MIDNIGHT BET
PART:1
°°°°°°°°
نورهای قرمز و بنفشِ کدر، مثل نفسهای بریده، روی دیوارهای بتنی کلاب زیرزمینی بالا و پایین میرفت. بوی عرق، الکل ارزون و خون خشکشده توی هوا قاطی شده بود. صدای فریاد جمعیت، کوبش موسیقی بیسدار و برخورد مشت به گوشت، همهچیز رو به یه هیولای زنده تبدیل کرده بود.
میکا وسط جمعیت ایستاده بود، شونههاش رو جمع کرده و انگشتهاش ناخودآگاه به هم گره خورده بودن. چشمهاش برق میزد؛ ترکیبی از ترس و هیجان، همون حسی که همیشه قبل از دردسر سراغش میاومد.
سورا، با لبخند شیطنتآمیز همیشگی، لیوانش رو بالا آورد و با چونه به سمت رینگ اشاره کرد. «اونو ببین.»
میکا نگاهش رو دنبال کرد. وسط رینگ، پسری ایستاده بود که انگار اصلاً به این دنیا تعلق نداشت. قد بلند، هیکل سفت، شونههایی که هر حرکتشون قدرت رو فریاد میزد. دست راستش فول تتو وقتی مشت میشد، طرحها جون میگرفتن. موهای تیره و نسبتاً بلندش رو از پشت بسته بود، چند رشتهی خیس از عرق افتاده بود روی پیشونیش. پیرسینگ لبش زیر نور قرمز برق میزد. جونگکوک.
مبارزه مثل رقص مرگ بود. جونگکوک جاخالی میداد، ضربه میزد، بیرحم ولی دقیق. نه عجلهای، نه خشم بیهدف. حسابشده. وقتی مشت آخر رو زد و حریفش روی زمین افتاد، جمعیت منفجر شد.
میکا نفسش رو حبس کرده بود. «اون…»
صداش لرزید، خودش هم نفهمید چرا.
سورا خندید. «خفنه، نه؟ ولی اون یکی رو دیدی؟»
کنار رینگ، کمی عقبتر از شلوغی، تهیونگ ایستاده بود. دستهاش توی جیب شلوار، پیرسینگ ابروش زیر نور کمرنگ مشخص بود. نگاهش سرد بود، اما نه به خشکی جونگکوک. انگار داشت همهچیز رو میدید، حتی چیزایی که بقیه نمیخواستن ببینن. سورا خم شد سمت میکا، صداش رو آورد پایین. «بیا شرط ببندیم.»
میکا اخم کرد. «چی؟ الان؟ اینجا؟»
«آره.» چشمهاش برق زد. «تو سعی کن دل اون هیولا وسط رینگ رو به دست بیاری. منم میرم سراغ دوستش. هر کی موفق شد…» مکث کرد، لبخندش کج شد. «بازنده مثلاً پنجاه هزار وون بده.»
میکا خندید. «تو دیوونهای.»
«میدونم. برای همینه که باهام زندگی میکنی.»
صدای داور پایان مبارزه رو اعلام کرد. جونگکوک بدون حتی یه نگاه اضافه، از رینگ پایین اومد. خون از گوشهی ابروش میچکید، اما انگار براش مهم نبود. میکا قلبش تندتر زد. قبل از اینکه خودش بفهمه چرا، گفت: «قبوله.»
ـــــــــــــ
راهرو پشت رینگ تاریکتر بود. نور لامپهای فلورسنت چشمک میزد. صدای جمعیت کمکم خفه میشد. جونگکوک و تهیونگ کنار هم راه میرفتن. و بعد دو سایه جلوشون سبز شد. سورا مستقیم رفت سمت تهیونگ، با اعتمادبهنفسی که همیشه داشت. میکا اما… جلوی جونگکوک ایستاد. اونقدر نزدیک که بوی عرق و فلز و چیز تلخی که نمیشد اسمش رو گذاشت، به مشامش خورد. جونگکوک ایستاد. نگاهش پایین اومد. سرد. خالی. مثل اینکه آدمها فقط موانع بودن. «راه رو باز کن.»
صداش بم بود. کوتاه. بدون احساس. میکا قورت داد. «من… میخواستم...»
«وقتمو نگیر.»
حتی نذاشت جملهاش تموم بشه. تحقیر توی لحنش مثل سیلی خورد توی صورت میکا. گونههاش داغ شد، اما عقب نرفت. «میخوام ازت مبارزه یاد بگیرم.»
جونگکوک یه ابروش رو کمی بالا داد. نگاهش از سر تا پای میکا سر خورد. ریز، ظریف، با چشمهایی که احساس توشون موج میزد. یه خندهی کوتاه، بیصدا. «شوخی میکنی؟»
«نه.»
«برو خونه، دخترجون.»
میکا دندونهاش رو به هم فشار داد. «من جدیام.»
جونگکوک یه قدم جلو اومد. سایهاش افتاد روی میکا. «و من حوصله ندارم.»
خواست رد بشه. و همون لحظه میکا مچ دست تتوشدهی جونگکوک رو گرفت. حرکتش ناگهانی بود. و احمقانه بود. و دقیقاً همون چیزی بود که جونگکوک انتظارش رو نداشت. آهسته برگشت. نگاهش اینبار فرق داشت. «دستتو بردار.»
میکا قلبش داشت از سینه میزد بیرون، اما ول نکرد. سرش رو بالا گرفت. «اگه انقدر قویای… از چی میترسی؟»
تهیونگ از اون طرف با کنجکاوی نگاه میکرد. سورا نفسش رو حبس کرده بود. جونگکوک آهسته خندید. خندهای که اصلاً گرم نبود. «تو واقعاً اعصابخوردکنی، میدونی؟»
مچش رو از دست میکا بیرون کشید، اما اینبار نرفت. خم شد کمی جلوتر، اونقدر که صداش فقط به گوش میکا برسه. «اگه بیای… گریه و بهونه نداریم.»
میکا لبخند لرزونی زد. «قول نمیدم.»
برای اولین بار، یه چیز نامعلوم خیلی کمرنگ توی نگاه جونگکوک جرقه زد. «فردا شب.»
صاف ایستاد. «اگه نیومدی، بهتر.»
و رفت. میکا همونجا ایستاد، دستهاش میلرزید.
سورا با چشمهای گرد شده کنارش ظاهر شد. «تو…تو واقعاً انجامش دادی.»
میکا به پشت سر جونگکوک نگاه کرد. قلبش هنوز میکوبید. «فکر کنم…شرط رو بردم. یا بدجوری باختم.»
°°°°°°°°
نورهای قرمز و بنفشِ کدر، مثل نفسهای بریده، روی دیوارهای بتنی کلاب زیرزمینی بالا و پایین میرفت. بوی عرق، الکل ارزون و خون خشکشده توی هوا قاطی شده بود. صدای فریاد جمعیت، کوبش موسیقی بیسدار و برخورد مشت به گوشت، همهچیز رو به یه هیولای زنده تبدیل کرده بود.
میکا وسط جمعیت ایستاده بود، شونههاش رو جمع کرده و انگشتهاش ناخودآگاه به هم گره خورده بودن. چشمهاش برق میزد؛ ترکیبی از ترس و هیجان، همون حسی که همیشه قبل از دردسر سراغش میاومد.
سورا، با لبخند شیطنتآمیز همیشگی، لیوانش رو بالا آورد و با چونه به سمت رینگ اشاره کرد. «اونو ببین.»
میکا نگاهش رو دنبال کرد. وسط رینگ، پسری ایستاده بود که انگار اصلاً به این دنیا تعلق نداشت. قد بلند، هیکل سفت، شونههایی که هر حرکتشون قدرت رو فریاد میزد. دست راستش فول تتو وقتی مشت میشد، طرحها جون میگرفتن. موهای تیره و نسبتاً بلندش رو از پشت بسته بود، چند رشتهی خیس از عرق افتاده بود روی پیشونیش. پیرسینگ لبش زیر نور قرمز برق میزد. جونگکوک.
مبارزه مثل رقص مرگ بود. جونگکوک جاخالی میداد، ضربه میزد، بیرحم ولی دقیق. نه عجلهای، نه خشم بیهدف. حسابشده. وقتی مشت آخر رو زد و حریفش روی زمین افتاد، جمعیت منفجر شد.
میکا نفسش رو حبس کرده بود. «اون…»
صداش لرزید، خودش هم نفهمید چرا.
سورا خندید. «خفنه، نه؟ ولی اون یکی رو دیدی؟»
کنار رینگ، کمی عقبتر از شلوغی، تهیونگ ایستاده بود. دستهاش توی جیب شلوار، پیرسینگ ابروش زیر نور کمرنگ مشخص بود. نگاهش سرد بود، اما نه به خشکی جونگکوک. انگار داشت همهچیز رو میدید، حتی چیزایی که بقیه نمیخواستن ببینن. سورا خم شد سمت میکا، صداش رو آورد پایین. «بیا شرط ببندیم.»
میکا اخم کرد. «چی؟ الان؟ اینجا؟»
«آره.» چشمهاش برق زد. «تو سعی کن دل اون هیولا وسط رینگ رو به دست بیاری. منم میرم سراغ دوستش. هر کی موفق شد…» مکث کرد، لبخندش کج شد. «بازنده مثلاً پنجاه هزار وون بده.»
میکا خندید. «تو دیوونهای.»
«میدونم. برای همینه که باهام زندگی میکنی.»
صدای داور پایان مبارزه رو اعلام کرد. جونگکوک بدون حتی یه نگاه اضافه، از رینگ پایین اومد. خون از گوشهی ابروش میچکید، اما انگار براش مهم نبود. میکا قلبش تندتر زد. قبل از اینکه خودش بفهمه چرا، گفت: «قبوله.»
ـــــــــــــ
راهرو پشت رینگ تاریکتر بود. نور لامپهای فلورسنت چشمک میزد. صدای جمعیت کمکم خفه میشد. جونگکوک و تهیونگ کنار هم راه میرفتن. و بعد دو سایه جلوشون سبز شد. سورا مستقیم رفت سمت تهیونگ، با اعتمادبهنفسی که همیشه داشت. میکا اما… جلوی جونگکوک ایستاد. اونقدر نزدیک که بوی عرق و فلز و چیز تلخی که نمیشد اسمش رو گذاشت، به مشامش خورد. جونگکوک ایستاد. نگاهش پایین اومد. سرد. خالی. مثل اینکه آدمها فقط موانع بودن. «راه رو باز کن.»
صداش بم بود. کوتاه. بدون احساس. میکا قورت داد. «من… میخواستم...»
«وقتمو نگیر.»
حتی نذاشت جملهاش تموم بشه. تحقیر توی لحنش مثل سیلی خورد توی صورت میکا. گونههاش داغ شد، اما عقب نرفت. «میخوام ازت مبارزه یاد بگیرم.»
جونگکوک یه ابروش رو کمی بالا داد. نگاهش از سر تا پای میکا سر خورد. ریز، ظریف، با چشمهایی که احساس توشون موج میزد. یه خندهی کوتاه، بیصدا. «شوخی میکنی؟»
«نه.»
«برو خونه، دخترجون.»
میکا دندونهاش رو به هم فشار داد. «من جدیام.»
جونگکوک یه قدم جلو اومد. سایهاش افتاد روی میکا. «و من حوصله ندارم.»
خواست رد بشه. و همون لحظه میکا مچ دست تتوشدهی جونگکوک رو گرفت. حرکتش ناگهانی بود. و احمقانه بود. و دقیقاً همون چیزی بود که جونگکوک انتظارش رو نداشت. آهسته برگشت. نگاهش اینبار فرق داشت. «دستتو بردار.»
میکا قلبش داشت از سینه میزد بیرون، اما ول نکرد. سرش رو بالا گرفت. «اگه انقدر قویای… از چی میترسی؟»
تهیونگ از اون طرف با کنجکاوی نگاه میکرد. سورا نفسش رو حبس کرده بود. جونگکوک آهسته خندید. خندهای که اصلاً گرم نبود. «تو واقعاً اعصابخوردکنی، میدونی؟»
مچش رو از دست میکا بیرون کشید، اما اینبار نرفت. خم شد کمی جلوتر، اونقدر که صداش فقط به گوش میکا برسه. «اگه بیای… گریه و بهونه نداریم.»
میکا لبخند لرزونی زد. «قول نمیدم.»
برای اولین بار، یه چیز نامعلوم خیلی کمرنگ توی نگاه جونگکوک جرقه زد. «فردا شب.»
صاف ایستاد. «اگه نیومدی، بهتر.»
و رفت. میکا همونجا ایستاد، دستهاش میلرزید.
سورا با چشمهای گرد شده کنارش ظاهر شد. «تو…تو واقعاً انجامش دادی.»
میکا به پشت سر جونگکوک نگاه کرد. قلبش هنوز میکوبید. «فکر کنم…شرط رو بردم. یا بدجوری باختم.»
- ۱.۰k
- ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط