really love

really love
part¹⁰

-اما من کامل آماده نیستم!اصلا چرا امشب؟
لیسا:بانو فردا میره پاریس(اَدای‌مادربزگ) امشب ساعت ۱۲ اجرا داری،لباسو میکاپتو پیدا کردم(عکس در استوری)
-مر..مرسی
تا ساعت ۹ و نیم همینجوری درمورد اجرا و ایده هامون حرف میزدیم
"زمان اجرا:۱۲ شب به وقت کره"
"زمان رفتن برای اماده شدن:۱۰ شب به وقت کره"

[ویو جونگکوک]
همینجوری حرف میزدیم. متوجه لرزش دست لیلی میشدم..دستاشو گرفتم،یخ بود

+لیلی..میشه یه توضیحی درباره ی خودت بدی؟
-خب مامان و بابام از هم طلاق گرفتن و مامانم جلوی چشمم خودکشی کرد. یه برادر دارم که مامان‌بزرگم از اون قطع امید کرده و به من گیر میده..اون خیلییی سختگیره و همیشه از همه چیز ایراد میگیره_اسمش هم الیزابته_یه رگه فرانسوی و کره ای هست وایییی ساعت ۹ و نیمه،من باید برم ببخشید

لیلی برای میکاپ و کارهاش رفت
دخترا هم رفتن آرایشگاه
(پرش زمانی به ۱۲ شب)
ما توی قسمت VIP نشسته بودیم که یه نفر اومد..موهای سفید و لباس ساده و شیک
دخترا برای احترام بهش تعظیم کردن و ماهم از اونا تقلید کردیم
لیسا:دوستان،ایشون الیزابت هستن..مادربزرگ خانم کانگ لیلی!
همه:خوشبختیم
لبخندی زد و نشست
لیلی وارد صحنه شد بعد سخنرانی و تشکر از الیزابت،شروع به خواندن کرد..احساس می‌کردم حالش بده،همش دستش رو حالت ماساژ روی دلش میکشید
بعد ۱۰ مین تموم و لیلی از استیج خارج شد
الیزابت هم از ما خداحافظی کرد و رفت
همه رفتیم پیش لیلی توی پشت صحنه
نامجون:لیلی عالی بودی
-مرسی..ولی نگاهای مادربزرگ چجوری بود؟خوب بود؟
همه:اره!
رفتیم خونه..دخترا رفتن لباساشونو عوض کنن. همشون اومدن به‌جز لیلی
رفتم بالا تا صداش بزنم که دیدم داره با یه نفر صحبت میکنه،اشاره کرد ساکت شم
"مکالمه:"
الیزابت:عالی بودی لیلی..تو از داداشت خیلی بهتری
-من هم برای شما و برادرم ارزش قائلم
الیزابت:از رنگ و طرح لباست خوشم اومد و متن آهنگ عالی بود..میتونم پزت رو به همه ی دوستام بدم
-باعث خوشحالیه که من مایه ی افتخار شما هستم
الیزابت:باشه دیگه شب بخیر
-همچنین مادام
"پایان مکالمه"
دستای لیلی توی کل مکالمه میلرزید
وقتی قطع کرد نفس عمیقی کشید و منم محکم بغلش کردم
+بیا بریم پایین یونگی هیونگ کارمون داره
رفتیم و نشستیم
شوگا:خب حیف نیست که تا اینجا اومدیم ولی نریم طبیعت گردی؟بریم شب رو اونجا بگذرونیم
-خوبه ولی فردا
همه تایید دادن
رفتیم بخوابیم
مثل همیشه لیلی وسط بود تا نیفته
ساعت یک شب و تهیونگ خواب بود،اما لیلی همش تکون میخورد
+حالت خوبه؟(اروم)
-اره(اروم)
کشیدمش توی بغلم و الکی دلش رو ماساژ دادم
+لیلی..واقعی جواب بده. توی کنسرت احساس می‌کردم دلت درد میکنه،الان چی؟
-یکم چطور؟
+فقط بخواب
فکر کنم دلیلشو بدونم ولی نمیخوام معذب بشه
همینجوری که دلشو‌ماساژ میدادم خوابش برد و منم چشمام گرم شد
فردا صبح که بلند شده بودم لیلی نبود
رفتم پایین که دیدم شوگا و دخترا دارن وسایل رو‌جمع میکنن
-هیونگ اخه شب سرده ما شیش تا پتو میخوایمممم
شوگا:باشه باشه ولی تابستونه
-ولی اینجا سئول نیست،طبیعتش وحشیههههه
+سلام..چه خبره؟
رزی:داریم وسایل جمع میکنیم
کمکشون کردم که ساعت یک ظهر شد
دیگه همه اماده بودیم
۳۰مین بعد رسیدیم که....

---------------------------------
سلام عشقولیا
ببخشید دیر شد
و مرسی که ۶۰ تایید شدیم🌷🎀
دیدگاه ها (۰)

really love Part¹¹بعد ۳۰مین رسیدیم که اونجا واقعا قشنگ بودسر...

really love part¹²که احساس کردم یه چیزی داره دستمو چنگ میزنه...

ولی قشنگی چشاتون>>

really love part⁹برداشتم و رفتم توی اتاقم که دیدم تهیونگ دار...

really love part⁷(دو روز بعد،ساعت ۷صبح)[ویو جونگکوک]صبح احسا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط