HATE TO LOVE¹⁵
HATE TO LOVE¹⁵
(ویو:رز)
لبخندی خیلی کوتاه گوشهی لبم نقش بست.
کیوان راست میگفت،اما باید با پدرم هم صحبت کنم.
آهی کوتاه کشیدم و شروع کردم جمع کردن نقشه...
+:مشخص نیست.
موقع حرکت یار میشم یا آشنا.
همه با ناامیدی به میز نگاه میکردن.
نقشه رو گذاشتم سر جاش و به همشون نگاهی انداختم.
هیچکس حرفی نمیزد...
آخر دست به سینه شدم:
+:اگر که میخواین مثل لشکر شکست خورده ها راهی بشید،همون بهتره که هپتال ها ردشیروارد رو به تصرف خودشون در بیارن.
سکوت با پوزخند کیوان شکست...
و نگاهم رو دادم بهش.
فرمانده کیوان:شاهدخت وقتی که در همهی نبرد ها باهم شمشیر از غلاف کشیدیم بیرون،و حالا که شما حضور ندارید...
برامون قابل هضم نیست.
بقیه هم با تکان دادن سر حرفش رو تایید کردن.
سرانجام دستام رو از حالت ضربدری در آوردم،و آروم نشستم رو صندلی.
+:این رو بدونید که برای من هم آسون نیست.
اما به این دلیل نیست که شما ها عاجز شوید.
شماها حتی بدون من هم قدرتمند و توانا هستید.
بعد از این حرفم،فرمانده کاوه و شهربراز نفسی عمیق اما سنگین کشیدن...
انگار که هنوز با این مسئله کنار نیامده بودن.
+:خب،دیگه وقت تلف کردن کافیه.
مرخصید.(محکم.)
همه نگاه گذرایی به هم انداختن...
و وقتی که دیدهاند چارهای ندارند،به آرامی از روی صندلی ها بلند شدند.
یکی یکی بعد از احترام به من،از اتاق خارج میشدند.
تا اینکه نوبت به فرمانده کاوه رسید.
صاف ایستاد،و بدون تردید نگاهش رو داد به چشمام.
فرمانده کاوه:اول از یزدانپناه،و سپس از پادشاه تمنا دارم که شماهم حضور داشته باشید.
سری کوتاه به نشانهی احترام تکون دادم...
+:سپاس فرمانده.
سپس با تعظیم کوتاه سر خارج شد...
کیوان هم بعد از زدن چشمکی از اتاق خارج شد،و در رو بست.
آه خدای بزرگ...
این آدم کی میخواد سر عقل بیاد؟(اشاره به کیوان.)
نگاهم به زمین افتاد...
و گوشهی لبم از خنده کنی میلرزید...
دقایقی تو سکوت گذشت...
و من در همان ژست به آن چشمک که نشان شیطنت و چیزی دیگر بود فکر میکردم...
تا اینکه در به صدا اومد...
در خون حالت شنگول،با لبخند گفتم:
+:بیا تو☺️.
...:میبینم که زیادی سره یه فرمانده خوشحالی،شاهدخت.
«بگین ببینم به کی شک کردین🤭؟»
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن#ازدواجاجباری
(ویو:رز)
لبخندی خیلی کوتاه گوشهی لبم نقش بست.
کیوان راست میگفت،اما باید با پدرم هم صحبت کنم.
آهی کوتاه کشیدم و شروع کردم جمع کردن نقشه...
+:مشخص نیست.
موقع حرکت یار میشم یا آشنا.
همه با ناامیدی به میز نگاه میکردن.
نقشه رو گذاشتم سر جاش و به همشون نگاهی انداختم.
هیچکس حرفی نمیزد...
آخر دست به سینه شدم:
+:اگر که میخواین مثل لشکر شکست خورده ها راهی بشید،همون بهتره که هپتال ها ردشیروارد رو به تصرف خودشون در بیارن.
سکوت با پوزخند کیوان شکست...
و نگاهم رو دادم بهش.
فرمانده کیوان:شاهدخت وقتی که در همهی نبرد ها باهم شمشیر از غلاف کشیدیم بیرون،و حالا که شما حضور ندارید...
برامون قابل هضم نیست.
بقیه هم با تکان دادن سر حرفش رو تایید کردن.
سرانجام دستام رو از حالت ضربدری در آوردم،و آروم نشستم رو صندلی.
+:این رو بدونید که برای من هم آسون نیست.
اما به این دلیل نیست که شما ها عاجز شوید.
شماها حتی بدون من هم قدرتمند و توانا هستید.
بعد از این حرفم،فرمانده کاوه و شهربراز نفسی عمیق اما سنگین کشیدن...
انگار که هنوز با این مسئله کنار نیامده بودن.
+:خب،دیگه وقت تلف کردن کافیه.
مرخصید.(محکم.)
همه نگاه گذرایی به هم انداختن...
و وقتی که دیدهاند چارهای ندارند،به آرامی از روی صندلی ها بلند شدند.
یکی یکی بعد از احترام به من،از اتاق خارج میشدند.
تا اینکه نوبت به فرمانده کاوه رسید.
صاف ایستاد،و بدون تردید نگاهش رو داد به چشمام.
فرمانده کاوه:اول از یزدانپناه،و سپس از پادشاه تمنا دارم که شماهم حضور داشته باشید.
سری کوتاه به نشانهی احترام تکون دادم...
+:سپاس فرمانده.
سپس با تعظیم کوتاه سر خارج شد...
کیوان هم بعد از زدن چشمکی از اتاق خارج شد،و در رو بست.
آه خدای بزرگ...
این آدم کی میخواد سر عقل بیاد؟(اشاره به کیوان.)
نگاهم به زمین افتاد...
و گوشهی لبم از خنده کنی میلرزید...
دقایقی تو سکوت گذشت...
و من در همان ژست به آن چشمک که نشان شیطنت و چیزی دیگر بود فکر میکردم...
تا اینکه در به صدا اومد...
در خون حالت شنگول،با لبخند گفتم:
+:بیا تو☺️.
...:میبینم که زیادی سره یه فرمانده خوشحالی،شاهدخت.
«بگین ببینم به کی شک کردین🤭؟»
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن#ازدواجاجباری
- ۵۸۳
- ۲۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط