گر‌چه می‌گفت که زارَت بِکُشم می‌دیدم

گر‌چه می‌گفت که زارَت بِکُشم می‌دیدم

که نهانش نظری با منِ دلسوخته بود

کفرِ زلفش رَهِ دین می‌زد و آن سنگین‌ دل

در پِی‌اش مشعلی از چهره برافروخته بود

دل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریخت

الله الله، که تلف کرد و که اندوخته بود؟

یار مَفروش به دنیا که بسی سود نکرد

آن که یوسف به زَرِ ناسره بفروخته بود

گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ

یا رب این قلب‌شناسی ز که آموخته بود؟
‌
دیدگاه ها (۰)

دوش می‌آمد و رخساره برافروخته بودتا کجا باز دل غمزده‌ای سوخت...

دوش می‌آمد و رخساره برافروخته بودتا کجا باز دل غمزده‌ای سوخت...

دوش می‌آمد و رخساره برافروخته بود تا کجا باز دل غمزده‌ای سوخ...

غزل شماره 211 از مجموعه غزلیات حضرت حافظ . . . دوش می‌آمد و ...

یار مفروش به دنیا که بسی سود نکردآن که یوسف به زر ناسره بفرو...

یار مفروش به دنیا که بسی سود نکردآن که یوسف به زر ناسره بفرو...

یار مفروش به دنیا که بسی سود نکردآنکه یوسف به زر ناسره بفروخ...

یار مفروش به دنیا که بسی سود نکردآنکه یوسف به زر ناسره بفروخ...

دوش می‌آمد و رخساره برافروخته بودتا کجا باز دل غمزده‌ای سوخت...

یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد...زندگی گاهی هم رسمش این‌ط...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط