نهنگپنجاهدوهرتز

#نهنگ_پنجاه_دو_هرتز

#پارت_هشتم

ویو تهیونگ*

وقتی به اون محل رسیدم چیزی جز درخت اونجا نبود..بارون شدیدی می اومد و کلِ جنگل رو مِه گرفته بود؛

تهیونگ ماشین رو بیرون جنگل جا میزاره چون نمی‌خواست باهاش بیاد وسط جنگل و باعث شه طبیعت آسیب ببینه؛
(*راوی:پسرِ مهربونم😭)

تمام راه رو پیاده طی کرد..
تهیونگ:وای*نفس نفس..پس...چرا...نیستن...هوفف*خسته

بارون و مِه باعث شده بود هیچ جارو نبینم..لرز داشتم چون  زیرِ کتم فقط یه پیراهنِ سفید و نازک پوشیده بودم..

گوشیمو در اوردم تا بهشون زنگ بزنم ولی آنتن نمی‌داد.

تهیونگ:این لعنتیا منو کجا آوردن..
اینجا اصن مناسب زندگی نیست..اونوقت اینا میخوان خونه بسازن؟

*داره با خودش حرف میزنه

همینجوری که داشتم قدم‌میزدم و زیر بارون خیس میشدم..

صدایِ قدم زدن از پشتِ سرمو شنیدم..برای یه لحظه بدنم خالی شد..فوری برگشتم تا ببینم کیه ولی با مشتی که تویِ دهنم زده شد پخش زمین شدم.

تهیونگ:عاییی...آه..لعنتی.. تو کی_

خواستم ادامه ی حرفمو بزنم که یهو چند نفر ریختن سرم..اونموقع بود که فهمیدم ماجرا چیه..زدن..زدن..زدن..
ساعت ها تنها صدای که شنیده می‌شد صدایِ ناله هایِ من و خندیدن های اونا بود..


لباسام خیس و گلی شده بودن..ثانیه به ثانیه یه مشت میخوردم..یکی تو صورتم..یکی تو شکمم..از درد به خودم می‌پیچیدم؛
دلم‌میخواست بلند شم و از خودم دفاع کنم ولی فاک...خیلی زیاد بودن.
حالا دیگه لباسام علاوه بر گل...خونی ام‌شده بودن.
چشمام تار میدید.
ول کن نبودن،جوری منو تو اون سرما کتک میزدن که انگار ارث باباشونو خوردم..
دیگه جونی برام نمونده بود..
به نفس نفس افتادم..
حس میکردم سلول به سلول بدنمو گذاشتن زیرِ گوشت کوب...
بعد از ساعت ها از بدنِ بی جونم دل کندن..
فک‌کردم دیگه تموم شده ولی اون عوضیا کت رو از تنم در آوردن و سویچ ماشینمو بردن...حتی گوشیمو شکوندن
نمیتونستم حتی حرف بزنم..
نمیتونستم حتی از خودم دفاع کنم..

تهیونگ:ل_لطفا...گو_گوشیمو نشکنید...

یکی از اون یارو ها:*خنده...قیافه شو نگاه کنید توروخداا*خنده
همینجا ولت میکنیم تا گرگا بدنتو تیکه پاره کنن*طعنه+خنده

نزدیکِ صورتم شد و از پشت موهامو کشید تا بیام نزدیک تر..تف کرد تو صورتم و دوباره خندیدن...
انقد تو اون لحظه حالم بد بود که حتی نمیتونستم انگشت وسطمو براش بیارم بالا..
فقط میتونستم از درد گریه کنم..

(*راوی:یادتونه چقد ذوق داشت؟...)

یکی‌از اون عوضیا موقعِ رفتن یه لگد به پهلوم زد..
همشون بهم‌میخندیدن.
حالا دیگه لباسام خونی بودن..گِلی بودن..خیس بودن..پاره بودن..
همون لباسایی که امروز صبح با ذوق اتوشون کرده بودم..
همه ی خوشحالیم کوفتم شد.


تا نیم ساعت بعد از رفتنشون نتونستم به خودم بیام.
فقط از درد ناله میکردم..
هیچکس نبود حتی یه لیوان آب بهم بده..
داشتم از تشنگی تلف میشدم ولی راهِ زیادی رو تا شهر باید طی میکردم تا بتونم تاکسی بگیرم...
حس میکردم پاهام خورد شدن..
دنده هام شکستن..
دندونام ریختن تو حلقم..
پوستم پاره شده..
چشمام از حدقه در اومدن..
جهنم بود؟یا یه چیزی بیشتر از جهنم..

بلاخره تونستم رو پاهام وایسم..اما به سختی..

تهیونگ:عا_عای....بدنم...آخ..*گریه+ناله

لباسِ سفیدم کامل خونی شده بود..
هر قدمی که میزاشتم تا از اونجا فاصله بگیرم ردِ خون با خودم جا میزاشتم..

برای اینکه بتونم راه برم دستمو میزاشتم رو درختا تا نیوفتم رو زمین..

حالا دیگه درختایِ اون جنگل با خونِ من آشنا بودن..

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱۳)

#نهنگ_پنجاه_دو_هرتز #پارت_هفتمویو یورا*بعد از بحثی که با جون...

#نهنگ_پنجاه_دو_هرتز  🐋#پارت_ششمویو تهیونگ*داشتم پرونده هارو ...

بازگشت بی نام

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط