Part
#Part_1
ویو لارا:
توی خونه بودم و داشتم فیلم میدیدم که گوشیم زنگ خورد گوشیرو ور داشتم و به اسمش نگاه کردم وقتی اسم تهیونگ رو دیدم با خوشحالی پریدم بالا و جوابشو دادم
-به به یه زنگی به ما زدی
+همین دیروز بهت زنگ زدما بچعهه
-من که یادم نمیاد
میخواست غر غر کنه که سریع گفتم
-کاری داشتی که زنگ زدی؟
+ها؟اره پدربزرگ گفته بیای کره
-چیییی؟مگه من بیکارم؟مدرسم چی پسسس
+اینم گفت که نگران مدرست نباش برات مرخصی گرفته
-چه کار واجبی داره که منو میخواد تا اونجا بکشه اخههه
+چبدونم... فقط به من گفت بهت خبر بدم ولی خب بیای خوبم میشه...میتونی منو ببینیی به هرکی اجازه نمیدم منو ببینه هااا
-گمشوووو 😂
+😂😂کاری نداری؟باید برم دیگه
-برو برو مراقب خودت باش داداشیییی
-خدافظظ
پایان
یعنی میخواد چیکار کنه
استرس گرفه بودم چون پدربزرگ از اون ادمایی نیست که الکی ادمو صدا کنه
تو این چند روز باید خودمو جمع جور میکردم و به کره برمیگشتم
حداقل خوبم میشه دلم برای دوستام تنگ میشه درسته که یک ماه پیش اینجا بودن ولی خبببب
به دوستام خبر دادم و رفتم یچیزی درست کردم وقتمو سرف کارای الکی کردم
نزدیکای غروب بود که تهیونگ پیام داد
+بیلیتو گرفتم فردا ساعت هشت باید فرودگاه باشی بچهه
چیییی فرداااا
سریع پاشدم وسایلامو اماده کردم و وقتی اومدم استراحت کنم ساعت نه بود پس خوابیدم
...........
سوار هواپیما شدم و سندلیمو پیدا کردم و وسایلمو گذاشتمو نشستم و تو گوشم اهنگ گذاشتم پرواز یازده ساعته پس چشمامو بستم و خوابیدم
چند ساعت بعد بیدار شدم و ساعتو نگاه کردم اخراش بود و الانا بود که فرود بیاد پس یکم بیرون رو نگاه کردم تا فرود بیایم
وفتی فرود اومدیم از هواپیما پیاده شدم راستش دنبال خوانوادم بودم ولی بادیگارد فرستاده بودن فکر کن منو از اونجا اوردن تا اینجا بعد نیومدن دنبالم
چمدونمو دادم به یکی از اون بادیگاردا و سوار ماشین شدم راننده هم سوار شد و حرکت کردیم بعد از چند دقیقه بعد به خونه رسیدم وقتی وارد حیاط شدم خاطراتم مرور شد اصلا تغییر نکرده بود رفتم سمت در و در زدم که اجوما درو باز کرده بود پریدم بغلش اون شبیه مادربزرگم بود
-اجوماااا
اجوما خنده کرد و گفت
+خب حالا برو پیش مامان بابات شیطون
چشمی گفتم و رفتم پیش خوانواده و سلامی بهشون کردمو بغلشون کردم
-تهیونگ کجاست
مامان گفت
:نمیدونم
که یهو در باز شد و تهیونگ با یه مشنبای خوراکی و یه دسته گل اومد داخل
وقتی مشنبای توی دستشو دیدم با ذوق رفتم سمتش و ازش گرفتم
+یه سلامی به من نک...
با بوسیده شدن گونش حرفشو قط کرد
-مرسیییییییی از همونایی خریدی که دلم میخواست
و پریدم بغلش
شاید اولش یکم چرت بنظر بیاد ولی قراره باحال باشهه
ویو لارا:
توی خونه بودم و داشتم فیلم میدیدم که گوشیم زنگ خورد گوشیرو ور داشتم و به اسمش نگاه کردم وقتی اسم تهیونگ رو دیدم با خوشحالی پریدم بالا و جوابشو دادم
-به به یه زنگی به ما زدی
+همین دیروز بهت زنگ زدما بچعهه
-من که یادم نمیاد
میخواست غر غر کنه که سریع گفتم
-کاری داشتی که زنگ زدی؟
+ها؟اره پدربزرگ گفته بیای کره
-چیییی؟مگه من بیکارم؟مدرسم چی پسسس
+اینم گفت که نگران مدرست نباش برات مرخصی گرفته
-چه کار واجبی داره که منو میخواد تا اونجا بکشه اخههه
+چبدونم... فقط به من گفت بهت خبر بدم ولی خب بیای خوبم میشه...میتونی منو ببینیی به هرکی اجازه نمیدم منو ببینه هااا
-گمشوووو 😂
+😂😂کاری نداری؟باید برم دیگه
-برو برو مراقب خودت باش داداشیییی
-خدافظظ
پایان
یعنی میخواد چیکار کنه
استرس گرفه بودم چون پدربزرگ از اون ادمایی نیست که الکی ادمو صدا کنه
تو این چند روز باید خودمو جمع جور میکردم و به کره برمیگشتم
حداقل خوبم میشه دلم برای دوستام تنگ میشه درسته که یک ماه پیش اینجا بودن ولی خبببب
به دوستام خبر دادم و رفتم یچیزی درست کردم وقتمو سرف کارای الکی کردم
نزدیکای غروب بود که تهیونگ پیام داد
+بیلیتو گرفتم فردا ساعت هشت باید فرودگاه باشی بچهه
چیییی فرداااا
سریع پاشدم وسایلامو اماده کردم و وقتی اومدم استراحت کنم ساعت نه بود پس خوابیدم
...........
سوار هواپیما شدم و سندلیمو پیدا کردم و وسایلمو گذاشتمو نشستم و تو گوشم اهنگ گذاشتم پرواز یازده ساعته پس چشمامو بستم و خوابیدم
چند ساعت بعد بیدار شدم و ساعتو نگاه کردم اخراش بود و الانا بود که فرود بیاد پس یکم بیرون رو نگاه کردم تا فرود بیایم
وفتی فرود اومدیم از هواپیما پیاده شدم راستش دنبال خوانوادم بودم ولی بادیگارد فرستاده بودن فکر کن منو از اونجا اوردن تا اینجا بعد نیومدن دنبالم
چمدونمو دادم به یکی از اون بادیگاردا و سوار ماشین شدم راننده هم سوار شد و حرکت کردیم بعد از چند دقیقه بعد به خونه رسیدم وقتی وارد حیاط شدم خاطراتم مرور شد اصلا تغییر نکرده بود رفتم سمت در و در زدم که اجوما درو باز کرده بود پریدم بغلش اون شبیه مادربزرگم بود
-اجوماااا
اجوما خنده کرد و گفت
+خب حالا برو پیش مامان بابات شیطون
چشمی گفتم و رفتم پیش خوانواده و سلامی بهشون کردمو بغلشون کردم
-تهیونگ کجاست
مامان گفت
:نمیدونم
که یهو در باز شد و تهیونگ با یه مشنبای خوراکی و یه دسته گل اومد داخل
وقتی مشنبای توی دستشو دیدم با ذوق رفتم سمتش و ازش گرفتم
+یه سلامی به من نک...
با بوسیده شدن گونش حرفشو قط کرد
-مرسیییییییی از همونایی خریدی که دلم میخواست
و پریدم بغلش
شاید اولش یکم چرت بنظر بیاد ولی قراره باحال باشهه
- ۴۳۳
- ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط