Love and power
Love and power ❤️⚡️
Part 6
بعد از آشنا شدن با وسایل و انجام کار های لازم...لپ تاپ اتاقش رو روشن کرد و شروع به کار کرد...نزدیک های غروب بود که سرش رو بالا آورد...و متوجه غروب خورشید شد...و اون لحظه فهمید که نه ناهار خورده نه استراحتی کرده و یک بند در حال کار کردن بود...کش و قوسی به بدنش داد و از جاش بلند شد...بعد از جمع کردن وسایلش و خروج از اتاق کارش به طرف کافه شرکت رفت و بعد از گرفتن قهوه تلخش به طرف در خروجی حرکت کرد...که صدایی متوقفش کرد...
لارا: اوووو...تو باید جانگ مرلین باشی...تازه وارد...
مرلین دوباره لبخند شیرینی زد و بعد از تعظیم شروع به حرف زدن کرد...
مرلین: بله خودم هستم...از اشناییتون خوشبختم...
لارا با نیشخندی کنایه آمیز روبه مرلین گفت
لارا: ولی من ناراحتم
مرلین با نگاهی متعجب به دختر روبه رو خیره شد...
دختر رو به رو دستش رو به حالت تحدید آمیز بالا آورد و با صدای نسبتا بلند ادامه داد...
لارا: ببین خوشگله...بزار از اول قوانین رو بهت بگم...فکر نکن که با خود شیرینی و کار کردن زیاد در حدی که از اتاق نیای بیرون برای ناهار و استراحت نداریم...اگه فکر میکنی با این کارا میتونی به رئیس نزدیک شی...اشتباه کردی...اون مال منه...
مرلین که توی این مدت سعی میکرد خونسردی خودش رو حفظ کنه با حالتی آروم ادامه دارد...
مرلین: من به رئیس کاری ندارم...مال خودت...اصلا هم نمیخوام با خود شیرینی بهش نزدیک شم...دلیل دیر اومدنم هم این بود که ساعت از دستم در رفت و ناهارم رو ترجیح دادم توی اتاقم بخورم...که فکر نمیکنم به شما مربوط باشه کجا ناهار میخورم...اصلا میخورم یا نه... وبعد از تعظیم کوتاه و مجدد بدون این که حرفی از طرف دختر مقابل بشنوه به محل رو ترک کرد...که این حرکتش باعث پوزخند پسری شد که تمام مدت داشت صحنه رو تماشا میکرد.. پسری در تاریکی مطلق...دختر بعد از حرفش و خروج از شرکت به خواطر این که عصبی شده بود متوجه شد که هر لحظه امکان قرمز شدن چشماش هست...پس سریع عینکش رو در آورد و زد...و خواست حرکت کنه...که با صدای متوقف شد...
....
ادامه دارد...
...
شرایط نرسیده بود ولی چون اونا تکراری بودن گفتم بهتره پارت جدید آپلود کنم💖🙂 پس حمایت کنیددددد
شرایط
۲۵ لایک
۲۵ کامنت
Part 6
بعد از آشنا شدن با وسایل و انجام کار های لازم...لپ تاپ اتاقش رو روشن کرد و شروع به کار کرد...نزدیک های غروب بود که سرش رو بالا آورد...و متوجه غروب خورشید شد...و اون لحظه فهمید که نه ناهار خورده نه استراحتی کرده و یک بند در حال کار کردن بود...کش و قوسی به بدنش داد و از جاش بلند شد...بعد از جمع کردن وسایلش و خروج از اتاق کارش به طرف کافه شرکت رفت و بعد از گرفتن قهوه تلخش به طرف در خروجی حرکت کرد...که صدایی متوقفش کرد...
لارا: اوووو...تو باید جانگ مرلین باشی...تازه وارد...
مرلین دوباره لبخند شیرینی زد و بعد از تعظیم شروع به حرف زدن کرد...
مرلین: بله خودم هستم...از اشناییتون خوشبختم...
لارا با نیشخندی کنایه آمیز روبه مرلین گفت
لارا: ولی من ناراحتم
مرلین با نگاهی متعجب به دختر روبه رو خیره شد...
دختر رو به رو دستش رو به حالت تحدید آمیز بالا آورد و با صدای نسبتا بلند ادامه داد...
لارا: ببین خوشگله...بزار از اول قوانین رو بهت بگم...فکر نکن که با خود شیرینی و کار کردن زیاد در حدی که از اتاق نیای بیرون برای ناهار و استراحت نداریم...اگه فکر میکنی با این کارا میتونی به رئیس نزدیک شی...اشتباه کردی...اون مال منه...
مرلین که توی این مدت سعی میکرد خونسردی خودش رو حفظ کنه با حالتی آروم ادامه دارد...
مرلین: من به رئیس کاری ندارم...مال خودت...اصلا هم نمیخوام با خود شیرینی بهش نزدیک شم...دلیل دیر اومدنم هم این بود که ساعت از دستم در رفت و ناهارم رو ترجیح دادم توی اتاقم بخورم...که فکر نمیکنم به شما مربوط باشه کجا ناهار میخورم...اصلا میخورم یا نه... وبعد از تعظیم کوتاه و مجدد بدون این که حرفی از طرف دختر مقابل بشنوه به محل رو ترک کرد...که این حرکتش باعث پوزخند پسری شد که تمام مدت داشت صحنه رو تماشا میکرد.. پسری در تاریکی مطلق...دختر بعد از حرفش و خروج از شرکت به خواطر این که عصبی شده بود متوجه شد که هر لحظه امکان قرمز شدن چشماش هست...پس سریع عینکش رو در آورد و زد...و خواست حرکت کنه...که با صدای متوقف شد...
....
ادامه دارد...
...
شرایط نرسیده بود ولی چون اونا تکراری بودن گفتم بهتره پارت جدید آپلود کنم💖🙂 پس حمایت کنیددددد
شرایط
۲۵ لایک
۲۵ کامنت
- ۵۵۹
- ۱۳ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط