زمستان بود و بی تابی، دلم جایی فدایی شد

زمستان بود و بی تابی، دلم جایی فدایی شد

نفس در سینه خشڪش زد، دلم با تو هوایی شد

نگاهت نور خورشیدی، ڪه چشمان مرا می زد

نشستم بر سر راهت، هوس با تو خدای
دیدگاه ها (۰)

آمدی و با نگاهی ..شهر دل   بر هم زدی ...ای فدایآن نگاه «نافذ...

نتـرسبڪَو دوستـت‌دارم تا "شـب" وعشــــق را چنـان به هــــم ب...

رسمی نباش پیش من ... اینجا اداره نیست قلبم سند به نام تو خور...

بخند همیشه خوش باش.

#شب_جمعه و #قرار_با_ارباب راس تو را به روی نی، هرچه نظاره می...

دلم لحظه ای درنگ میخواهد ایستادن میخواهد دمی نفس کشیدن میخوا...

عاشقانه های شبنم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط