ماه سرخ
p¹
روزی از روز ها پسری در جنگلی دور افتاده با خانوادش زندگی میکرد از روی فقر مجبور بودن همه کار در دهکده نزدیک شهر رو انجام بدن هیزم جمع کردن باشه چه کشاورزی چه نگهداری از حیوانات اون دهکده و در قبال این کار ها از مردم اونجا یا خوراکی یا پوشاک یا پول نا چیزی دریافت میکردن قرار بود برای فردا به یکی از خانواده های اون دهکده هیزم تحویل بده. برای جمع کردن اون هیزم ها نصف شب از خونه بیرون زد و سمت درون های جنگل کرد زمستون بود و نور کم ماه به جنگل میتابید دست پسر یدونه فانوس بود که محوطه کمی رو روشن میکرد پسر به راهش ادامه داد و وقتی به مکان مورد نظرش رسید فانوس رو روی سنگی گذاشت باد شروع به وزیدن کرده بود و پسر تیشه را به دست گرفت و شروع به قطع کردن درختا کرد بعد از چندمین که کارش تموم شد درخت ها رو به کمک طناب یک جا جمع کرد و محکم انها را بست و شروع کرد به حمل کردن اون درختا سمت خونه در راه صدای زوزه گرگا به گوش میرسید پسر به اطرافش نگا کرد و نور فانوس رو کمتر کرد انگار حسی که درونش بود اون رو به جایی که نباید میکشوند اون به راهش ادامه میداد و گرگا صداشون بیشتر و بیشتر میشدن از پشت درخت ها گرگ ها یکی یکی شروع کردن به در اومدن و نمایان شدن پسر به دوره و اطرافش نگاه کرد و در جای خودش ماند چون راهی برای فرار نداشت تنها چیزی که در دست برای دفاعداز خودش بود چوب هایی بود که از جنگل بریده بود یکی از آنها را از پشتش بیرون کشید گرگا دوره ای که دور پسر درست کرده بودن رو رفته رفته تنگ تر میکردن و یکی از گرگا از پشت به پسر حمله کرد و بعد اون یکی پس از دیگری سمتش هجوم اوردن پسر زخمی به زمین افتاد وقتی گرگا داشتن به سمت خوردنش میرفتن صدای گرگ دیگری به گوششون رسید و اونا مجبور به رفتن از کنار شکارشون شدن و اون پسر اونجا تک و تنها داخل برفا موند از یک سمت دیگه برف داشت شروع به باریدن میکرد پسر وقتی چشماش رو با بی طاقتی باز و بسته میکرد به ماهی که سرخ شده بود نگا میکرد و در اخر چشماش بسته شد
وقتی چشماشو باز کرد داخل خونه بود زخماش بسته شده بود پسر به اطراف نگاهی کرد
روزی از روز ها پسری در جنگلی دور افتاده با خانوادش زندگی میکرد از روی فقر مجبور بودن همه کار در دهکده نزدیک شهر رو انجام بدن هیزم جمع کردن باشه چه کشاورزی چه نگهداری از حیوانات اون دهکده و در قبال این کار ها از مردم اونجا یا خوراکی یا پوشاک یا پول نا چیزی دریافت میکردن قرار بود برای فردا به یکی از خانواده های اون دهکده هیزم تحویل بده. برای جمع کردن اون هیزم ها نصف شب از خونه بیرون زد و سمت درون های جنگل کرد زمستون بود و نور کم ماه به جنگل میتابید دست پسر یدونه فانوس بود که محوطه کمی رو روشن میکرد پسر به راهش ادامه داد و وقتی به مکان مورد نظرش رسید فانوس رو روی سنگی گذاشت باد شروع به وزیدن کرده بود و پسر تیشه را به دست گرفت و شروع به قطع کردن درختا کرد بعد از چندمین که کارش تموم شد درخت ها رو به کمک طناب یک جا جمع کرد و محکم انها را بست و شروع کرد به حمل کردن اون درختا سمت خونه در راه صدای زوزه گرگا به گوش میرسید پسر به اطرافش نگا کرد و نور فانوس رو کمتر کرد انگار حسی که درونش بود اون رو به جایی که نباید میکشوند اون به راهش ادامه میداد و گرگا صداشون بیشتر و بیشتر میشدن از پشت درخت ها گرگ ها یکی یکی شروع کردن به در اومدن و نمایان شدن پسر به دوره و اطرافش نگاه کرد و در جای خودش ماند چون راهی برای فرار نداشت تنها چیزی که در دست برای دفاعداز خودش بود چوب هایی بود که از جنگل بریده بود یکی از آنها را از پشتش بیرون کشید گرگا دوره ای که دور پسر درست کرده بودن رو رفته رفته تنگ تر میکردن و یکی از گرگا از پشت به پسر حمله کرد و بعد اون یکی پس از دیگری سمتش هجوم اوردن پسر زخمی به زمین افتاد وقتی گرگا داشتن به سمت خوردنش میرفتن صدای گرگ دیگری به گوششون رسید و اونا مجبور به رفتن از کنار شکارشون شدن و اون پسر اونجا تک و تنها داخل برفا موند از یک سمت دیگه برف داشت شروع به باریدن میکرد پسر وقتی چشماش رو با بی طاقتی باز و بسته میکرد به ماهی که سرخ شده بود نگا میکرد و در اخر چشماش بسته شد
وقتی چشماشو باز کرد داخل خونه بود زخماش بسته شده بود پسر به اطراف نگاهی کرد
- ۳.۰k
- ۰۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط