش را به هلویتا ببرند...جایی که خودش هرگز نتوانسته بود پیدا کند
در روسیه بدنبال گشته بود ، وقتی آخرین بار برایش کمین کردند شاید به آنجا نزدیک شده بود
خیلی نزدیک بود جفتش را از دست بدهد....حالا میدانست که هر کاری میکند تا او را نگه دارد
میتوانست از پس درد و خاطرات شکنجهوارش بر بیاید چون امشب دیده بود که چقدر با بقیه متفات است
طبیعت او مثل بقیهی خونآشام ها قاتل و پر خاشگر نبود
خون برای او....و حالا برای جیمین...فقط برای زندگی بود
وقتی از جیمین نوشید زخمش فورا شروع به التیام کرده بود. میتوانست او را حفظ کند.
کمترین کاری که میتوانست انجام دهد ، از آنجایی که بلاخره اِما باعث شده بود او ارزش زندگی کردن و زنده بودن را داشته باشد
اِما با صدای آرامی بیدار شد و چشمانش را بسختی باز کرد چراغ های بزرگی جلویش روشن شد
جیمین از ماشین بیرون زود و به سمت مهر برجستهای که در وسط در بود رفت ، مهر از دو نیمه تشکیل شده بود و دو گرگ در هر طرف وجود داشت
گرگها انگار که در دوران باستان کشیده شدهاند سرها،پنجهها ، نیشها و گوش هایشان به جلو اشاره میکرد
سرزمین بزرگ لیکاها
دیگر در کانزاس نیست
جیمین حتی با قدرت خودش هم نمیتوانست از شکاف بین فلز ها وارد شود
محافظت جادویی؟
البته
با تشکر از فریا بهتر از رانندگی با ماشین این را میدانست
اِما از بین مژگان خیس و پلک سنگینش دید که جیمین در حالی که با وجود باران سعی میکرد نوشتهی روی در را بخواند دستش را بین موهایش کشید
_ چطور باید از این در کوفتی برم داخل؟
یکبار دیگر تلاش کرد آن را باز کند و بار دیگر صدای غرشی دلهره آوری از بین شیار در طنین انداز شد
اِما باید در مورد آیفون به او میگفت؟
از لحاظ جسمی میتوانست؟
درست زمانی که با خودش در جدل بود در توسط شخص غیر قابل دیدنی باز شد
جیمین فورا بداخل ماشین برگشت
_ رسیدیم اِما
با اینکه بخاری ماشین تا انتها بالا بود و صندلی نیز گرم بود اِما مانند چیزی که هرگز حس نکرده بود در لباس های خیسش احساس سرما میکرد و میلرزید
وقتی دروازه پشت سرشان بسته شد ، چشمانش را بست....بالاخره احساس امنیت میکرد
حداقل از طرف حملات بیشتر خونآشام ها
اِما کاملا آگاه بود که آنها در زمینی که احتمالا باید مایل ها باشد رانندگی کردهاند
جیمین بالاخره پارک کرد از ماشین بیرون رفت در عقب را باز کرد تا او را بیرون بکشد
او را به سینهاش فشرد و با عجله وارد ورودی شد که روشن بود و نورش چشمانش را اذیت میکرد
از پله ها بالا رفت و چند مرد جوان که پشت سرش حرکت میکردند دستور داد
_ بانداژ ، هرمان {Harmann} و آب گرم
٪ چشم سرورم
کسی بشکن زد و اِما شنید که کسی دستورش را انجام داد
_ برادرم اینجاست
"نه ، خارج از کشوره....وقتی که برنگشتین و جستجو هامون بی نتیجه موند ما فکر کردیم شما مردین..."
_ باید در اولین فرصت باهاش حرف بزنم ، فعلا به بزرگان در مورد باز گشتم نگو
اِما سرفه کرد...یک صدای زشته قارقار مانند و متوجه شد که هرگز متوجه نمیشود عمق این درد چقدر است
خودش را مجبور کرده بود به سینهاش نگاه نکند
مرد جوان پرسید
" اون زن کیه؟ "
جیمین اِما را به خودش نزدیک تر کرد
_ اون ، اونه
جوری جواب داد انگار این حرف منطقیست
_ تو در امانی اِما حالت خوب میشه
مرد گفت
" خونآشامه "
صدای خفه ای گفت
" مطمئنی؟ خودشه؟ "
_ هیچوقت توی زندگیم در این حد مطمئن نبودم
افکارش مبهم و تاریک بود
سلام به عزیزان گلم امیدوارم حالتون خوب باشه اینم از پارت جدید لایک و کامنت بزارید حمایت فراموش نشه
اگر پارت هدیه میخواین لایک هاتون به بالای 35 تا برسونید
در روسیه بدنبال گشته بود ، وقتی آخرین بار برایش کمین کردند شاید به آنجا نزدیک شده بود
خیلی نزدیک بود جفتش را از دست بدهد....حالا میدانست که هر کاری میکند تا او را نگه دارد
میتوانست از پس درد و خاطرات شکنجهوارش بر بیاید چون امشب دیده بود که چقدر با بقیه متفات است
طبیعت او مثل بقیهی خونآشام ها قاتل و پر خاشگر نبود
خون برای او....و حالا برای جیمین...فقط برای زندگی بود
وقتی از جیمین نوشید زخمش فورا شروع به التیام کرده بود. میتوانست او را حفظ کند.
کمترین کاری که میتوانست انجام دهد ، از آنجایی که بلاخره اِما باعث شده بود او ارزش زندگی کردن و زنده بودن را داشته باشد
اِما با صدای آرامی بیدار شد و چشمانش را بسختی باز کرد چراغ های بزرگی جلویش روشن شد
جیمین از ماشین بیرون زود و به سمت مهر برجستهای که در وسط در بود رفت ، مهر از دو نیمه تشکیل شده بود و دو گرگ در هر طرف وجود داشت
گرگها انگار که در دوران باستان کشیده شدهاند سرها،پنجهها ، نیشها و گوش هایشان به جلو اشاره میکرد
سرزمین بزرگ لیکاها
دیگر در کانزاس نیست
جیمین حتی با قدرت خودش هم نمیتوانست از شکاف بین فلز ها وارد شود
محافظت جادویی؟
البته
با تشکر از فریا بهتر از رانندگی با ماشین این را میدانست
اِما از بین مژگان خیس و پلک سنگینش دید که جیمین در حالی که با وجود باران سعی میکرد نوشتهی روی در را بخواند دستش را بین موهایش کشید
_ چطور باید از این در کوفتی برم داخل؟
یکبار دیگر تلاش کرد آن را باز کند و بار دیگر صدای غرشی دلهره آوری از بین شیار در طنین انداز شد
اِما باید در مورد آیفون به او میگفت؟
از لحاظ جسمی میتوانست؟
درست زمانی که با خودش در جدل بود در توسط شخص غیر قابل دیدنی باز شد
جیمین فورا بداخل ماشین برگشت
_ رسیدیم اِما
با اینکه بخاری ماشین تا انتها بالا بود و صندلی نیز گرم بود اِما مانند چیزی که هرگز حس نکرده بود در لباس های خیسش احساس سرما میکرد و میلرزید
وقتی دروازه پشت سرشان بسته شد ، چشمانش را بست....بالاخره احساس امنیت میکرد
حداقل از طرف حملات بیشتر خونآشام ها
اِما کاملا آگاه بود که آنها در زمینی که احتمالا باید مایل ها باشد رانندگی کردهاند
جیمین بالاخره پارک کرد از ماشین بیرون رفت در عقب را باز کرد تا او را بیرون بکشد
او را به سینهاش فشرد و با عجله وارد ورودی شد که روشن بود و نورش چشمانش را اذیت میکرد
از پله ها بالا رفت و چند مرد جوان که پشت سرش حرکت میکردند دستور داد
_ بانداژ ، هرمان {Harmann} و آب گرم
٪ چشم سرورم
کسی بشکن زد و اِما شنید که کسی دستورش را انجام داد
_ برادرم اینجاست
"نه ، خارج از کشوره....وقتی که برنگشتین و جستجو هامون بی نتیجه موند ما فکر کردیم شما مردین..."
_ باید در اولین فرصت باهاش حرف بزنم ، فعلا به بزرگان در مورد باز گشتم نگو
اِما سرفه کرد...یک صدای زشته قارقار مانند و متوجه شد که هرگز متوجه نمیشود عمق این درد چقدر است
خودش را مجبور کرده بود به سینهاش نگاه نکند
مرد جوان پرسید
" اون زن کیه؟ "
جیمین اِما را به خودش نزدیک تر کرد
_ اون ، اونه
جوری جواب داد انگار این حرف منطقیست
_ تو در امانی اِما حالت خوب میشه
مرد گفت
" خونآشامه "
صدای خفه ای گفت
" مطمئنی؟ خودشه؟ "
_ هیچوقت توی زندگیم در این حد مطمئن نبودم
افکارش مبهم و تاریک بود
سلام به عزیزان گلم امیدوارم حالتون خوب باشه اینم از پارت جدید لایک و کامنت بزارید حمایت فراموش نشه
اگر پارت هدیه میخواین لایک هاتون به بالای 35 تا برسونید
- ۱۵.۱k
- ۱۵ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط