part : 37
part : 37
chapter : 2
ویلیام زود باش توضیح بده
× میخوای واقعیت رو بدونی آره ..... ؟
+ زود باش ببشتر از این عصبیم نکن !
با عصبانیت داد زد
× هلن من عاشقت بودم ، دوری از تو برام دیوونه کننده بود و نمیتونستم بدون تو این زندگی رو تحمل کنم .. به خاطر همین برای بلا پول واریز میکردم که از تو برای من فیلم و عکس ارسال کنه ، من چندین سال توکیو بودم و فقط با دیدن عکسای تو آروم میشدم
تصمیم گرفتم برگردم و با تو معامله کنم که بتونم وقت ببشتری رو باهات بگذرونم و بعد از سال ها دوباره ببینمت ! اما تو چیکار کردی ؟ توی لعنتی از من فراری بودی و هیچوقت عشقمو باور نکردی .... من باید چیکار میکردم هلن ؟ لطفا ، لطفا بهم یه فرصت دوباره بده . اشتباهِ چند سالِ پیش رو تکرار نکن ، ازت خواهش میکنم دوباره منو به ورژن قبل برنگردون . چرا نمیزاری خودمو بهت ثابت کنم ؟ چرا من هیچ اهمیتی برات ندارم ؟
گریم گرفته بود . جیغ کشیدم
+ چون تو از حقیقت خبردار نیستی
× لعنتیییییی چرا نمیگی مشکلت چیه ؟ چیو از من مخفی میکنی ؟
+ من و تو نمیتونیم با هم باشیم .. چون پدرت ..
سریع جلوی دهنمو گرفتم و از ماشین پیاده شدم . الان حدودا سه ساعته که بیرونم و بی هدف داخل کوچه و خیابون قدم میزنم .
(16 تماس بی پاسخ از ویلیام )
حالت پرواز رو روشن کردم .... ساعت 10:44 دقیقه بود و خیلی خوابم میومد
روی نیمکت پارک نشستم
گوشیمو برداشتم
(4 تماس بی پاسخ از بلا)
سریع باهاش تماس گرفتم
+ الو بلا ؟ مشکلی پیش اومده ؟
* خانم برانو . آقای یانگ دوباره به انبار حمله کرده اما خوشبختانه موفق نشد و نتونست محموله هارو بدزده
+ حواستونو جمع کنید ...
تماس رو قطع کردم و به دور دست خیره شدم
دیگه باید برگردم خونه ، نمیتونم تا صبح اینجا بمونم
...................................................................
در رو باز کردم و وارد شدم ، لامپ ها خاموش بود و خونه تقریبا تاریک ...
خوشبختانه ویلیام رو ندیدم ، از پله ها بالا رفتم و در اتاق رو باز کردم
روی لبه ی پنجره نشستم ... ویلیام همیشه منو به خاطر این کار دعوا میکرد
× اونجا نشین هلن خطرناکه
به دیوار تکیه داده بود و مشخص بود ناراحته
نظرتون ؟
chapter : 2
ویلیام زود باش توضیح بده
× میخوای واقعیت رو بدونی آره ..... ؟
+ زود باش ببشتر از این عصبیم نکن !
با عصبانیت داد زد
× هلن من عاشقت بودم ، دوری از تو برام دیوونه کننده بود و نمیتونستم بدون تو این زندگی رو تحمل کنم .. به خاطر همین برای بلا پول واریز میکردم که از تو برای من فیلم و عکس ارسال کنه ، من چندین سال توکیو بودم و فقط با دیدن عکسای تو آروم میشدم
تصمیم گرفتم برگردم و با تو معامله کنم که بتونم وقت ببشتری رو باهات بگذرونم و بعد از سال ها دوباره ببینمت ! اما تو چیکار کردی ؟ توی لعنتی از من فراری بودی و هیچوقت عشقمو باور نکردی .... من باید چیکار میکردم هلن ؟ لطفا ، لطفا بهم یه فرصت دوباره بده . اشتباهِ چند سالِ پیش رو تکرار نکن ، ازت خواهش میکنم دوباره منو به ورژن قبل برنگردون . چرا نمیزاری خودمو بهت ثابت کنم ؟ چرا من هیچ اهمیتی برات ندارم ؟
گریم گرفته بود . جیغ کشیدم
+ چون تو از حقیقت خبردار نیستی
× لعنتیییییی چرا نمیگی مشکلت چیه ؟ چیو از من مخفی میکنی ؟
+ من و تو نمیتونیم با هم باشیم .. چون پدرت ..
سریع جلوی دهنمو گرفتم و از ماشین پیاده شدم . الان حدودا سه ساعته که بیرونم و بی هدف داخل کوچه و خیابون قدم میزنم .
(16 تماس بی پاسخ از ویلیام )
حالت پرواز رو روشن کردم .... ساعت 10:44 دقیقه بود و خیلی خوابم میومد
روی نیمکت پارک نشستم
گوشیمو برداشتم
(4 تماس بی پاسخ از بلا)
سریع باهاش تماس گرفتم
+ الو بلا ؟ مشکلی پیش اومده ؟
* خانم برانو . آقای یانگ دوباره به انبار حمله کرده اما خوشبختانه موفق نشد و نتونست محموله هارو بدزده
+ حواستونو جمع کنید ...
تماس رو قطع کردم و به دور دست خیره شدم
دیگه باید برگردم خونه ، نمیتونم تا صبح اینجا بمونم
...................................................................
در رو باز کردم و وارد شدم ، لامپ ها خاموش بود و خونه تقریبا تاریک ...
خوشبختانه ویلیام رو ندیدم ، از پله ها بالا رفتم و در اتاق رو باز کردم
روی لبه ی پنجره نشستم ... ویلیام همیشه منو به خاطر این کار دعوا میکرد
× اونجا نشین هلن خطرناکه
به دیوار تکیه داده بود و مشخص بود ناراحته
نظرتون ؟
- ۴۳۰
- ۲۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط