خیال دیدنت چه دلپذیر بود

خیال دیدنت چه دلپذیر بود

جوانی ام در این امید پیر شد

نیامدی و دیر شد

نیامدی و .....

دیر شد....

--در حقیقت آدمی، در یک سکانس از زندگی اش گیر میکند
و بعد دیگر مهم نیست که تا کجا پیش می رود،
تا هر جایی که برود
تا هر جایی
بازهم با یک چشم برهم زدن برمیگردد به همان سکانس،
همان سال
همان روز
همان ساعت
همان لحظه..
و پیر شدن انسان از همین لحظه شروع می شود
.
.
.
می گذرد، ولی
چه ماند از این پیر سالخورده
جز حسرت و دلتنگی....
دیدگاه ها (۱)

حلیم 😉

ما فقط خواستار اندکی سکوتیم در این جهان پر هیاهو

آنها که خوانده امهمه از یاد من برفتالا حدیث دوستکه تکرار میک...

حیاط خانه ی ما تنهاست ....

هوشنگ ابتهاج گفت:خیال دیدنت چه دلپذیر بود، جوانیم در این امی...

پارت ۱۶خیلی دیر شده بود و هم توبیراما دیر به خانه رسید هم ای...

مجنون سرخ چشم پارت ۲۷

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط