آن شورِ سرکش و آن آرزوهایِ بلندپروازانه، در فرسایشِ ساله
آن شورِ سرکش و آن آرزوهایِ بلندپروازانه، در فرسایشِ سالهایِ جستجو، ذرهذره تحلیل رفتند. حالا که نقشهیِ راه در دستانِ ماست، توانِ پیمودنِ مسیر را از دست دادهایم. حالا دیگر سقفِ رویاهایمان چنان کوتاه شده که تنها به یک کلمه ختم میشود: «بقا». ما از بلندایِ آرزوهایمان سقوط کردهایم به سطحِ ابتداییترین نیازِ یک جاندار؛ یعنی فقط زنده ماندن.
درد اینجاست که ما به «آدمهایِ شب و روز» بدل شدهایم. کالبدهایی متحرک که تنها وظیفهشان، عبور دادنِ خورشید از مشرق به مغرب و سپردنِ شب به دستِ صبح است. ما در غبارِ حسرتِ آن قدرتِ از دست رفته، پیر شدیم؛ نسلی که وقتی «فهمید»، دیگر «نتوانست» و حالا در سکوت، تماشاگرِ تکرارِ ملالآورِ روزهایی است که دیگر هیچ شباهتی به «زندگی» ندارند
درد اینجاست که ما به «آدمهایِ شب و روز» بدل شدهایم. کالبدهایی متحرک که تنها وظیفهشان، عبور دادنِ خورشید از مشرق به مغرب و سپردنِ شب به دستِ صبح است. ما در غبارِ حسرتِ آن قدرتِ از دست رفته، پیر شدیم؛ نسلی که وقتی «فهمید»، دیگر «نتوانست» و حالا در سکوت، تماشاگرِ تکرارِ ملالآورِ روزهایی است که دیگر هیچ شباهتی به «زندگی» ندارند
- ۳.۹k
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط