یه غم بیصدا توی من زندگی میکنه
یه غمِ بیصدا توی من زندگی میکنه.
نه اسم داره، نه دلیل واضح؛فقط هست… مثل سایهای که همیشه همراهمه.از اون غمها که اشک نمیریزن،ولی نفسو سنگین میکنن.که باعث میشن وسط خندیدن هم یه جای دلت آروم درد بگیره.همه فکر میکنن آرومم،چون من خوب یاد گرفتم حالمو قایم کنم.لبخند میزنم، حرف میزنم، ادامه میدم…اما شبها، وقتی هیچکس نیست،میفهمم چقدر خستهام از غمی که حتی بلد نیستم توضیحش بدم.
منِتَنها..
نه اسم داره، نه دلیل واضح؛فقط هست… مثل سایهای که همیشه همراهمه.از اون غمها که اشک نمیریزن،ولی نفسو سنگین میکنن.که باعث میشن وسط خندیدن هم یه جای دلت آروم درد بگیره.همه فکر میکنن آرومم،چون من خوب یاد گرفتم حالمو قایم کنم.لبخند میزنم، حرف میزنم، ادامه میدم…اما شبها، وقتی هیچکس نیست،میفهمم چقدر خستهام از غمی که حتی بلد نیستم توضیحش بدم.
منِتَنها..
- ۲۷۴
- ۲۳ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط