معلوم غ دم فمدم لاقتم ب از ان حف

معلومہ ڪہ ٺغٻٻࢪ ڪࢪدمـ فہمٻدمـ لٻاقـتمـ بٻڜٺࢪ از اٻن حࢪفـاستـ
دیدگاه ها (۱)

‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌࣪مں𐇽 بة تᩛو احتیآ̴جي٬ ند꯭آرم ؛؛ ‌

دستانت را گرفتم فرشتگان گریه کردندچون میدانستند به دوزخ میرو...

مثل آن مردابی ڪه نیلوفر نداشت ،حالِ من بد بود اما هیچکس باور...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط