چند وقت پیش واسه یه بنده خدایی رفته بودیم شادی و با هزار

چند وقت پیش واسه یه بنده خدایی رفته بودیم شادی و با هزار تا ذوق من برا این بنده خدا کادو خریدم...
بعد از دو هفته فهمیدم بعد رفتن من نشسته پشت سرم حرف زده...
خدایی خیلی ناراحت شدم....
واقعا این جوابش نبود اون از قضا دوست صمیمیم بود فکر نمیکردم باهام اینجوری کنه بعد ما اون موقع رفتیم آشتی کردیم چون باهم قهر بودیم این چندمین بار بود که من قدم اولو برای آشتی بر میداشتم، چون خدایی دوستش داشتم، گفتم ولش حالا ایندفعه هم... و این شد آخرین بارم که من قدم اولو بر دارم..
بنده خدا اگه داری پستمو میبینی یادت باشه دیگه نه باهم حرف نمیزنیم چون من دیگه قدم اولو بر نمیدارم...
اوکی ولی این جوابش نبود!
دیدگاه ها (۴)

هعی بچه ها نیاز به درد و دل دارم باهاتون😭نمیدونم بهتون گفتم ...

وقتی داداش ناتنیت بود...پارت سیزدهمویو اتچند هفته از اون روز...

Part ²²ویو لیلی وای در پارکینگ باز شد چقدر ماشین چقدر موتوره...

My lovely neighbor part : 47

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"پارت "46""ویو پارک آنجلینا"خوبه...

P28بعد از ورزش زنگ خونه خورد انیا تو راه خوابگاه بود که در ا...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p71«نه، نمی‌دونی. مطمئن بودم اگه یه کلمه...

You are mine...⁴[ویو نیلا]بعد از اینکه همه رفتن،جونگکوک از ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط