سخت ترین شب زندگیت چه شبی بوده
شبِ قبلش هی همهی سایتای خبریو بالا پایین میکردم…
فقط دلم میخواست یه جا بنویسن:
«آقا حالشون خوبه…»
و من چقدر ساده به همون چندتا جمله دل بسته بودم(:
وقتی خبرِ سلامتیشونو دیدم
نفسم برگشت.
انگار دنیا دوباره برام آروم شد.
با خیالِ راحت خوابیدم…
بیخبر از اینکه فقط چند ساعت بعد...
ساعت پنجِ صبح بود،
موبایلم زنگ خورد!
اسم یکی از بچهها افتاده بود روی صفحه.
نمیدونم چرا،
ولی از ترس جواب ندادم...
دلم شور میزد…
یه جوری که انگار قلبم قبلِ همه فهمیده بود
چه اتفاقی افتاده.(:
خواهرم صدای تلویزیونو زیاد کرد…
و اون چند جمله
اومدن و محکم خوردن وسطِ قلبم.
گفتن آقا…
گفتن رفته…
ولی مگه میشد باور کرد؟
مگه آدم میتونه یهدفعه نبودنِ کسیو باور کنه
که سالها تکیهگاهِ دلش بوده؟
کسی که فقط رهبر نبود…
امنیتِ قلبِ یه ملت بود.
دو ساعت فقط خیره مونده بودم به سقف اتاقم…
نه گریه میکردم،
نه حرف میزدم،
نه حتی میفهمیدم چی داره میگذره.
بعضی دردها انقدر بزرگن
که اشک هم ...
دلم فقط میخواست بخوابم.
یه خوابِ عمیق…
بعد بیدار شم و ببینم
همهچی اشتباه بوده.
تلویزیون اشتباه گفته.
آدما اشتباه شنیدن.
و من با خنده بگم:
«خداروشکر… فقط یه کابوس بود(:»
ولی کابوس نبود…
واقعیت داشت…
و اون صبح
یه تیکه از قلب ما برای همیشه خاموش شد.
از اون روز به بعد
دیگه هیچ صبحی شبیهِ قبل نیست.
هیچ زنگِ موبایلی عادی نیست.
و هنوزم بعضی وقتا
پنجِ صبح از خواب میپرم
و برای چند ثانیه
امیدوار میشم همهی اون روز خواب بوده باشه…
ولی نیست…
نیست 💔
فقط دلم میخواست یه جا بنویسن:
«آقا حالشون خوبه…»
و من چقدر ساده به همون چندتا جمله دل بسته بودم(:
وقتی خبرِ سلامتیشونو دیدم
نفسم برگشت.
انگار دنیا دوباره برام آروم شد.
با خیالِ راحت خوابیدم…
بیخبر از اینکه فقط چند ساعت بعد...
ساعت پنجِ صبح بود،
موبایلم زنگ خورد!
اسم یکی از بچهها افتاده بود روی صفحه.
نمیدونم چرا،
ولی از ترس جواب ندادم...
دلم شور میزد…
یه جوری که انگار قلبم قبلِ همه فهمیده بود
چه اتفاقی افتاده.(:
خواهرم صدای تلویزیونو زیاد کرد…
و اون چند جمله
اومدن و محکم خوردن وسطِ قلبم.
گفتن آقا…
گفتن رفته…
ولی مگه میشد باور کرد؟
مگه آدم میتونه یهدفعه نبودنِ کسیو باور کنه
که سالها تکیهگاهِ دلش بوده؟
کسی که فقط رهبر نبود…
امنیتِ قلبِ یه ملت بود.
دو ساعت فقط خیره مونده بودم به سقف اتاقم…
نه گریه میکردم،
نه حرف میزدم،
نه حتی میفهمیدم چی داره میگذره.
بعضی دردها انقدر بزرگن
که اشک هم ...
دلم فقط میخواست بخوابم.
یه خوابِ عمیق…
بعد بیدار شم و ببینم
همهچی اشتباه بوده.
تلویزیون اشتباه گفته.
آدما اشتباه شنیدن.
و من با خنده بگم:
«خداروشکر… فقط یه کابوس بود(:»
ولی کابوس نبود…
واقعیت داشت…
و اون صبح
یه تیکه از قلب ما برای همیشه خاموش شد.
از اون روز به بعد
دیگه هیچ صبحی شبیهِ قبل نیست.
هیچ زنگِ موبایلی عادی نیست.
و هنوزم بعضی وقتا
پنجِ صبح از خواب میپرم
و برای چند ثانیه
امیدوار میشم همهی اون روز خواب بوده باشه…
ولی نیست…
نیست 💔
- ۲۰۳
- ۲۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط