" خوب بودن در دنیایی که تورا شیطان می‌بیند "

" خوب بودن در دنیایی که تورا شیطان می‌بیند "

در اعماق شهر خدا جایی که نور چراغ‌های نئونی رنگ می‌تابید و باران زباله‌ها را در جوی می‌چرخاند.
موجودی زندگی می‌کرد که هیچکس نام واقعی‌اش را نمی‌دانست.
بچه‌هایی که او را دیده بودند فقط به او می‌گفتند: «اقای استخوانی»

او یک زمان انسان بود. یک نگهبان مهربان در یک پرورشگاه قدیمی اما طلسمی شیطانی‌ای بود که برای حافظت از بچه‌ها با آن مقابله کرد.
اما بهایش چه بود؟
جسمش را نفرین کرد گوشت و پوستش ذوب شد و فقط اسکلتی لاغر و کشیده با دو شاخ بلند و تیز باقی گذاشت.
دو چشم حیوانیه دایره شکل سفید و بدون مردمک برایش گذاشت.
دهانش برای همیشه در حالت یک لبخند استخوانی و وحشتناک قفل شد.
لبخندی که تا ابد دندان‌های بلند و تیزش را نشان می‌داد.
وقتی برای اولین‌بار بعد از نفرین از زیرزمین بیرون خزید با دستان استخوانی و انگشتان چنگالی‌اش روی چهاردستو پا راه می‌رفت.
تنها باقی‌مانده انسانیتش کت‌وشلوار مشکی‌ای بود که به تن داشت مانند کفنی که روی اسکلت بی‌جانش آویزان بود.
او دیگر در روز نمی‌توانست بیرون بیاید زیرا نور خورشید استخوان‌های نفرین شده‌اش را می‌سوزاند.
پس فقط شب‌ها در تاریک‌ترین کوچه‌ها روی چهاردستو پا پرسه میزد.

حال او به چکاری مشغول بود؟
او دیگر نمی‌توانست با کسی حرف بزند.
چون صدایش به جای کلمات به صورت یک غرش عمیق و استخوانی از آن دهان همیشه خندان بیرون می‌آمد پس فقط از دور مراقبشان بود.
هرشب، والدین مست یا خشمگین به سمت خانه‌ها می‌‌امدند تا کودکان بی‌پناه را کتک بزنند.
آقای استخوانی از سایه‌ها بیرون می‌خزید او با قد بسیار بلندش روی دو پا می‌ایستاد و سایه‌‌اش تمام کوچه‌را می‌پوشاند.
دهان خندان که هرگز بسته نمیشد در تاریکی مانند یک هلال ماه وحشتناک می‌درخشید.
او کاری به بزرگتر‌های بی‌گناه نداشت اما اگر کسی قصد آزار یک کودک را داشت در یک چشم به هم زدن او را در تاریکی می‌بلعید.
هیچکس نمی‌دانست که قربانیانش کجا می‌روند فقط صدای شکستن استخوان‌ها در کوچه می‌پیچید و بعد سکوت.
اما این سرنوشت برای او بسیار دردناک بود.
یک شب او در حال تماشای یک دختربچه گمشده در پارک بود.
دخترک ترسیده بود و گریه می‌کرد آقای استخوانی خواست به او کمک کند تا راه خانه‌اش را پیدا کند.
با احتیاط روی چهار دستو پا از میان بوته‌ها بیرون آمد اما وقتی دخترک سرش را بلند کرد و آن اسکلت بلند با شاخ و لبخند همیشگی را زیر نور ماه دید جیغی از ته دل کشید و فرار کرد.

آقای استخوانی ایستاد انگار همان لحظه قلب نامرئی‌اش ترک برداشت.
دخترک درحال فرار وسط خیابان دوید و نزدیک بود یک ماشین به او بزند.
آقای استخوانی با سرعتی باورنکردنی مثل یک سایه روی چهار دستو پایش پرید وسط خیابان و دخترک را با دستان استخوانی‌اش محکم گرفت و به پیاده‌رو پرتاب کرد.
دخترک به زمین افتاد ولی نجات پیدا کرد.
ماشین با ترمز شدید به آقای استخوانی برخورد کرد.
صدای شکستن چند دنده‌اش در سکوت شب پیچید.
راننده پیاده شد و با وحشت به آقای استخوانی نگاه کرد اما موجود با همان دهان خندان و استخوان‌های شکسته به سختی بلند شد و با لنگیدن به داخل فاضلاب خزید تا کسی او را نبیند.
صبح روز بعد دخترک در خانه‌اش از خواب بیدار شد.
او مطمعن بود که هیولا قصد خوردنش را داشته او به همه گفت یک دیو با شاخ و دندان میخواست من رو بکشه.
هیچکس نمی‌دانست همان دیو دیشب جانش را نجات داده است.
هیچکس نمی‌دانست که اون موجود ماه‌هاست از بچه‌های همین شهر در برابر آدم‌های واقعا بد محافظت می‌کند.
آقای استخوانی در همان فاضلاب تاریک دراز کشید و به سقف نمناک خیره شد دهانش هنوز به اجبار باز بود و شبیه یک لبخند شیطانی به نظر می‌رسید.
اما اگر کسی می‌توانست به چشمان بی‌مردمک و دایره‌اش نگاه کند شاید در اعماق ان‌ها تنها یک غم بی‌پایان می‌دید.
غم یک محافظ که محکوم است تا ابد شبیه یک هیولا باشد.

ولی آقای استخوانی با دنده‌های شکسته فردا شب دوباره به شکار شکارچیان رفت چون این نفرین او بود : خوب بودن در دنیایی که تورا شیطان می‌بیند.
دیدگاه ها (۰)

مرحوم سعید مظفری و میاموتو موساشی

ای خدایان زرین این خشم از کجا و چیست؟ که مارا این چنین نفرین...

از ترس تا اعتمادpart: 3 ...

p18تهیونگ برای چند ثانیه کاملاً بی‌حرکت ماند.«پارک ماریا.»هم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط