Part 1

Part 1

صدای آلارم برای بار پنجم توی اتاق پیچید.

یونگی بدون اینکه حتی چشم‌هاشو باز کنه، دستشو دراز کرد و گوشی رو برداشت.

ـ لعنتی...

با یه حرکت آلارم رو خاموش کرد و دوباره سرشو توی بالش فرو برد.

سه ثانیه...

چهار ثانیه...

بعد یهو چشم‌هاشو باز کرد.

ـ شت...

ساعت نه و بیست دقیقه بود.

جلسه ساعت ده شروع می‌شد.

با عجله از روی تخت بلند شد، حوله رو برداشت و رفت سمت حموم.

---

اون طرف دنیا...

ایتالیا.

جیمین روی صندلی کنار پنجره‌ی یه کافه نشسته بود.

یه لیوان آیس آمریکانو جلوش بود و لپ‌تاپش باز.

هر چند دقیقه یه بار به خیابون نگاه می‌کرد.

مردم با عجله رد می‌شدن، یکی با دوچرخه، یکی با وسپا، یکی هم با سگش.

آروم لبخند زد.

زندگی اینجا خیلی آروم‌تر از چیزی بود که یادش می‌اومد.

گوشیش لرزید.

< Tae 🐯 >

ـ «بیداری؟»

جیمین همون‌طور که جرعه‌ای از قهوه‌ش می‌خورد، تایپ کرد.

< آره. کلاسام تموم شده. >

چند ثانیه بعد پیام بعدی اومد.

< دلم برات تنگ شده، احمق. کی برمی‌گردی کره؟ >

جیمین خندید.

< فعلاً قصدی ندارم. اینجا حالم خوبه. >

پیام سین شد...

ولی دیگه جوابی نیومد.

---

یونگی کرواتش رو بست و از جلوی آینه رد شد.

خدمتکار در اتاق رو زد.

ـ آقا مین، ماشین آماده‌ست.

ـ دارم میام.

کیفش رو برداشت و بدون اینکه صبحونه بخوره از خونه بیرون رفت.

یه روز دیگه...

یه جلسه‌ی دیگه...

یه مشت آدم که فقط ازش انتظار داشتن همیشه بهترین تصمیم رو بگیره.

و راستش...

دیگه بهش عادت کرده بود.

---

همون موقع...

جیمین دوربین عکاسیشو برداشت و از کافه بیرون زد.

امروز هوا زیادی خوب بود که بخواد توی خونه بمونه.
دیدگاه ها (۰)

بلاخره قراره خودی نشون بدمبرام مهم نیس دوسش دارین یانهفقط می...

تکمیل بککام نزار مشکلی هس بیا دایر

مهمونی پارت ۷

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط