و گاه انتظار میگیرد جان آدمی را

و گاه انتظار میگیرد جان آدمی را
و ناگهان تمامِ من دلتنگ تو بود
و تو آبی ترین هجای شعرِ من
و شاید ما را در پس این دوری ، دیداریست
و ناگهان او شد تنها دارایی من
و قسم به حقارت واژه و شکوهِ سکوت
و تو آغازی و من آخر ویرانی‌ها
و چشم‌ها به مراتب ، دهن‌لق ترند
_او
دیدگاه ها (۱۸)

خودمم نمیدونم حس دوست داشتنت از کجا شروع شد عزیز کرده یهو به...

_ آدمو دیوونه میکنی ژنرال... _ تو که آدم نیستی اوژنی، تو فرش...

روزی می‌رسد؛که یک پارچه ی سفید پایان می‌دهد؛ به من...به شیطن...

+ جذابه؟- خیره کنندس!چشمامو نمیتونم از روش بردارم+ پس جذبش ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط