حالا من مانده ام

حالا من مانده ام
و پنجره ای خالی و فنجان قهوه ای که
از حرف های نگفته ، پشیمان است .
دیدگاه ها (۰)

"به نفع‌شون نیست دور و بر من باشن، اونا رو خسته می‌کنم."

صبوری و ارامش رااز دریا آموختم انگار که خورشید را هنگام غروب...

اما افسوس تو رو خواستن دیگه دیره ، دیگه دیره...

همه ی رنگ چشمها قشنگن ولی 🤎چشم های قهوه ای و عسلی یه جور دیگ...

موهای سفیدمان ازحرف های نگفته ی دلمان است ...حرف زیاد هست و...

چشم قهوه ای

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط