spanish girl:40
همینجوری که داشتم با موهای لیلی ور میرفتم به سمتم چرخید سرم بردم سمت لاله گوشش
+بیرون منتظرتم (بم)
و از جشنواره خارج شدم
_____---ویو لیلی-----______
هنوز که جشنواره تموم نشده؟ یعنی چیکارم داره
با کنجکاوی دنبالش رفتم
دنیل و رابرت پیش هم بودند رفتم سمتشون
-چیزی شده؟ (نگران )
رابرت لبخند مشکوکی زد
یهو یه دست روی شونه ام احساس کردم جیغ بنفشی کشیدیم و۱ متر رفتم هوا
دیدم الکس و آلیا ن
دلم براشون تنگ شده بود حسابی
پریدم بغلشون و سفت بغلشون کردم
♧لیلی آروم تر خفه شدیمممم
بعد از بغل های طولانی
گرسنه ام شده بود چند ساعت بود چیزی نخورده بودیم
+لیلی گرسنه ای؟
سرم رو تکون دادم
◇بهتره بریم یه رستوران خوب
من و دنیل سوار ماشین دنیل شدیم و آلیا و الکس سوار ماشین رابرت شدن راه افتادیم سمت رستوران.
امروز واقعا عالی بود به لطف دنیل
باید ازش تشکر کنم
بعد از ۱۵ دقیقه رسیدیم به یه رستوران که کنار آب بود ، آلیا و الکس و رابرت زودتر رفتن تو
الان بهترین موقه اس که از دنیل تشکر کنم
دست دنیل رو گرفتم دنیل خشکش زد و با تعجب بهم خیره شد
-ازت ممنونم. به خاطر امروز ، امروز عالی بود. قول میدم که جبران کنم (لبخند )
دنیل لبخند کوچیکی رو لباش بود
+چطوره الان جبران کنی
-چجوری ؟
دنیل اومد جلو و سرم رو گرفت و من و بوسید. من فقط مثلا اسکلا خشکم زده بود. نمیتونستم یا نمی خواستم جدا شدم واقعا نمیدونم ، بعد از چند مین به نفس نفس افتاد منم دویدن سمت. رستوران.
واییییییییییی این دیگه چی بودددددد؟
دیدم آلیا و الکس و رابرت روی میز نشستن
♧کجایین ؟ چرا انقدر طولش دادین ؟
♤ لیلی خوبی ؟
-ها. ، ام آره خوبم چطور ؟
♤آخه سرخ شدی (نگران )
ایی دوباره اینجوری شدیم. افففف.
-چیزه ..، پوستم هنوز به آب و هوای اینجا عادت نکرده
نشستم سر میز و داشتم به همه چیز فحش میدادم.
دنیل اومد و تو کنار من نشست
◇نظرتون چیه لوکوموکو(غذای هاوایی) بخوریم ؟
♧وایی آره. خیلی وقته نخوردم
+من که تقربیا سیرم، برام فرقی نداره (نیشخند)
به من خیره شده بود
ای مرگگگگگگگ
-ولی من اصلا سیر نیستم برای همین خیلی میخورم (چشم غره ای رفتم )
بعد از غذا اومدیم بیرون
............................................................
ادامه دارد
+بیرون منتظرتم (بم)
و از جشنواره خارج شدم
_____---ویو لیلی-----______
هنوز که جشنواره تموم نشده؟ یعنی چیکارم داره
با کنجکاوی دنبالش رفتم
دنیل و رابرت پیش هم بودند رفتم سمتشون
-چیزی شده؟ (نگران )
رابرت لبخند مشکوکی زد
یهو یه دست روی شونه ام احساس کردم جیغ بنفشی کشیدیم و۱ متر رفتم هوا
دیدم الکس و آلیا ن
دلم براشون تنگ شده بود حسابی
پریدم بغلشون و سفت بغلشون کردم
♧لیلی آروم تر خفه شدیمممم
بعد از بغل های طولانی
گرسنه ام شده بود چند ساعت بود چیزی نخورده بودیم
+لیلی گرسنه ای؟
سرم رو تکون دادم
◇بهتره بریم یه رستوران خوب
من و دنیل سوار ماشین دنیل شدیم و آلیا و الکس سوار ماشین رابرت شدن راه افتادیم سمت رستوران.
امروز واقعا عالی بود به لطف دنیل
باید ازش تشکر کنم
بعد از ۱۵ دقیقه رسیدیم به یه رستوران که کنار آب بود ، آلیا و الکس و رابرت زودتر رفتن تو
الان بهترین موقه اس که از دنیل تشکر کنم
دست دنیل رو گرفتم دنیل خشکش زد و با تعجب بهم خیره شد
-ازت ممنونم. به خاطر امروز ، امروز عالی بود. قول میدم که جبران کنم (لبخند )
دنیل لبخند کوچیکی رو لباش بود
+چطوره الان جبران کنی
-چجوری ؟
دنیل اومد جلو و سرم رو گرفت و من و بوسید. من فقط مثلا اسکلا خشکم زده بود. نمیتونستم یا نمی خواستم جدا شدم واقعا نمیدونم ، بعد از چند مین به نفس نفس افتاد منم دویدن سمت. رستوران.
واییییییییییی این دیگه چی بودددددد؟
دیدم آلیا و الکس و رابرت روی میز نشستن
♧کجایین ؟ چرا انقدر طولش دادین ؟
♤ لیلی خوبی ؟
-ها. ، ام آره خوبم چطور ؟
♤آخه سرخ شدی (نگران )
ایی دوباره اینجوری شدیم. افففف.
-چیزه ..، پوستم هنوز به آب و هوای اینجا عادت نکرده
نشستم سر میز و داشتم به همه چیز فحش میدادم.
دنیل اومد و تو کنار من نشست
◇نظرتون چیه لوکوموکو(غذای هاوایی) بخوریم ؟
♧وایی آره. خیلی وقته نخوردم
+من که تقربیا سیرم، برام فرقی نداره (نیشخند)
به من خیره شده بود
ای مرگگگگگگگ
-ولی من اصلا سیر نیستم برای همین خیلی میخورم (چشم غره ای رفتم )
بعد از غذا اومدیم بیرون
............................................................
ادامه دارد
- ۳۰۵
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط