in your eyes

#in_your_eyes
part_56

لبخندم کم کم از روی لبام محو شد
چند ثانیه همینجوری به صفحه خیره موندم
یه حس عجیبی پیدا کردم

گوشی رو از رو تخت برداشتم و با سرعت رفتم پایین
از پله ها که پایین میومدم نمیدونستم واقعا باید چی بگم
رفتم آشپز خونه
کایلا کنار یخچال وایساده بود
نزدیکش شدم
اعصابم بهم ریخته بود ولی سعی کردم خونسرد باشم:
این دیگه چیه؟
با صدام برگشت و به گوشی خیره شد
رنگ صورتش کمی پرید

گوشی رو از دستم گرفت و چشماشو ازم قایم کرد:
چیزی نیست
ابرو هامو بالا بردم:
چیزی نیست؟
نفسمو از بینیم بیرون دادم:
جوابمو بده
از کی داری این پیام هارو میگیری؟

با یه دستش موهاشو به عقب برد و هوفی کشید:
از وقتی برگشتم کره یه نفر این پیام هارو بهم میده
اصلا نمیدونم کیه و هیچ ایده ای هم ندارم
نمیخواستم بهت بگم ، فکر کردم که شاید....
حرفشو خورد و چیزی نگفت
گفتم:
فکر کردی چی؟ نتونم ازت محافظت کنم؟
بهم نگاه کرد:
نه ‌... فقط ... نمیخواستم نگران بشی
کلافه یه قدم بهش نزدیک شدم:
که نگرانم نکنی؟ کایلا ، یه نفر اون بیرون داره تورو تهدید میکنه!
این اصلا شوخی نیست

چشمامو از عصبانیتی که نمیدونم از کجا اومده بستم:
از این به بعد ، هرجایی که بری
تاکید میکنم هرجایی ، محافظا همراهت میان
اخمی روی صورتش نشست:
نمیخوام! من نیازی به محافظ ندارم کوک.
خنثی نگاش کردم:
واقعا؟ لطفا به چیزایی که ممکنه اتفاق بیوفته فکر کن!
مظلوم نگام کرد:
کوک! فقط نمیخوام حس کنم زندانی ام
گفتم:
این زندانی کردن نیست ، کایلا . این مراقبته.
لحنم جدی تر شد:
تا وقتی این قضیه حل نشه ، جایی بدون محافظ نمیری

یه نگاه پر از لجبازی و ناراحتی بهم کرد
بدون اینکه حرفی بزنه
بهم تعنه ای زد و رفت
نفسی بیرون دادم

___________________________
ویو کایلا

عصبی از آشپزخونه زدم بیرون و به سمت اتاق رفتم
قدم هام تند بودن
نمیدونم دارم خودمو از چی دور میکنم .... از کوک؟
از پله ها بالا رفتم ،‌ نفس هام تند و سنگین بود
وارد اتاق شدم و درو محکم بستم
تکیه دادم به در
چشمامو بستم و سعی کردم ذهنم رو خالی کنم
نشد!
بازم نشد!
تصویر کوک با نگاه و صدای جدیش هنوز جلوی چشمم بود
به حرص زیر لب گفتم:
محافظ .... آره انگار من یه بچه کوچولو ام
پوزخند زدم و از در جدا شدم
هرچی سعی میکردم قوی باشم یه چیزی ته دلم هی میگفت:
حق با اونه ‌‌‌‌.... ولی کاش یکم آروم تر پیش میرفت
بلند شدم و دست به کمر ایستادم
اگه قراره محافظ برام بزاره ‌‌‌‌‌..‌‌‌. یکم میرم عمارت کیم
هم یکم پیش خانوادمم هم سعی خودمو میکنم که به کوک نپرم و اونم رومخم نره
اصلا باهاش قهر میکنم ایش

رفتم سمت کمد و یه چمدون کوچیک از بالا در آوردم
یه لحظه مکث کردم
توی ذهنم یه بهونه چیدم
برا وقتی که به کوک بگم
میتونم بگم که چند روز میرم عمارت چون دل تنگ بقیه شدم
اه ولش یچیز میگم دیگه
بهرحال که وقتی بیرون رفت میخوام برم اونجا و نمیبینمش
احتمالا بیاد دنبالم
ولی مهم نیست برام چون من لجباز ترم


ببخشید دیر گذاشتم قشنگا بیرون بودم
میخواستم دو پارت بزارم ولی نظرم عوض شد🫠🙂‍↔️
کامنت بزارین باهم حرف بزنیم😶🙂‍↔️

شرط=
۲۵۰ لایک
۹۰ بازنشر "علامت کنار ذخیره"


#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
دیدگاه ها (۴۴)

منو نخندونین لطفا این چی داشت آخه 🤣

عررررر ۱۶۰۰ تایی شدیم تبریک میگم به همه مون🙂‍↔️🥳مرسی که ازم ...

in your eyes

سلام قشنگام 🌑🎀خیلی ممنونم از کسایی که ازم حمایت میکنن واقعا ...

in your eyes

in your eyes

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط