ترکشِ عشق (The Arrow’s Remnant)
ترکشِ عشق (The Arrow’s Remnant)
Part:30.اخر
قطع کردمو سوار ماشین شدم راه افتادم سمت بیمارستان بعد چند مین رسیدم که جلوی بیمارستان منتظرم بودن
ا.ت:کوک برای چی اومدیم بیمارستان
کوک:میفهمین بیاین داخل
رفتیم داخل و یه وقت گرفتیم
ا.ت:کوک نمیخوای بگی چیشده
کوک:ا.ت عشقم میفهمی باشه فعلا بزار مطمعن بشم
ا.ت:باشه
بعد چند مین نوبتمون شد و رفتیم داخل دکتر داشت چک میکرد که
دکتر:اومم کوچولومون دوماهش شده رفته رفته بزرگ تر میشه
ا.ت و هیونگ همزمان شوکه نگام کردن
کوک:آا ممنون دکتر*لبخند
دکتذ:خواهش میکنم
کوک:با اجازتون ما بریم
دکتر:بله حتما
از اتاق اومدیم بیرون
ا.ت:کوک؟چطوری؟اصلا از کجا فهمیدی*بغض
کوک:بابات گفت اون روز جواب ازمایشتو دست کاری کرده بوده تا تورو از من متنفر کنه
ا.ت:یعنی بچمون نمرده*بغض
کوک:اوهوم اون الان تو شکم مامانیش داره رشت میکنه
ا.ت:کوک..ممنون*گریه
اومد جلو و بغلم کرد منم تو بغلم فشردمش
یونگی:ایششش شمام فقط منو احساساتی میکنین
کوک.ا.ت:خنده
................
(ویو ا.ت)
تو آشپزخونه جلوی گاز بودم که دستای کسی دورم حلقه شد
ا.ت:کوک؟
کوک:هوم...این فسقلی خیلی بزرگ شده بغل کردنت سخته
ا.ت:میدونم*خنده
کوک:فقط چند روز دیگه این فسقلی رو بغل میگیریم
ا.ت:اوهوم مطمئنم پسرمون مثل باباش میشه
کوک:اومم پس چی
ا.ت:*خنده
ا.ت:راستی کار بابا چطور پیش میره
کوک:هیچی از وقتی سرایدار شرکت شده رفتارش تغییر کرده
ا.ت:هوم خوبه ..کوک
کوک:جانم
ا.ت:دوست دارم
کوک:من عاشقتم
....پایان....
چطور بود؟❤️
Part:30.اخر
قطع کردمو سوار ماشین شدم راه افتادم سمت بیمارستان بعد چند مین رسیدم که جلوی بیمارستان منتظرم بودن
ا.ت:کوک برای چی اومدیم بیمارستان
کوک:میفهمین بیاین داخل
رفتیم داخل و یه وقت گرفتیم
ا.ت:کوک نمیخوای بگی چیشده
کوک:ا.ت عشقم میفهمی باشه فعلا بزار مطمعن بشم
ا.ت:باشه
بعد چند مین نوبتمون شد و رفتیم داخل دکتر داشت چک میکرد که
دکتر:اومم کوچولومون دوماهش شده رفته رفته بزرگ تر میشه
ا.ت و هیونگ همزمان شوکه نگام کردن
کوک:آا ممنون دکتر*لبخند
دکتذ:خواهش میکنم
کوک:با اجازتون ما بریم
دکتر:بله حتما
از اتاق اومدیم بیرون
ا.ت:کوک؟چطوری؟اصلا از کجا فهمیدی*بغض
کوک:بابات گفت اون روز جواب ازمایشتو دست کاری کرده بوده تا تورو از من متنفر کنه
ا.ت:یعنی بچمون نمرده*بغض
کوک:اوهوم اون الان تو شکم مامانیش داره رشت میکنه
ا.ت:کوک..ممنون*گریه
اومد جلو و بغلم کرد منم تو بغلم فشردمش
یونگی:ایششش شمام فقط منو احساساتی میکنین
کوک.ا.ت:خنده
................
(ویو ا.ت)
تو آشپزخونه جلوی گاز بودم که دستای کسی دورم حلقه شد
ا.ت:کوک؟
کوک:هوم...این فسقلی خیلی بزرگ شده بغل کردنت سخته
ا.ت:میدونم*خنده
کوک:فقط چند روز دیگه این فسقلی رو بغل میگیریم
ا.ت:اوهوم مطمئنم پسرمون مثل باباش میشه
کوک:اومم پس چی
ا.ت:*خنده
ا.ت:راستی کار بابا چطور پیش میره
کوک:هیچی از وقتی سرایدار شرکت شده رفتارش تغییر کرده
ا.ت:هوم خوبه ..کوک
کوک:جانم
ا.ت:دوست دارم
کوک:من عاشقتم
....پایان....
چطور بود؟❤️
- ۱.۶k
- ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط