رمان مافیای عزیز من

بازی ادامه داشت و هر سوالی که می‌پرسیدیم، به ما فرصتی می‌داد تا بیشتر درباره‌ی علایق و تجربیات یکدیگر صحبت کنیم. بعد از چند سوال، نوبت من بود که سوالی بپرسم.

"اگر می‌توانستی با هر شخصی، زنده یا مرده، یک روز را بگذرانی، آن شخص کیست و چرا؟"

او کمی فکر کرد و سپس با لبخند گفت: "من دوست داشتم با وینسنت ون گوگ وقت بگذرانم. به خاطر اینکه او هنرمند بزرگی بود و همیشه کنجکاو بودم که چه چیزی در ذهنش می‌گذشت و چه احساسی داشت وقتی آثارش را خلق می‌کرد."

با شگفتی گفتم: "این انتخاب فوق‌العاده‌ای است! او واقعاً هنرمند بزرگی بود و آثارش همیشه الهام‌بخش بوده‌اند."

سپس نوبت من بود که پاسخ دهم. "من هم دوست داشتم با جین آستین ملاقات کنم. او نویسنده‌ای است که داستان‌هایش همیشه مرا تحت تأثیر قرار داده و دوست دارم درباره‌ی الهام‌هایش از او بپرسم."

خدمتکار با اشتیاق گفت: "این هم انتخاب خوبی است! جین آستین واقعاً توانسته است احساسات انسانی را به زیبایی به تصویر بکشد."

بازی ادامه پیدا کرد و هر سوالی که می‌پرسیدیم، به ما کمک می‌کرد تا بیشتر به یکدیگر نزدیک شویم. بعد از چند دور، خدمتکار گفت: "حالا که اینقدر خوب با هم آشنا شدیم، آیا دوست داری یک چالش کوچک انجام دهیم؟"

با کنجکاوی پرسیدم: "چالش چه نوعی است؟"

او با لبخند گفت: "بیایید هر کدام یک چیز را درباره‌ی خودمان بگوییم که دیگران نمی‌دانند. این می‌تواند یک راز یا یک ویژگی خاص باشد."

با کمی فکر، گفتم: "خوب، من همیشه از بچگی عاشق نوشتن داستان‌های کوتاه بودم، اما هیچ‌وقت آن‌ها را به کسی نشان ندادم. این یک راز کوچک است که فقط چند نفر از آن خبر دارند."

او با تعجب گفت: "این فوق‌العاده است! امیدوارم روزی داستان‌هایت را با دیگران به اشتراک بگذاری."

سپس نوبت او بود. "من هم یک راز دارم. من همیشه دوست داشتم رقص یاد بگیرم، اما هیچ‌وقت جرات نکردم در جمع رقص کنم. این یکی از آرزوهایم است که امیدوارم روزی به آن برسم."

با لبخند گفتم: "چقدر جالب! شاید یک روز بتوانیم با هم رقص یاد بگیریم!"

او با خنده گفت: "این ایده‌ی خوبی است! می‌توانیم یک کلاس رقص ثبت‌نام کنیم و با هم یاد بگیریم."

حس خوبی در دلم ایجاد شد و فهمیدم که این روز نه تنها به من زیبایی ظاهری داده، بلکه به من یادآوری کرده که چقدر مهم است که به خودمان و آرزوهایمان توجه کنیم و از لحظات خوب زندگی لذت ببریم.

با هم به گفتگو ادامه دادیم و هر لحظه‌ای که می‌گذشت، بیشتر و بیشتر به دوستی‌امان پی می‌بردم. این روز به یاد ماندنی، نه تنها به خاطر زیبایی‌ها، بلکه به خاطر ارتباط عمیق‌تری که با این دوست خوب برقرار کرده‌ام، خاص‌تر شده بود.
دیدگاه ها (۹)

رمان مافیای عزیز من

منم برگشتم تا جایی که بتونم جبران میکنم تا از دلتون در بیارم

توضيحات: روز تولد ای ان مادربزرگش که خیلی دوست اش داشت فوت ک...

این عکسو که دیدم یاد بچگی‌های خودم افتادم. یاد ذوقی که از دی...

یک روزحالمان خوب می شود.دستمان به کاری بند میشودآن روزنان هس...

♔⃮🦋꯭⃝꯭⃮‌𝄠꯭꯭‌ زندگی کوتاه استو هر ثانیه‌ی آن، بسیار با ارزشهر...

چند پارتی پارت ۴ چند ثانیه فقط بهش خیره موندم.— تو... منو دو...

هر بار ازش پرسیدم چرا انقد عاشقتمگفت چرا دروغ میگیاما تو نمی...

╔════════════════════════════╗🤍 پارت ۱۱۳ | «یک تصمیم بزرگ......

پارت ۹۳ | «یادگاری کوچولو»دو روز بعد...فشار تمرین‌ها و آماده...

★و اینجا پایانِ داستان‌های من بود....بعد از مدت‌ها نوشتن، خی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط