وطن…
وطن…
از آسمانت که میگویم
دهانم پر از خاک میشود
و چشمهایم
پر از خانههایی بیساکن
کوچهها
از قدمهایم کنار میکشند
و راهها
مرا به یاد نمیآورند
پنجرهها
چشمهایم را پس میدهند
بیآنکه نگاه کنند
و صداها
راه برگشت را گم میکنند
باد
از دهان کوچهها میگذرد
و خاطرهها
مثل کاغذهای خیس
به دیوارها میچسبند
وطن…
اگر هنوز جایی برای ماندن هست
چرا قدمهایم
در هیچ نقشهای ثبت نمیشوند؟
از آسمانت که میگویم
دهانم پر از خاک میشود
و چشمهایم
پر از خانههایی بیساکن
کوچهها
از قدمهایم کنار میکشند
و راهها
مرا به یاد نمیآورند
پنجرهها
چشمهایم را پس میدهند
بیآنکه نگاه کنند
و صداها
راه برگشت را گم میکنند
باد
از دهان کوچهها میگذرد
و خاطرهها
مثل کاغذهای خیس
به دیوارها میچسبند
وطن…
اگر هنوز جایی برای ماندن هست
چرا قدمهایم
در هیچ نقشهای ثبت نمیشوند؟
- ۵۷۹
- ۲۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط