پارت ۳۹

پارت ۳۹: بهانه‌های تکراری
فکر می‌کردم اون ماجرایِ جدولِ هزینه‌ها تموم شده، ولی تازه اولِ ماجرا بود. جونگ‌کوک انگار دنبالِ بهونه می‌گشت تا یادم بندازه این عمارت و این زندگی دستِ کیه.

روزِ بعد، پرونده‌هایِ قراردادهایِ تدارکات روی میز بود. فقط خواستم چند تا فاکتورِ خریدِ مصالحِ انبارها رو از نظرِ تاریخ مرتب کنم که جلو دست‌وپا نباشه. حتی به عددها دست هم نزدم. فقط تاریخ‌ها رو از قدیم به جدید چیدم. وقتی جونگ‌کوک با اخم‌هایِ درهم واردِ اتاق کار شد، همین که دید دستم به اون پوشه‌ی چرمی خورده، انگار جرقه‌ای توی انبارِ باروت افتاد.

بدونِ اینکه حتی بپرسه دارم چیکار می‌کنم، اومد جلو. دستش رو دراز کرد و پوشه رو از زیرِ دستم کشید و با همون پوشه‌ی ضخیم، محکم کوبید تویِ شونه‌ام. ضربه‌ش اون‌قدر ناگهانی و سنگین بود که شونه‌ام تیر کشید و عقب تلوتلو خوردم.

«مگه دیروز بهت نگفتم به چیزایی که بهت مربوط نیست دست نزن؟» صداش بم و برنده بود.

چشم‌هام سیاهی رفت، دستم رو گرفتم روی شونه‌ام و گفتم: «من… من فقط تاریخ‌ها رو مرتب کردم، به هیچی دست نزدم…»

هنوز جملم تموم نشده بود که مچِ دستم رو پیچوند و هلمداد سمتِ صندلی. پشتم خورد به لبه‌ی میز. «من بهت نگفتم کمکِ مدیریتی می‌خوام. تو حق نداری سرِ خود حتی یک ورق از روی این میز جابه‌جا کنی. یادت رفته دیروز چی گفتم؟»

ترس دوباره مثلِ یخ ریخت توی وجودم. اون جونگ‌کوکِ مهربونِ روزهایِ قبل، وقتی حرفِ کنترلِ همه‌چیز می‌شد، محو می‌شد و جاش رو یه آدمِ عصبی و بهانه‌گیر می‌گرفت. سرم رو انداختم پایین. «فهمیدم… ببخشید.»

پوزخندی زد، کتش رو درآورد و گفت: «خوبه. حالا اون پوشه‌هایِ قرمزِ گوشه‌ی کمد رو بردار و فقط امضاهاش رو چک کن، به هیچ‌چیزِ دیگه‌ش کاری نداشته باش.»

دست‌هام می‌لرزید. شونه‌ام می‌سوخت. همون لحظه فهمیدم دیگه هیچ‌وقت نباید سعی کنم چیزی فراتر از اون مدارکِ جزئی و بی‌ارزش باشم.
[پایان پارت ۳۹]
دیدگاه ها (۰)

پارت ۴۰

#Iranians_Love_Jk

پارت ۳۸: وقتی “شریک بودن” به مذاقش خوش نیامدفردایِ اون روز، ...

پارت ۱۹ 🖤مین‌سو لبخند کوتاهی زد.— «قبل از اینکه بترسی، فقط م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط