اربابی طمعکار و کم فروش در مغازه بقالی خود غلامی هندی داش

اربابی طمعکار و کم فروش در مغازه بقالی خود غلامی هندی داشت .
ارباب به او گفته بود هر زمان که مشتری روغن یا عسل خرید، بعد از وزن کردن از غفلت مشتری استفاده و انگشت داخل کاسه کن و مقداری از عسل یا روغن را بردار و انگشتت را به دهانه خیک بمال.
با این روش بعد از مدتی ارباب مقدار زیادی روغن و عسل جمع کرده بود.

غلام از این کار بسیار تنفر داشت، اما از ترس فقط در دل می توانست ارباب خود را ناله و نفرین کند.
روزی سر خیک، که تا آن روز بسیار بزرگ شده بود باز شد و عسل ها به زمین ریخت و ارباب هر کاری کرد نتوانست جلوی ریختن عسل ها را بگیرد

غلام با دیدن این صحنه زبان باز کرد و به ارباب طماع خود گفت:
انگشت انگشت جمع کردی، خیک خیک از دست دادی

بَد مکن که بد اُفتی ، چَه مکن که خود اُفتی

( شمس تبریزی)

اگر به کارهایی که می کنی و اتفاقاتی که برای تو رخ می دهد دقت کنی، متوجه می شوی که هرلحظه در حال مواجه با عکس العمل رفتار خودت هستی.
دیدگاه ها (۰)

✍#حکایت_آشنای_امروز_ماروزی اندوه به روستای ما آمدگفتیم رهگذر...

#اين_متن_عاليه👇🏻در روزگاری زندگی میکنیم کهمردمانش به ریشمان ...

•و پاییز ...🍂🌸|#حس خوب

آدمها رو الکی بزرگ نکنید 👌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌

چند پارتی از آرون و ا_ت ✨️اسم فیک: اون پسربد دوست صمیمی منه☘...

Part 8

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط