از زبان تانجیرو:
از زبان تانجیرو:
تازه از ماموریت برگشته بودم....رفتم عمارت پروانه و تا رسیدم اونجا اقای گیو و اینوسکه و زنیتسو رو دیدم تا خواستم برم سمتشون و از زنیتسو بپرسم چیشده زنیتسو به من اشاره کرد و یه چیزی به اقای گیو گفت و همراه با اینوسکه رفتن...رفتم سمت اقای گیو و بهش گفتم:اقای گیو؟زنیتسو و اینوسکه چیکار داشتن؟
اقای گیو گفت:من کارت داشتم....
گفتم:چی؟اگه کاری از دستم بر میاد حتما بگید....
اقای گیو بدون اینکه چیزی بگه مچ دستم رو گرفت و راه افتاد...
ازش پرسیدم:اممم...اقای گیو؟داریم کجا می.......
حرفم رو قطع کرد...
اقای گیو:تا نرسیدیم چیزی نگو....
+ولی...
-چیزی نپرس
دیگه چیزی نپرسیدم....
ولی...احساس میکردم....داره منو میبره به خونش....نمیدونم چرا ولی اصلا حس خوبی نداشتم....چند ساعت طول کشید تا رسیدیم خونش...منو برد داخل...بهش گفتم کجا میتونم لباسام رو عوض کنم.....گفت:لازم نیست عوضش کنی....
بوی یه حسی داخل بدن اقای گیو حس کردم ولی نمیتونم دقیق بگم چی....داشتم به این موضوع فکر میکردم که صدای در شنیدم...به اطرافم نگاه کردم....اقای گیو رفته بود....اما کجا؟....فکر کنم رفت لباساش رو عوض کنه....چون لامپ یکی از اتاق ها روشن بود...منم نشستم یه گوشه و یکم که منتظر نشستم اقای گیو از یکی از اتاق ها اومد بیرون....
+اقای گیو برچی منو اینجا اوردید؟
-خودت نمیدونی؟
+نه خب
-به نظرت چرا اینجایی؟حدس بزن
+امممم...
-بیا دنبالم
رفتم دنبال اقای گیو...منو برد تو یکی از اتاق ها...من یکم رفتم جلو ولی اقای گیو پشت سرم بود...برگشتم و به اقای گیو نگاه کردم...اقای گیو داشت در رو می بست...وقتی در رو بست رفت سمت پنجره ای که روبهروی یک تخت بود و به بیرون نگاه کرد....شب شده بود....به همین زودی شب شده بود..؟اومد سمت من...یک قدم رفتم عقب....گفت:چرا میری عقب؟
هیچی نگفتم
یه قدم اومد جلو.....یکهو یه نگاه وحشتناکی دیدم تو صورتشه....خشکم زد یه لحظه و همین طوری اومد جلو......
حالا یه سوال چرا آقای گیو این کارو کرد؟…)
+اون قسمتی رو یادتون هست که شینوبو و تانجیرو کنار هم در پشت بام عمارت پروانه ها بودن …این خبر به گوش آقای گیو رسید و …
تازه از ماموریت برگشته بودم....رفتم عمارت پروانه و تا رسیدم اونجا اقای گیو و اینوسکه و زنیتسو رو دیدم تا خواستم برم سمتشون و از زنیتسو بپرسم چیشده زنیتسو به من اشاره کرد و یه چیزی به اقای گیو گفت و همراه با اینوسکه رفتن...رفتم سمت اقای گیو و بهش گفتم:اقای گیو؟زنیتسو و اینوسکه چیکار داشتن؟
اقای گیو گفت:من کارت داشتم....
گفتم:چی؟اگه کاری از دستم بر میاد حتما بگید....
اقای گیو بدون اینکه چیزی بگه مچ دستم رو گرفت و راه افتاد...
ازش پرسیدم:اممم...اقای گیو؟داریم کجا می.......
حرفم رو قطع کرد...
اقای گیو:تا نرسیدیم چیزی نگو....
+ولی...
-چیزی نپرس
دیگه چیزی نپرسیدم....
ولی...احساس میکردم....داره منو میبره به خونش....نمیدونم چرا ولی اصلا حس خوبی نداشتم....چند ساعت طول کشید تا رسیدیم خونش...منو برد داخل...بهش گفتم کجا میتونم لباسام رو عوض کنم.....گفت:لازم نیست عوضش کنی....
بوی یه حسی داخل بدن اقای گیو حس کردم ولی نمیتونم دقیق بگم چی....داشتم به این موضوع فکر میکردم که صدای در شنیدم...به اطرافم نگاه کردم....اقای گیو رفته بود....اما کجا؟....فکر کنم رفت لباساش رو عوض کنه....چون لامپ یکی از اتاق ها روشن بود...منم نشستم یه گوشه و یکم که منتظر نشستم اقای گیو از یکی از اتاق ها اومد بیرون....
+اقای گیو برچی منو اینجا اوردید؟
-خودت نمیدونی؟
+نه خب
-به نظرت چرا اینجایی؟حدس بزن
+امممم...
-بیا دنبالم
رفتم دنبال اقای گیو...منو برد تو یکی از اتاق ها...من یکم رفتم جلو ولی اقای گیو پشت سرم بود...برگشتم و به اقای گیو نگاه کردم...اقای گیو داشت در رو می بست...وقتی در رو بست رفت سمت پنجره ای که روبهروی یک تخت بود و به بیرون نگاه کرد....شب شده بود....به همین زودی شب شده بود..؟اومد سمت من...یک قدم رفتم عقب....گفت:چرا میری عقب؟
هیچی نگفتم
یه قدم اومد جلو.....یکهو یه نگاه وحشتناکی دیدم تو صورتشه....خشکم زد یه لحظه و همین طوری اومد جلو......
حالا یه سوال چرا آقای گیو این کارو کرد؟…)
+اون قسمتی رو یادتون هست که شینوبو و تانجیرو کنار هم در پشت بام عمارت پروانه ها بودن …این خبر به گوش آقای گیو رسید و …
- ۳۱۹
- ۲۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط