تصویر دیدنی از زائر کوچک رواق کشوردوست در کنار تصویر نوه
تصویر دیدنی از زائر کوچک رواق کشوردوست در کنار تصویر نوه رهبر شهید انقلاب
تلخ هست، دردناک هست، قلبمان را مچاله میکند رفتنت
ولی عجیب نیست
تو دختر همان مادری هستی که تولدش بعد از چهار پسر، بشارتی بود برای حضرت آقا. آنقدر که اسمش را گذاشت بشری و اولین باری که آقای راشدیزدی را دید، پیرو بحث چند سال قبلشان به او گفت: حق با شما بود آقای راشد! حالا که دختردار شدم لذت اولاد را درک کردم!
آنقدر به آغوش پدر انس داشت که یک روز دکتر میلانی به آقا جونت که شما نوهها اینطور صدایش میکردید، گفت: این دختر دست شما رو خوب میکنه!
و همین هم شد. آقا آنقدر سعی کرد وقتی دخترش به طرفش میآمد او را با ساعد و بازو بغل بگیرد که کمکم، جان به عضلات دست برگشت و از کارافتادگی آن از شانه تا مچ، برطرف شد.
وابستگی مادرت به پدر به قدری بود که از همان وقتی که خیلی کوچک بود، تا میتوانست در دفتر ریاستجمهوری وقت میگذراند تا کنار پدرش باشد. تمام روز یک گوشه با کاغذ و قلم و مداد خودش را سرگرم میکرد تا فقط در کنار پدر باشد و بتواند هر وقت میخواهد، نگاهش کند. حتی وقتی مادرجون، مادربزرگت که خدا به تن رنجورش سلامتی بدهد، به مشهد میرفت هم باز مادرت کنار پدر میماند. خیلی کوچک بود، اما برعکس تمام بچهها ترجیح میداد از مادر جدا شود تا کنار بابا بماند.
جان مادرت بود و جان پدرش
این را همه میدانستند. حتی اگر در این سالهای اخیر، زندگی، کارش به عنوان دبیر ادبیات و تمام مشغلههایش را رها نمیکرد تا همراه خانوادهاش در کنار پدر و مادر زندگی و به آنها رسیدگی کند، کسی نبود که نداند جان مادرت است و جان پدرش.
بعد از ش.//ها..دت سید هم دلش از غم کسی که پدرش او را برادر، عزیز و مایه افتخارش میدانست خون بود و هم برای زینب، دختر آقا سید.
سخت بود برای مادرت حتی تصور کند حال و روز زینبِ آقا سید را در روزهای بعد از پدر.
مادرت کسی نبود که بدون پدرش، بدون آقای ما بماند.
و تو خیلی شبیه مادرت بودی و آقا جونت را یاد کودکیهای بشریساداتش میانداختی. با همان انس و همان محبت.
همه میدانستند آغوش آقا، جای زهرایی است که آقاجون برایش روی صفحه اول قرآن تقدیمی نوشت: به نور چشم عزیز...
تلخ بود، دردناک بود و قلبمان را مچاله کرد رفتنت
ولی عجیب نبود
مادرت کسی نبود که بعد از پدر بماند
و تو شبیهترین به او، تکرار کودکیهای مادرت بودی
همانقدر شیرین و همانقدر عزیز
و آقا میدانست دخترش و زهرای دخترش، هر کجا برود با او میآیند که به رئیس دفترش، آقای محمدیگلپایگانی میگفت: ان شاءالله ما خانوادگی ش.ه//ید میشویم!
مبارکت باشد نورچشمی، دلخوشیِ عزیز ما
سلام ما را هم به بانوی سه ساله برسان
.
#رهبر
تلخ هست، دردناک هست، قلبمان را مچاله میکند رفتنت
ولی عجیب نیست
تو دختر همان مادری هستی که تولدش بعد از چهار پسر، بشارتی بود برای حضرت آقا. آنقدر که اسمش را گذاشت بشری و اولین باری که آقای راشدیزدی را دید، پیرو بحث چند سال قبلشان به او گفت: حق با شما بود آقای راشد! حالا که دختردار شدم لذت اولاد را درک کردم!
آنقدر به آغوش پدر انس داشت که یک روز دکتر میلانی به آقا جونت که شما نوهها اینطور صدایش میکردید، گفت: این دختر دست شما رو خوب میکنه!
و همین هم شد. آقا آنقدر سعی کرد وقتی دخترش به طرفش میآمد او را با ساعد و بازو بغل بگیرد که کمکم، جان به عضلات دست برگشت و از کارافتادگی آن از شانه تا مچ، برطرف شد.
وابستگی مادرت به پدر به قدری بود که از همان وقتی که خیلی کوچک بود، تا میتوانست در دفتر ریاستجمهوری وقت میگذراند تا کنار پدرش باشد. تمام روز یک گوشه با کاغذ و قلم و مداد خودش را سرگرم میکرد تا فقط در کنار پدر باشد و بتواند هر وقت میخواهد، نگاهش کند. حتی وقتی مادرجون، مادربزرگت که خدا به تن رنجورش سلامتی بدهد، به مشهد میرفت هم باز مادرت کنار پدر میماند. خیلی کوچک بود، اما برعکس تمام بچهها ترجیح میداد از مادر جدا شود تا کنار بابا بماند.
جان مادرت بود و جان پدرش
این را همه میدانستند. حتی اگر در این سالهای اخیر، زندگی، کارش به عنوان دبیر ادبیات و تمام مشغلههایش را رها نمیکرد تا همراه خانوادهاش در کنار پدر و مادر زندگی و به آنها رسیدگی کند، کسی نبود که نداند جان مادرت است و جان پدرش.
بعد از ش.//ها..دت سید هم دلش از غم کسی که پدرش او را برادر، عزیز و مایه افتخارش میدانست خون بود و هم برای زینب، دختر آقا سید.
سخت بود برای مادرت حتی تصور کند حال و روز زینبِ آقا سید را در روزهای بعد از پدر.
مادرت کسی نبود که بدون پدرش، بدون آقای ما بماند.
و تو خیلی شبیه مادرت بودی و آقا جونت را یاد کودکیهای بشریساداتش میانداختی. با همان انس و همان محبت.
همه میدانستند آغوش آقا، جای زهرایی است که آقاجون برایش روی صفحه اول قرآن تقدیمی نوشت: به نور چشم عزیز...
تلخ بود، دردناک بود و قلبمان را مچاله کرد رفتنت
ولی عجیب نبود
مادرت کسی نبود که بعد از پدر بماند
و تو شبیهترین به او، تکرار کودکیهای مادرت بودی
همانقدر شیرین و همانقدر عزیز
و آقا میدانست دخترش و زهرای دخترش، هر کجا برود با او میآیند که به رئیس دفترش، آقای محمدیگلپایگانی میگفت: ان شاءالله ما خانوادگی ش.ه//ید میشویم!
مبارکت باشد نورچشمی، دلخوشیِ عزیز ما
سلام ما را هم به بانوی سه ساله برسان
.
#رهبر
- ۵۳۸
- ۰۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط