رمان جونگکوک

نام رمان :روان‌شناسِ قلبِ شیطان

نام اینگلیسی :دِ سایکالِجِست آو دِ دِوِلز هارت

[The Psychologist of the Devil's Heart]

(پارت اول)
_________________________________

ساعت شیش و نیم صبح بود و من هنوز مثل یه جنازه وسط تختم افتاده بودم و حاضر نبودم حتی یه انگشتمو تکون بدم
صدای زنگ گوشیم روی مخم رژه میرفت و منم با چشمای بسته دستمو اینور اونور تکون میدادم تا بالاخره پیداش کنم و خفه اش کنم
بالاخره گوشیو پیدا کردم و زنگشو قطع کردم

"+فقط پنج دقیقه دیگه

گوشی رو پرت کردم یه گوشه تخت و دوباره پتو رو کشیدم روی سرم
هنوز چشمام گرم نشده بود که یهو مغزم یه چیزی رو یادآوری کرد

" مهدکودک
"ساعت کاری
" بچه ها
"حقوق آخر ماه

چشمام با وحشت باز شد و مثل فنر از جام پریدم
وای خاک تو سرم
گوشیمو برداشتم و ساعت رو نگاه کردم
شش و چهل و پنج دقیقه
یا خداااااااا من امروز باید ساعت هفت اونجا باشمممم
با بدبختی از تخت اومدم پایین و مستقیم رفتم سمت دستشویی
اصلا نمیدونم چرا هر شب با خودم عهد میبندم که فردا صبح زود بیدار شم و به زندگیم نظم بدم ولی هر روز صبح همین آش و همین کاسه اس

بعد از اینکه صورتمو شستم جلوی آینه وایسادم و به خودم نگاه کردم
موهای مشکیم از هر طرفی که فکرشو بکنی بیرون زده بودن و چشمامم هنوز درست باز نشده بودن
یه کش برداشتم و موهامو بستم

"+کیم ا/ت تو بیست و دو سالته عزیزم یکم آدم باش

چند ثانیه به خودم خیره موندم و بعد شونه هامو بالا انداختم

" +البته که هنوزم وقت برای آدم شدن هست

لبخند رضایت بخشی زدم و رفتم سراغ لباسام
یه کراپ مشکی با شلوار پارچه ای خاکستری برداشتم و پوشیدم
قبل از اینکه از خونه بزنم بیرون یه تیکه نون از روی میز برداشتم و گذاشتم توی دهنم
خونه کوچیکم مثل همیشه ساکت بود

نه کسی بود که بهم بگه صبحونه خوردی یا نه

نه کسی بود که وقتی از خونه میرفتم نگرانم بشه

نه کسی بود که وقتی برمیگشتم منتظرم باشه

البته که من از بچگی به این زندگی عادت کرده بودم
وقتی کسی رو نداری که بهش تکیه کنی خیلی زود یاد میگیری خودت حواست به خودت باشه
یاد میگیری وقتی مریضی خودت برای خودت چایی درست کنی
وقتی ناراحتی خودت اشکاتو پاک کنی
و وقتی از شدت خستگی دلت میخواد فقط یه نفر بغلت کنه به خودت بگی که چیزی نیست و فردا بهتر میشه
منم یاد گرفته بودم
یا حداقل وانمود میکردم که یاد گرفتم

در رو قفل کردم و با عجله از ساختمون رفتم بیرون
هوای صبح خنک بود و باد آرومی صورتمو نوازش میکرد
یه نفس عمیق کشیدم و شروع کردم به راه رفتن
تا ایستگاه اتوبوس فاصله زیادی نداشتم ولی با این وضعی که من داشتم بعید نبود قبل از رسیدن به مهدکودک سکته کنم

بالاخره اتوبوس رسید و منم خودمو بین آدمایی که هر کدومشون یه طرف میرفتن جا کردم
چند دقیقه بعد گوشیم لرزید
پیام از مدیر مهدکودک بود

با دیدن اسمش یه لحظه قلبم وایساد
پیامو باز کردم

=خانم کیم لطفا امروز به موقع در مهد حضور داشته باشید

چند ثانیه به پیام نگاه کردم و بعد آروم زیر لب گفتم

"+چشم قربان همین الان دارم با سرعت نور میام فقط لطفا اخراجم نکنید من هنوز قسطام مونده

خودم از حرفی که زده بودم خنده ام گرفت و پیرمردی که کنارم نشسته بود یه نگاه عجیب بهم انداخت
سریع لبخندمو جمع کردم و سرمو برگردوندم سمت پنجره

" +ببخشید آقا با خودم بودم

پیرمرد چیزی نگفت ولی نگاهش هنوز مشکوک بود
خدایا امروزو به خیر بگذرون
بالاخره به مهدکودک رسیدم و با دیدن ساعت گوشیم یه نفس راحت کشیدم
هفت و سه دقیقه
فقط سه دقیقه دیر کرده بودم
این که چیزی نبود
یعنی خب بود ولی میشد براش یه بهونه جور کرد
در رو باز کردم و وارد شدم
هنوز پامو کامل نذاشته بودم داخل که صدای جیغ یکی از بچه ها بلند شد

"*خانم معلم اومدممممممممم

همزمان چند تا بچه کوچولو با خوشحالی به طرفم دویدن
لبخندم ناخودآگاه روی لبم نشست و خم شدم تا بغلشون کنم

راستش من عاشق بچه ها بودم
شاید چون اونا هنوز یاد نگرفته بودن چطوری آدمارو قضاوت کنن
شاید چون وقتی میخندیدن دنیا برای چند لحظه هم که شده جای قشنگ تری میشد
یا شاید چون وقتی بغلم میکردن برای چند ثانیه احساس میکردم منم یه جایی توی این دنیا دارم
نونا کوچولو دستشو دور گردنم انداخت و محکم بغلم کرد

"*خانم معلم امروز چرا دیر کردی

به قیافه جدیش نگاه کردم و دستمو گذاشتم روی قلبم

" +وای خدای من یعنی تو هم میخوای منو بازخواست کنی

_______________________________

کاور رمان عوض شد ✨
ببخشید دیر پارت اول آپلود اومیدوارم خوب باشه 🎀❤️
دیدگاه ها (۱)

〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜قـفـس طـلایـیpart_6ویو میراچند روز بعد...ای...

رمان:تا وقتی که عاشقت شدم

سرنوشت(ویو رایا)چند ساعت گذشته بود و شوگا هنوز برنگشته بود.ر...

پارت ۴۲صبح روز بعد، وقتی از خواب بیدار شدم، هنوز اتفاقات دیش...

#in_your_eyespart_9۷ویو کایلافردای اون روز..از همون لحظه‌ای ...

لحظه ها تبدیل به دقیقه میشن دقیقه ها به ساعت ساعت ها به روز ...

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪖 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی میخواد بره سربازی ...⛓️‍💥💚 ╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓...

✥𝓜𝓨 𝓝𝓤𝓡𝓢𝓔(𝓟𝓐𝓡𝓣3۴🦋)✥(ویو جئون جونگ کوک)آخر پتو رو برداشتم و ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط