P
P27
سالن غذاخوری پرنوره؛ لوستر بزرگ کریستالی، میز بلند و چوبی کنار پنجره های قدی بزرگ، صدای آرامِ موسیقی بی کلام توی خونه به گوش میرسه.
سر خدمتکار، هائهمی، آخرین ظرفِ دسرِ کوچکِ شکلاتی رو با دقتِ وسواسگونهای جلوشون میذاره و با یه تعظیمِ کوتاهِ مودبانه، به گوشهای از سالن عقب میکشه.
دونگسو، سر میز نشسته و جییونُ کوک روبه روی هم کنار دونگ سو نشستن.
دونگسو با آرامش، جرعهای از نوشیدنیش رو مینوشه:
دونگ سو:پسرم، بالاخره تونستی جلسه رو تموم کنی؟ از صبح داشتی میدویدی.
کوک، که انگار تمامِ انرژیش تخلیه شده، نفسِ عمیقی میکشه:
کوک:تموم شد… ولی روزِ اعصابخرد کنی بود. سه بار برنامه عوض کردن. بیبرنامهگی بدتر از هر کاریه.
جییون، با لبخندِ کمرنگ اما نافذ:
جی یون:واسه همینه موقع شام اینقدر خسته به نظر میای؟ یه وقتایی فکر میکنم تو فقط برای جلساتِ نفسگیر ساخته شدی.
کوک شونه بالا میاندازه، یه لبخندِ خسته:
کوک:کار دیگه. طبیعیه. ولی خب، از اول همین بود دیگه. مگه نه؟
دونگسو یه قیافهٔ شوخ به خودش میگیره:
دونگ سو:پسرم، تو از اول هم یا توی جلسات بودی، یا داشتی برای جلساتِ بعدی آماده میشدی. حتی وقتی بچه بودی میگفت بزار بیام تو جلسه هات بشینم.
کوک سر تکون میده، انگار حرفِ پدرش یاداور خاطرات کوچیک و شیرینی شده.
جی یون:پس واقعا برای جلسه های نفس گیر ساخته شدی.
کوک لبخند میزنه و سرشو به نشونه اره تکون میده.
دونگسو، با یه لحنِ کاملاً عادی، انگار دربارهٔ آبوهوا حرف میزنه، میندازه وسط:
دونگ سو:خب پسرم… سی ساله شدی. آخرین فرصتهاته برای این کارها. برنامهت برای آینده چیه؟
کوک، انگشتِ اشارهش رو روی لبهٔ لیوانش میچرخونه. یه مکثِ کوتاه، که حتی هائهمی هم متوجهش میشه.
بعد، با صدایِ آروم و بیتفاوت:
کوک:برنامه چی؟
دونگسو، با لبخندِ راحتی که سعی میکنه فضا رو باز نگه داره:
دونگ سو:ازدواجُ این حرفا...
جییون، که مشغولِ تیکه تیکه کردن ماهیشه سرش رو بالا نمیاره؛
ولی دستش یهکم متوقف میشه.
کوک، بعد از یه مکثِ خیلی خیلی کوتاه، انگار که به یه موضوعِ پیشِ پا افتاده فکر میکنه:
کوک:والا… الان نه. هنوز هزار تا کار تو سرمه. بذار اول یه چیزایی رو ردیف کنم.
دونگسو: خب، یعنی تا کی؟
کوک: تا وقتی که وقتش بشه.
لحنش آرومه، منطقی؛ نه عصبی، فقط زیادی جدیه!
ولی دونگسو یه چیزی تهِ جمله رو میگیره… با اینحال بحث رو سنگین نمیکنه.
دونگسو: باشه بابا. گیر ندادم. فقط میپرسم. چون تازگیا زیاد فکر میکنی گفتم شاید فکرت درگیر ی زن زیباس!
کوک سرشو بالا میاره بی اختیار نگاهش قفل میشه رو جی یون که سرش پایینه و با ماهیش درگیره یه لبخندِ خسته و واقعی میزنه،شاید حق با پدرش بود ذهنش همش درگیر ی زن زیبا بود؟!
کوک:اگه فکرم درگیر ی زن زیبا بود، الان اینجا بودم؟
دونگ سو قهقههی بلندی از ته ریه هاش میریزه بیرون و با همون خنده هاش میگن:
دونگ سو:راست میگی، مطمعناً اگه بود، الان تو بغلش بودی و داشتی خودتو لوس میکردی براش، هرچی نباشه پسر خودمی.
جییون داشت سیع میکرد غر های اون دو نفر رو ایگنور کنه و از دسرش لذت ببره، ولی وقتی دید غراشون تمومی نداره سیع کرد بحثُ عوض کنه.
جی یون: کوک، تو راست میگی. اینقدر که تو پروندههای شرکت رو زیر و رو میکنی، آدم دلش نمیخواد دیگه به چیزی فکر کنه.
کوک، با صدایِ آرومتر:
کوک:ولی تو قضیهت فرق میکنه. تو فقط کار نمیکنی، تو داری نقشه میکشی.
جییون، با لبخندِ مرموز:
جی یون:هر کسی باید بدونه چطور توی این بازی حرفهای عمل کنه، مگه نه؟ این سهامِ پدرت، سهامِ من… همه اینها فقط کاغذ نیستن. یه دنیایِ دیگهست.
دونگسو، با افتخار به جییون نگاه میکنه:
دونگ سو حق با زنمه. جییون با اینکه سنش کمه، ولی از خیلی از این مردایِ کارکشته، سیاستمدارتره. نمیدونم چطور اینقدر سریع همه چیز رو میفهمه.
کوک، بدونِ اینکه مستقیماً به جییون نگاه کنه:
کوک:آره… میدونه چطور از موقعیتش استفاده کنه.
لحنش خنثی، ولی یه جورایی انگار داره به خودش هم اشاره میکنه.
هائهمی، که منتظرِ اشاره دونگسو برای جمع کردنِ ظروف بوده، حالا جلو میاد.
همین که دستش به سمتِ بشقابِ کوک میره…
گوشیِ جییون، که رو میز گذاشته بود، با یه لرزشِ خفیف روشن میشه.
یه نورِ کوتاه.
کوک، ناخودآگاه، سریعتر از هرکس، سرش رو بالا میآره.
چشمش به صفحه گوشیِ جییون میافته.
«Taehyung → 1 New Message»
متنِ پیام، ناخواناست دیده میشه ولی تا میخواد بخونتش جی یون گوشی رو برمیداره و با خونسردی به پیامک نگاه میکنه «همه چی برای امشب امادس»
ادامش در کامنت
سالن غذاخوری پرنوره؛ لوستر بزرگ کریستالی، میز بلند و چوبی کنار پنجره های قدی بزرگ، صدای آرامِ موسیقی بی کلام توی خونه به گوش میرسه.
سر خدمتکار، هائهمی، آخرین ظرفِ دسرِ کوچکِ شکلاتی رو با دقتِ وسواسگونهای جلوشون میذاره و با یه تعظیمِ کوتاهِ مودبانه، به گوشهای از سالن عقب میکشه.
دونگسو، سر میز نشسته و جییونُ کوک روبه روی هم کنار دونگ سو نشستن.
دونگسو با آرامش، جرعهای از نوشیدنیش رو مینوشه:
دونگ سو:پسرم، بالاخره تونستی جلسه رو تموم کنی؟ از صبح داشتی میدویدی.
کوک، که انگار تمامِ انرژیش تخلیه شده، نفسِ عمیقی میکشه:
کوک:تموم شد… ولی روزِ اعصابخرد کنی بود. سه بار برنامه عوض کردن. بیبرنامهگی بدتر از هر کاریه.
جییون، با لبخندِ کمرنگ اما نافذ:
جی یون:واسه همینه موقع شام اینقدر خسته به نظر میای؟ یه وقتایی فکر میکنم تو فقط برای جلساتِ نفسگیر ساخته شدی.
کوک شونه بالا میاندازه، یه لبخندِ خسته:
کوک:کار دیگه. طبیعیه. ولی خب، از اول همین بود دیگه. مگه نه؟
دونگسو یه قیافهٔ شوخ به خودش میگیره:
دونگ سو:پسرم، تو از اول هم یا توی جلسات بودی، یا داشتی برای جلساتِ بعدی آماده میشدی. حتی وقتی بچه بودی میگفت بزار بیام تو جلسه هات بشینم.
کوک سر تکون میده، انگار حرفِ پدرش یاداور خاطرات کوچیک و شیرینی شده.
جی یون:پس واقعا برای جلسه های نفس گیر ساخته شدی.
کوک لبخند میزنه و سرشو به نشونه اره تکون میده.
دونگسو، با یه لحنِ کاملاً عادی، انگار دربارهٔ آبوهوا حرف میزنه، میندازه وسط:
دونگ سو:خب پسرم… سی ساله شدی. آخرین فرصتهاته برای این کارها. برنامهت برای آینده چیه؟
کوک، انگشتِ اشارهش رو روی لبهٔ لیوانش میچرخونه. یه مکثِ کوتاه، که حتی هائهمی هم متوجهش میشه.
بعد، با صدایِ آروم و بیتفاوت:
کوک:برنامه چی؟
دونگسو، با لبخندِ راحتی که سعی میکنه فضا رو باز نگه داره:
دونگ سو:ازدواجُ این حرفا...
جییون، که مشغولِ تیکه تیکه کردن ماهیشه سرش رو بالا نمیاره؛
ولی دستش یهکم متوقف میشه.
کوک، بعد از یه مکثِ خیلی خیلی کوتاه، انگار که به یه موضوعِ پیشِ پا افتاده فکر میکنه:
کوک:والا… الان نه. هنوز هزار تا کار تو سرمه. بذار اول یه چیزایی رو ردیف کنم.
دونگسو: خب، یعنی تا کی؟
کوک: تا وقتی که وقتش بشه.
لحنش آرومه، منطقی؛ نه عصبی، فقط زیادی جدیه!
ولی دونگسو یه چیزی تهِ جمله رو میگیره… با اینحال بحث رو سنگین نمیکنه.
دونگسو: باشه بابا. گیر ندادم. فقط میپرسم. چون تازگیا زیاد فکر میکنی گفتم شاید فکرت درگیر ی زن زیباس!
کوک سرشو بالا میاره بی اختیار نگاهش قفل میشه رو جی یون که سرش پایینه و با ماهیش درگیره یه لبخندِ خسته و واقعی میزنه،شاید حق با پدرش بود ذهنش همش درگیر ی زن زیبا بود؟!
کوک:اگه فکرم درگیر ی زن زیبا بود، الان اینجا بودم؟
دونگ سو قهقههی بلندی از ته ریه هاش میریزه بیرون و با همون خنده هاش میگن:
دونگ سو:راست میگی، مطمعناً اگه بود، الان تو بغلش بودی و داشتی خودتو لوس میکردی براش، هرچی نباشه پسر خودمی.
جییون داشت سیع میکرد غر های اون دو نفر رو ایگنور کنه و از دسرش لذت ببره، ولی وقتی دید غراشون تمومی نداره سیع کرد بحثُ عوض کنه.
جی یون: کوک، تو راست میگی. اینقدر که تو پروندههای شرکت رو زیر و رو میکنی، آدم دلش نمیخواد دیگه به چیزی فکر کنه.
کوک، با صدایِ آرومتر:
کوک:ولی تو قضیهت فرق میکنه. تو فقط کار نمیکنی، تو داری نقشه میکشی.
جییون، با لبخندِ مرموز:
جی یون:هر کسی باید بدونه چطور توی این بازی حرفهای عمل کنه، مگه نه؟ این سهامِ پدرت، سهامِ من… همه اینها فقط کاغذ نیستن. یه دنیایِ دیگهست.
دونگسو، با افتخار به جییون نگاه میکنه:
دونگ سو حق با زنمه. جییون با اینکه سنش کمه، ولی از خیلی از این مردایِ کارکشته، سیاستمدارتره. نمیدونم چطور اینقدر سریع همه چیز رو میفهمه.
کوک، بدونِ اینکه مستقیماً به جییون نگاه کنه:
کوک:آره… میدونه چطور از موقعیتش استفاده کنه.
لحنش خنثی، ولی یه جورایی انگار داره به خودش هم اشاره میکنه.
هائهمی، که منتظرِ اشاره دونگسو برای جمع کردنِ ظروف بوده، حالا جلو میاد.
همین که دستش به سمتِ بشقابِ کوک میره…
گوشیِ جییون، که رو میز گذاشته بود، با یه لرزشِ خفیف روشن میشه.
یه نورِ کوتاه.
کوک، ناخودآگاه، سریعتر از هرکس، سرش رو بالا میآره.
چشمش به صفحه گوشیِ جییون میافته.
«Taehyung → 1 New Message»
متنِ پیام، ناخواناست دیده میشه ولی تا میخواد بخونتش جی یون گوشی رو برمیداره و با خونسردی به پیامک نگاه میکنه «همه چی برای امشب امادس»
ادامش در کامنت
- ۱۱.۲k
- ۰۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط