سرنوشت

"سرنوشت "
فصل ۲
p,2
.
.
.
ویو ا/ت *
.
.
ا/ت : پیترررر پیتررر کجایی توو مردددد ( بچه ها پیتر یکی از دوستای فلیکسه که الان ۱۹ سالشه و فامیلیش واتسونه ... گفتم بدونید چون بعدا باهاش کار داریم )
.
ناگهان پیتر از پشت ا/ت پرید بیردن و با مشت محکمی از جانب ا/ت مواجه شد ..
.
ا/ت : وای وای ببخشید ...
.
پیتر : چرا میزنیم ... خانم کوچولو دستت سنگینه ...( اروم )
.
ا/ت : یاد بگیر اینجوری نیای پشتم میدونی که همیشه اماده ام ...
.
تهیونگ : چ_چیشده ؟ چرا صورتت قرمز شده پیترر؟؟ باز دخترمو ترسوندی ... صد بار بهت گفتم نکن به ضررته ( خنده )
.
پیتر : اخخخ درد میکنهه ( لوس )
.
ا/ت : بیا بیا روش یخ بزارم بشین ...
.
ا/ت چفت پیتر نشست و به ارامی بسته ی یخ رو روی پوست صورت قرمز شده ی پیتر گذاشت ....
.
.
پسرک غرق در نگاه ا/ت بود .... مردمک هاش کم کم داشت گشاد میشد... و این اصلا نشونه ی خوبی برای پسر نبود ....
.
.
( برای کسایی که نمیدونن بگم وقتی تو داری به یکی نگاه میکنی و مردمک چشمت گشاد میشه یعنی تو عاشق اون طرف شدی )
.
.
نگاهشو از ا/ت دزدید ..... ولی تپش قلبشو نمیشد کاری بکنه ... اون شیفته ی دختر روبه روش بود که داشت به ارامی یخ رو روی پوست صورتش میزاشت ....
.
.
ا/ت گفت ...
.
ا/ت : خب این شاید یک کوچولو ردش بمونه ...
.
همون لحظه در محکم باز شد و هیونجین که فلیکسو بلند کرده بود و دستشو کنار پاهای ظریف پسرکش گذاشته بود و فلیکسی که دستاشو چفت گردن معشوقش کرده بود و در حال بوسیدن هم بودت نمیان شد ....
.
.
همه با چشمای درشت شده بهشون خیره شده بودیم که هیون دل کند و بهمون نکاه کرد ...
.
.
هیون : فاک ..‌ مگه نگفته بودی خونه نیستن ...
.
فلیکس : مگه شما هانرفته بودین بیرون ....؟
.
ا/ت : نه انداختیف فردا حالا هم برین طبقه ی بالا و تو اتاقتون عشق کنید ... یادتون نره درو قفل کنید ....( ریلکس )
.
.
فلیکس که از حرف ا/ت خجالت کشیده بود کامل سرخ شده بود ....
.
.
ته : هیون ی لطفی کن اون قد سخت نگیر که مجبور بشیم دو نفری برای شام از پله ها بیاریمش پایین ( خنده )
.
.
درسته این اولین باری نبود که میدیدن هیون و فلیکس باهم .... دارن ...( خودتون بفهمید حیحی ) .... ی جورایی برای همشون عادی شده بود .....
.
.
با رفتن فلیکس و هیون به اتاقشون که عاق صدا هم هست ... ا/ت به سمت اتاقش رفت .... ی دوش گرفت و ی تاپ مشکی یا شلوار خونگی با چهار خوته های مشکی قرمز پوشید ..... به سمت دراورش رفت ....
.
.
تا نشست چشمش خورد به ....
.
.
وای که چند وقت بود تو خماری نبودیننن🤣 ( ادمین ❌️ کخ خالص✅️)
دیدگاه ها (۱۲)

"سرنوشت "فصل ۲ p,3...که چشمش خورد به عروسک ستی که با جونگ کو...

"سرنوشت "فصل ۲ p,4...ویو ا/ت *.حدود ساعتای ۱ و نیم شب بود و ...

"سرنوشت "فصل ۲p,1...دو سال و نیم بعد .......ویو راوی *.ا/ت د...

سلام عشقای منننننننپیشاپیش سال نوتون مباررکک( ۱ ساعت دیگه م...

"سرنوشت "فصل ۲ P,8...ا/ت : حیحی .... شما ها لباس نمیخاین ؟؟....

"سرنوشت "فصل ۲ p,7...باد بین موهای بلند و بازم میخورد و باعث...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط