#تاج_و_طوفان

#تاج_و_طوفان
پارت ۱۵۸: گفتگوی نصفه‌شب
چند لحظه هر دو در حیاط ساکت ایستاده بودند.
باد خنکی می‌وزید و چراغ کوچک حیاط نور زرد ملایمی پخش کرده بود.
سوآ خمیازه‌ای کشید.
بعد چشم‌هایش را مالید و گفت:
— خیلی خوابم میاد.
جونگ‌کوک لبخند زد.
سوآ ادامه داد:
— من میرم داخل.
بعد با لحن شیطنت‌آمیزی گفت:
— تو هم بیا.
جونگ‌کوک سر تکان داد.
— باشه.
سوآ آرام وارد خانه شد.
اما جونگ‌کوک هنوز چند ثانیه در حیاط ایستاد.
همان موقع صدای در شنیده شد.
بابای سوآ از خانه بیرون آمد.
جونگ‌کوک صاف ایستاد.
— آقا.
مرد چند لحظه به او نگاه کرد.
بعد کنارش ایستاد.
چند ثانیه هر دو در سکوت به حیاط نگاه کردند.
بابای سوآ بالاخره گفت:
— فردا می‌بریش قصر؟
جونگ‌کوک آرام گفت:
— بله.
مرد آه کوتاهی کشید.
— اونجا جای سختیه.
جونگ‌کوک جواب داد:
— می‌دونم.
بابای سوآ ادامه داد:
— من دخترم رو خوب می‌شناسم قویه… ولی هنوز دختر منه.
جونگ‌کوک گفت:
— اجازه نمی‌دم آسیبی ببینه.
مرد نگاهش کرد.
— پادشاه گفته نباید کمکش کنی.
جونگ‌کوک با آرامش گفت:
— کمک نکردن با مراقب نبودن فرق داره.
چند لحظه سکوت شد.
بعد مرد آهسته گفت:
— اگه یه روز مجبور شدی بین تاج و دخترم یکی رو انتخاب کنی…
جونگ‌کوک حتی یک ثانیه فکر نکرد.
— سوآ.
مرد مستقیم در چشم‌هایش نگاه کرد.
جونگ‌کوک ادامه داد:
— بدون تردید.
چند لحظه سکوت بینشان ماند.
بعد بابای سوآ آهسته سر تکان داد.
— حداقل راست میگی.
جونگ‌کوک لبخند کوچکی زد.
چند ثانیه بعد گفت:
— جی‌هوپ خوابه؟
مرد گفت:
— آره.
— فکر کنم همون لحظه که سرش به بالش خورد خوابش برد.
جونگ‌کوک چند لحظه فکر کرد.
بعد خیلی جدی پرسید:
— پس من می‌تونم امشب دوباره کنار سوآ بخوابم؟
بابای سوآ چند ثانیه خیره نگاهش کرد.
بعد ناگهان خندید.
— تو واقعاً دست بردار نیستی.
جونگ‌کوک شانه بالا انداخت.
— فردا یک ماه ازش دورم.
مرد نفس عمیقی کشید.
— اگه جی‌هوپ بفهمه من اجازه دادم…
جونگ‌کوک سریع گفت:
— قول میدم نفهمه.
بابای سوآ چند لحظه فکر کرد.
بعد گفت:
— پنج دقیقه.
جونگ‌کوک ابرو بالا برد.
— پنج دقیقه؟
مرد گفت:
— بیشترش خطرناکه.
جونگ‌کوک خندید.
— باشه.
او آرام وارد خانه شد.
خانه کاملاً ساکت بود.
چراغ‌ها خاموش شده بودند.
جونگ‌کوک آهسته از کنار اتاق جی‌هوپ رد شد.
چند ثانیه گوش داد.
صدای خر و پف آرامی می‌آمد.
جونگ‌کوک زیر لب گفت:
— خواب عمیق.
بعد آرام به سمت اتاق سوآ رفت.
در را خیلی آرام باز کرد.
سوآ روی تخت دراز کشیده بود.
اما هنوز بیدار بود.
وقتی جونگ‌کوک را دید، لبخند زد.
— فکر کردم نمیای.
جونگ‌کوک در را آرام بست.
— بابات پنج دقیقه وقت داده.
سوآ خندید.
— پنج دقیقه؟
جونگ‌کوک روی تخت کنارش دراز کشید.
— به نظرم میشه بیشترش کرد.
سوآ گفت:
— فردا خیلی زود باید بیدار شیم.
جونگ‌کوک آرام گفت:
— می‌دونم.
چند لحظه هر دو ساکت بودند.
سوآ آرام سرش را روی شانه او گذاشت.
— فردا که برگردم قصر…دیگه نمی‌تونیم اینجوری حرف بزنیم.
جونگ‌کوک دستش را دور او حلقه کرد.
— برای همین الان اینجام.
چند ثانیه بعد…
در اتاق خیلی آرام باز شد.
هر دو سریع سرشان را به سمت در چرخاندند.
جی‌هوپ با موهای آشفته جلوی در ایستاده بود.
چند ثانیه صحنه را نگاه کرد.
بعد خیلی خشک گفت:
— پنج دقیقه‌ت تموم شد.
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
دیدگاه ها (۱)

#تاج_و_طوفانپارت ۱۵۷: شب قبل از رفتنکم‌کم جمعیت خانه کمتر شد...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۵۶: نقشه‌ای که در یک شب کشیده شدچند لحظه س...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۳۷: بازجویی مرحله دومچند ثانیه بعد از جمله...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۴۱: آرام‌ترین دزد دنیاچند دقیقه از خاموش ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط