ادامه ی قسمت دوم

«ادامه ی قسمت دوم»
ناری وقتی به اشپز خانه برگشت کمی در فکر فرو رفت.او زیر دست سوهو-پدر یونگی بود که بعد از به ارث رسیدن باند مافیایی به یونگی او،برای یونگی کار میکرد.او همانطور زیر دستش بود منشی شکرتش بود و همچنین،میشود گفت تنها خانمی که یونگی اعتماد کاملی به او داشت.
از بچگی یونگی با او اشنا بود و بعضی وقتا با او دیدار داشت.فکر کردن به این چیز ها باعث شد در خاطرات غرق شود...
فـلـشــ بـکــ / ۱۰ ژانـویـهــ / سـالــ ۲۰۱۶ :
کیم ناری بعد از گزارش محمولاتی که تازه به سلامت به بندر رسیده بود،از خانه ی رئیسش،بعنی سوهو بیرون امد.از کوچه ها رد میشد.تقریبا ساعت ۷ شب بود.قرار بود بعد از یک روز خسته کننده به یک کافه شبانه برود تا خودش را به یک کافی دعوت کند اما...با صدای گریه ای متوقف شد...
ارام به سمت صدا رفت.صدا از یک کوچه ی بن بست که نزدیک خانه ی رئیس بود می امد.
وقتی به کوچه رسید،پسر بچه ای را دید که نشسته و به دیوار تکیه داده است.پاهایش را در اغوش گرفته و سرش را بر روی زانوهایش قرار داده.
ناری،ارام به سمتش رفت و خم شد:«هی پسر کوچولو.اینجا چیکار میکنی؟»بعد از حرفش ارام بر روی زمین کنارش نشست.
پسر اینگار تردید داشت ولی،سرش را یواش بالا اورد.ناری وقتی او را دید تعجب کرد.او یونگی بود،پسر رئیسش.البته زیر چشمانش کبود بود و کنار لبش زخم کوچکی بود.:«هـ...هی یونگی!!!چی شده؟»و ارام دستش را بر روی شانه ی یونگی گذاشت.
یک سالی از رفتن جیمین میگذشت.یونگی دیگر پسر بچه ی سابق نبود.حرف نمیزد،نمیخندید و دیگر به پارک نمیرفت.
البته با وجود همه ی اینها ازار و اذیت پدرش هنوز کم نشده بود.
یونگی به نقطه ای نا معلوم خیره شد؛لنگار ارامشی که در نبود جیمین دنبالش میگشت،انجا بود.:«پـ...پدرم...»
تردیدش نمایان بود.ناری بدون انکه حرفی بزند فقط شانه هایش را نوازش میکرد:«هی پسر.میتونی بهم اعتماد کنی!»یونگی به چشمان ناری خیره شد.دنبال دروغی در ان بود ولی،جز صداقت چیز پگری در ان دیده نمیشد.
ارام شروع به حرف زدن کرد:«بابام،دوباره منو زد...از من بدش میاد...معلومه که نمیخواد پیشش باشم...همیشه اضافم مگه نه؟»ناری بغضی در گلویش ایجاد شد:«نه اینجوری نیست پسر...»یونگی وسط حرفش پرید:«دروغ میگید...همتون دروغ میگید... مامان هم همینو میگه ولی باز همینا تکرار میشه»
ناری سرش را به ارامی نوازش کرد.حرفی برای گفتن نداشت.این همه درد...خب...یکم زیادی بود.
ارام اشک هایش که بدون اینکه بداند بر روی گونه هایش ریخته بود را پاک کرد.بلند شد و دستش را به سمت یونگی دراز کرد:«خب پسر.میای بریم یه چیزی بخوریم؟»
یونگی با کمی تردید دستانش را در دستان ناری گذاشت.و بالاخره انجا،توانست برای کسی از دردانش صحبت کندو،کمی خودش را ارام کند...
پـایـانــ فـلـشــ بـکـ / زمـانــ حـالــ :
ناری در اشپز خانه به سمت تقویم رفت.۱۳اکتبر.روی تولد جیمین.پس دلیلی که یونگی خواست تنها برود این بود.
ناری کمی شقیقه هایش را مالید و بعد از اشپزخانه بیرون رفت.ورقه ها و قرار داد هایی که برای شرکت بود را برداشت و به سمت خروجی رفت تا به خانه اش برود ولی قبلش...مثل قدیما میخواست خودش را به یک کافی دعوات کند...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اینم از پارت جدید.لطفا همایت بشه.کامنتا خیلی کمه.
شاید از پارت بعد شرت گذاشتم.
دیدگاه ها (۰)

سلام سلام.اگر در خواستی چیزی داشتید میتونید زیر این پست کامن...

ــــــــ قـسـمـتــ دومــ ــــــــزمـانــ حـالــ / ۱۳ اکـتـبـ...

یـکــ سـالــ بـعـد / ۲۰ سـپـتـامـبـر ۲۰۱۵:رابطه ی یونگی و جی...

«ادامه ی قسمت اول»یونگی به سمت میز ناهار خوری رفت وقتی به پد...

«ادامه ی قسمت اول»ساعتی گذشته بود که پسر ها در حال بازی بودن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط