Oathbreakers & False Fate
Oathbreakers & False Fate
part 1
سرمایِ بیرحمِ دریاچهی میشیگان به دیوارهای سنگیِ عمارتِ عظیمِ جئون سیلی میزد، اما در اعماقِ آن تالارهای باشکوه، شیکاگو چهرهی دیگری داشت. اینجا، جایی که قدرت با خون و ابریشم گره خورده بود، تاریکی هم میدرخشید. لوسترهای کریستالِ چک، نوری لرزان بر کفپوشهای مرمر میپاشیدند و بویِ گلهای ارکیدهی سفید با رایحهی تندِ سیگارهای برگِ کوبایی در هم آمیخته بود.
کاترینا مورتی، در حالی که لبههای لباسِ شبِ ابریشمیاش مثل موجهای سیاه روی زمین کشیده میشد، بازویِ قدرتمندِ پدرش را فشرد. او معمارِ این دنیایِ نامرئی بود؛ کسی که خطوطِ امنیت را ترسیم میکرد، اما امشب، او فقط دخترِ خانوده بود.
«خیلی زیبا شدی کتی،» **مارکوس مورتی** (بابا مارکوس) با صدایی بم و پر از غرور، در حالی که از میانِ جمعیتِ تعظیمکننده رد میشدند، زمزمه کرد. «یادت باشه، امشب فقط یه جشن نیست؛ این نمایشِ قدرتِ ماست. و تو، قلبِ این قدرتی.»
کاترینا لبخندی گرم به پدرش زد و سرش را روی شانهی او تکیه داد. «میدونم بابا. نگران نباش، همه چیز طبقِ نقشههای من پیش میره.» در پایین پلهها، **النا مورتی** با لباسی به رنگِ شرابِ کهنه منتظرشان بود. النا با دیدن دخترش، چشمانش از اشکی پنهان درخشید. او جلو آمد و صورتِ کاترینا را بین دستهای ظریفش گرفت. «ماه شبِ چهاردهِ من... کاترینا، تو امشب نه فقط چشمِ دشمنها، که دلِ دوستها رو هم میلریونی.» النا پیشانی کاترینا را با عشق بوسید و کاترینا در آغوشِ گرمِ مادرش، برای لحظهای از دنیایِ نقشهها و کدها فاصله گرفت.
کمی آنسوتر، خانوادهی جئون مثلِ خدایانِ المپ ایستاده بودند. لیلیان جئون با دیدن کاترینا، با قدمهایی سریع جلو آمد و او را از آغوشِ النا ربود. «دخترِ قشنگم! بیا اینجا...» لیلیان با محبتی که هیچکس جز کاترینا طعمِ واقعیاش را نمیچشید، او را بوسید. «آریا! نگاهش کن، چطور میشه به این دختر گفت "دخترِ شریک"؟ این بچهی خودِ ماست.» آریا جئون با لبخندی مقتدرانه سر تکان داد. «کاترینا همیشه برکتِ این عمارت بوده. بدون اون، اینجا فقط یه مشت سنگِ سرده.»
در حاشیهی سالن، تیمها مثلِ چرخدندههایِ یک ساعتِ سوئیسی در حال حرکت بودند. **نامجون** با تبلتی در دست، در حال زمزمه با **جین** بود که با لبخندی دیپلماتیک به مهمانها خوشآمد میگفت. **یونگی** مثل یک سایهیِ سرد در کنار ستون ایستاده بود، دستش را روی دستهی صندلی تکیه داده بود و با چشمانی نیمهباز، تکتک حرکاتِ گارسونها را رصد میکرد. **نیکسا** با شیطنت از کنارِ **تهیونگ** گذشت و چیزی در گوشش گفت که باعث شد تهیونگ پوزخندی بزند و دستش را به سمتِ یقهی کتِ گرانقیمتش ببرد. **جیمین** در نزدیکیِ درِ اصلی، با وقار ایستاده بود و **روزا** هم در کنارِ **عمه ایزابلا** قرار داشت. ایزابلا، با آن نگاهِ تیز و نافذ که انگار روحِ آدمها را کالبدشکافی میکرد، به تکتکِ مهمانهایِ تازهوارد نگاه میکرد؛ او سنگرِ نفوذناپذیرِ مورتیها بود.
ناگهان، سکوتی سنگین مثلِ مه در سالن پخش شد. جونگکوک، ملقب به «قصاب»، از سایههایِ راهرویِ فوقانی بیرون آمد. او کتوشلوارِ کاملاً سیاهی به تن داشت که تضادِ عجیبی با پوستِ گندمگونش ایجاد میکرد. نگاهِ او، که معمولاً بویِ مرگ و بازجویی میداد، به محضِ برخورد با کاترینا، تغییر کرد. آن وحشیگریِ معروف، جایش را به نوعی خضوع و پرستش داد.
او با قدمهایی سنگین و مطمئن پایین آمد، از کنارِ پدر و مادرش گذشت و مستقیم مقابلِ کاترینا ایستاد. بدونِ آنکه حرفی بزند، دستش را به سمت او دراز کرد. کاترینا دستِ ظریفش را در دستِ بزرگ و زمختِ او گذاشت. جونگکوک او را به مرکزِ سالن برد.
در حین رقص، وقتی بدنهایشان به هم نزدیک شد، کاترینا متوجهِ لرزشِ خفیفی در انگشتانِ جونگکوک شد؛ لرزشی که فقط او میفهمید.
جونگکوک با صدایی که از تهِ گلویش میآمد، کنارِ گوشِ او زمزمه کرد: «امشب... فقط به من نگاه کن کاترینا. نذار فکر کنم اینها همهاش یه نقشه برایِ آرام نگه داشتنِ منه. فقط باش.»
کاترینا لبخندی زد و در حالی که سرش را رویِ سینهی او میگذاشت، آرام گفت: «من همیشه هستم، جونگکوک. این شهر، این خانواده... همه چیز حولِ محورِ ما میچرخه.»
آنها در آغوشِ هم میچرخیدند، در حالی که در بالکنِ طبقهی دوم، مردی با چشمانی که بویِ انتقام میداد، تماشایشان میکرد. **آلستر ونس**، با پوزخندی که گوشهی لبش نشسته بود، لیوانِ ویسکیاش را به سمتِ آنها گرفت. او به ایزابلا در پایین سالن نگاه کرد و بعد به کاترینا. «برقصید...» آلستر زیر لب زمزمه کرد. «چون وقتی من موسیقی رو عوض کنم، هیچکدومتون قدمهای رقص رو یادتون نمیمونه.»
شرط ۳۰ لایک ۲۰ بازنشر ---
part 1
سرمایِ بیرحمِ دریاچهی میشیگان به دیوارهای سنگیِ عمارتِ عظیمِ جئون سیلی میزد، اما در اعماقِ آن تالارهای باشکوه، شیکاگو چهرهی دیگری داشت. اینجا، جایی که قدرت با خون و ابریشم گره خورده بود، تاریکی هم میدرخشید. لوسترهای کریستالِ چک، نوری لرزان بر کفپوشهای مرمر میپاشیدند و بویِ گلهای ارکیدهی سفید با رایحهی تندِ سیگارهای برگِ کوبایی در هم آمیخته بود.
کاترینا مورتی، در حالی که لبههای لباسِ شبِ ابریشمیاش مثل موجهای سیاه روی زمین کشیده میشد، بازویِ قدرتمندِ پدرش را فشرد. او معمارِ این دنیایِ نامرئی بود؛ کسی که خطوطِ امنیت را ترسیم میکرد، اما امشب، او فقط دخترِ خانوده بود.
«خیلی زیبا شدی کتی،» **مارکوس مورتی** (بابا مارکوس) با صدایی بم و پر از غرور، در حالی که از میانِ جمعیتِ تعظیمکننده رد میشدند، زمزمه کرد. «یادت باشه، امشب فقط یه جشن نیست؛ این نمایشِ قدرتِ ماست. و تو، قلبِ این قدرتی.»
کاترینا لبخندی گرم به پدرش زد و سرش را روی شانهی او تکیه داد. «میدونم بابا. نگران نباش، همه چیز طبقِ نقشههای من پیش میره.» در پایین پلهها، **النا مورتی** با لباسی به رنگِ شرابِ کهنه منتظرشان بود. النا با دیدن دخترش، چشمانش از اشکی پنهان درخشید. او جلو آمد و صورتِ کاترینا را بین دستهای ظریفش گرفت. «ماه شبِ چهاردهِ من... کاترینا، تو امشب نه فقط چشمِ دشمنها، که دلِ دوستها رو هم میلریونی.» النا پیشانی کاترینا را با عشق بوسید و کاترینا در آغوشِ گرمِ مادرش، برای لحظهای از دنیایِ نقشهها و کدها فاصله گرفت.
کمی آنسوتر، خانوادهی جئون مثلِ خدایانِ المپ ایستاده بودند. لیلیان جئون با دیدن کاترینا، با قدمهایی سریع جلو آمد و او را از آغوشِ النا ربود. «دخترِ قشنگم! بیا اینجا...» لیلیان با محبتی که هیچکس جز کاترینا طعمِ واقعیاش را نمیچشید، او را بوسید. «آریا! نگاهش کن، چطور میشه به این دختر گفت "دخترِ شریک"؟ این بچهی خودِ ماست.» آریا جئون با لبخندی مقتدرانه سر تکان داد. «کاترینا همیشه برکتِ این عمارت بوده. بدون اون، اینجا فقط یه مشت سنگِ سرده.»
در حاشیهی سالن، تیمها مثلِ چرخدندههایِ یک ساعتِ سوئیسی در حال حرکت بودند. **نامجون** با تبلتی در دست، در حال زمزمه با **جین** بود که با لبخندی دیپلماتیک به مهمانها خوشآمد میگفت. **یونگی** مثل یک سایهیِ سرد در کنار ستون ایستاده بود، دستش را روی دستهی صندلی تکیه داده بود و با چشمانی نیمهباز، تکتک حرکاتِ گارسونها را رصد میکرد. **نیکسا** با شیطنت از کنارِ **تهیونگ** گذشت و چیزی در گوشش گفت که باعث شد تهیونگ پوزخندی بزند و دستش را به سمتِ یقهی کتِ گرانقیمتش ببرد. **جیمین** در نزدیکیِ درِ اصلی، با وقار ایستاده بود و **روزا** هم در کنارِ **عمه ایزابلا** قرار داشت. ایزابلا، با آن نگاهِ تیز و نافذ که انگار روحِ آدمها را کالبدشکافی میکرد، به تکتکِ مهمانهایِ تازهوارد نگاه میکرد؛ او سنگرِ نفوذناپذیرِ مورتیها بود.
ناگهان، سکوتی سنگین مثلِ مه در سالن پخش شد. جونگکوک، ملقب به «قصاب»، از سایههایِ راهرویِ فوقانی بیرون آمد. او کتوشلوارِ کاملاً سیاهی به تن داشت که تضادِ عجیبی با پوستِ گندمگونش ایجاد میکرد. نگاهِ او، که معمولاً بویِ مرگ و بازجویی میداد، به محضِ برخورد با کاترینا، تغییر کرد. آن وحشیگریِ معروف، جایش را به نوعی خضوع و پرستش داد.
او با قدمهایی سنگین و مطمئن پایین آمد، از کنارِ پدر و مادرش گذشت و مستقیم مقابلِ کاترینا ایستاد. بدونِ آنکه حرفی بزند، دستش را به سمت او دراز کرد. کاترینا دستِ ظریفش را در دستِ بزرگ و زمختِ او گذاشت. جونگکوک او را به مرکزِ سالن برد.
در حین رقص، وقتی بدنهایشان به هم نزدیک شد، کاترینا متوجهِ لرزشِ خفیفی در انگشتانِ جونگکوک شد؛ لرزشی که فقط او میفهمید.
جونگکوک با صدایی که از تهِ گلویش میآمد، کنارِ گوشِ او زمزمه کرد: «امشب... فقط به من نگاه کن کاترینا. نذار فکر کنم اینها همهاش یه نقشه برایِ آرام نگه داشتنِ منه. فقط باش.»
کاترینا لبخندی زد و در حالی که سرش را رویِ سینهی او میگذاشت، آرام گفت: «من همیشه هستم، جونگکوک. این شهر، این خانواده... همه چیز حولِ محورِ ما میچرخه.»
آنها در آغوشِ هم میچرخیدند، در حالی که در بالکنِ طبقهی دوم، مردی با چشمانی که بویِ انتقام میداد، تماشایشان میکرد. **آلستر ونس**، با پوزخندی که گوشهی لبش نشسته بود، لیوانِ ویسکیاش را به سمتِ آنها گرفت. او به ایزابلا در پایین سالن نگاه کرد و بعد به کاترینا. «برقصید...» آلستر زیر لب زمزمه کرد. «چون وقتی من موسیقی رو عوض کنم، هیچکدومتون قدمهای رقص رو یادتون نمیمونه.»
شرط ۳۰ لایک ۲۰ بازنشر ---
- ۵۳۸
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط