پارت دهم
پارت دهم
موتور رو کنار درختی پارک کردم و ازش پیاده شدم.
روبه روی کلاب ایستادم و بعد آهسته وارد شدم.
باید کسی رو پیدا می کردم.
با چشم به دنبال سوکهون گشتم و اون رو کنار یکی از میز های شلوغ پیدا کردم.
عادت همیشگیش.
_ «اوه کوک، خیلی وقت بود اینورا نیومده بودی..»
آلیسا دستش رو گردنم انداخت و خودش رو بهم نزدیک کرد.
بدنش مماس بدنم شد و تماما بهم چسبید.
با دستم کنارش زدم و منتظر به سوکهون نگاه کردم.
_ «کوکی! خوش اومدی پسر. بیا بشین اینجا.»
از جام تکون نخوردم و دست به سینه نگاهش کردم.
_ «خیلی خب... مثل اینکه پسرمون امروز حال و حوصله ی خوش گذرونی نداره.»
از جاش بلند شد و بیخیال جام شراب نصفه نیمه و دختر های درخشان کنارش شد.
درحالی که دلخور ازم عقب تر راه میومد، گفتم:
_ «یادمه گفتی دیگه نمیری سراغ دختر بازی.»
_ «گفتم، ولی... ولی.. این فرق داشت!»
وارد اتاق خاک گرفته ی کلاب شدیم.
اینجا کلاب بود، ولی قبل از اون پاتوق جاسوس ها.
سوکهون به عنوان همکارم مسئولیت این کار رو بر گردن گرفت تا در نقش رئیس کلاب، مراقب رفت و آمد ها باشه.
اما با این حال، انگار حواسش بدجور پرت دختر های بیرونه.
_ «میدونی، یکم برام عجیبه. الان ۵ ساله که ما فعالیت مون رو به عنوان بازرس مخفی شروع کردیم و این تازه، اولین ماموریت مونه.»
چنگی به موهام زدم.
_ «این از طرف بالا دستی ها نیست.»
_ «میدونی که کار های خصوصی رو خودت باید انجام بدی؟ اگه بفهمن از این امکانات برای منافع شخصی استفاده کردی، اخراجی میشی؟.. ما نمی خوایم از دستت بدیم کوک...»
_ «میدونم، و.. کسی متوجه نمیشه.»
سوکهون دستی به شونم کشید و روی صندلیش جلوی مانیتور نشست.
_ «خیلی خب، اینی که میخوای چیه؟ مکان؟ آدم؟ وسایل ممنوعه؟ تاریخ نامه؟»
بلافاصله جواب دادم.
_ «آدمه.»
_ «خب..؟»
_ «چویی میسو.»
و انگشت هاش به آرامی روی کیبورد به پرواز در اومدن.
موتور رو کنار درختی پارک کردم و ازش پیاده شدم.
روبه روی کلاب ایستادم و بعد آهسته وارد شدم.
باید کسی رو پیدا می کردم.
با چشم به دنبال سوکهون گشتم و اون رو کنار یکی از میز های شلوغ پیدا کردم.
عادت همیشگیش.
_ «اوه کوک، خیلی وقت بود اینورا نیومده بودی..»
آلیسا دستش رو گردنم انداخت و خودش رو بهم نزدیک کرد.
بدنش مماس بدنم شد و تماما بهم چسبید.
با دستم کنارش زدم و منتظر به سوکهون نگاه کردم.
_ «کوکی! خوش اومدی پسر. بیا بشین اینجا.»
از جام تکون نخوردم و دست به سینه نگاهش کردم.
_ «خیلی خب... مثل اینکه پسرمون امروز حال و حوصله ی خوش گذرونی نداره.»
از جاش بلند شد و بیخیال جام شراب نصفه نیمه و دختر های درخشان کنارش شد.
درحالی که دلخور ازم عقب تر راه میومد، گفتم:
_ «یادمه گفتی دیگه نمیری سراغ دختر بازی.»
_ «گفتم، ولی... ولی.. این فرق داشت!»
وارد اتاق خاک گرفته ی کلاب شدیم.
اینجا کلاب بود، ولی قبل از اون پاتوق جاسوس ها.
سوکهون به عنوان همکارم مسئولیت این کار رو بر گردن گرفت تا در نقش رئیس کلاب، مراقب رفت و آمد ها باشه.
اما با این حال، انگار حواسش بدجور پرت دختر های بیرونه.
_ «میدونی، یکم برام عجیبه. الان ۵ ساله که ما فعالیت مون رو به عنوان بازرس مخفی شروع کردیم و این تازه، اولین ماموریت مونه.»
چنگی به موهام زدم.
_ «این از طرف بالا دستی ها نیست.»
_ «میدونی که کار های خصوصی رو خودت باید انجام بدی؟ اگه بفهمن از این امکانات برای منافع شخصی استفاده کردی، اخراجی میشی؟.. ما نمی خوایم از دستت بدیم کوک...»
_ «میدونم، و.. کسی متوجه نمیشه.»
سوکهون دستی به شونم کشید و روی صندلیش جلوی مانیتور نشست.
_ «خیلی خب، اینی که میخوای چیه؟ مکان؟ آدم؟ وسایل ممنوعه؟ تاریخ نامه؟»
بلافاصله جواب دادم.
_ «آدمه.»
_ «خب..؟»
_ «چویی میسو.»
و انگشت هاش به آرامی روی کیبورد به پرواز در اومدن.
- ۶۷۲
- ۱۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط