دوستت دارم…

دوستت دارم…
با تمام اون چیزی که توی دلم جا مونده،
با همه‌ی لحظه‌هایی که به جای خندیدن، بغض کردم
تا دلِ تو نگیره…

دوستت دارم،
اما دیگه جنگیدن برام معنی نداره…
نه چون خسته‌م،
چون فهمیدم جنگی که یه نفر فقط بجنگه، اسمش جنگ نیست،
اسارتِ احساساته…

من برای تو تلاش کردم،
خودمو تغییر دادم، خم شدم، ساختم، سوختم…
فقط به امید اینکه یه روز،
تو هم منو ببینی،
نه اون چیزی که توی ذهنت ساختی ازم…
منو…
با همه‌ی نواقص و ترس‌هام، با دلی که فقط تو رو خواست.

اما تو همیشه یه قدم عقب‌تر ایستادی،
همیشه یه "اما" داشتی،
یه "کاش" وسط تمام دوست داشتن‌هام…
و من؟
من دیگه نمی‌تونم بجنگم با سایه‌های ذهنت،
با تردیدهایی که هر روز توی چشمات بهم خیره می‌شن…

پس بذار بگم…
با تمام عشقی که هنوز توی دلمه،
با تمام احترامی که به خاطراتمون دارم،
می‌ذارم بری…

نه چون دوستت ندارم،
نه چون فراموشت کردم،
چون گاهی،
عشق یعنی رها کردن…
یعنی اجازه بدی کسی که دوسش داری،
آزاد باشه—even اگه آزادی‌ش یعنی نبودنِ تو…

من هنوزم دوستت دارم،
اما بیشتر از اون،
یاد گرفتم که خودمو هم باید دوست داشته باشم…

پس برو…
با خیالی راحت،
با قلبی که بدون تو هم،
هنوز برات می‌تپه…
دیدگاه ها (۲)

پرسید: "تو چیکار کردی با دلت؟"گفتم: "رهاش کردم... گذاشتم بره...

دارم از دست میرم....

سعی کردم همونی باشم که تو می‌خوای...هر بار که از خودم گذشتم،...

پایان...

خواهر یعنی کسی که وقتی هست آروم باشی و وقتی نیست چیزی توی زن...

پارت ۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط