«شیطون کوچولوی من»
«شیطون کوچولوی من»
( بعد از هزاران سال💔 منتظر باشید اعصابم بهم بریزه تا بیام فیک بنویسم،👍☺️ مثلا دیدید خیلی طولش دادم بیاید اعصابم رو بهم بریزید ، میام فیک مینویسم، کاملا کار سازه☺️🐻)
...
«پسرت…»
صدای فلور آنقدر ضعیف بود که به سختی شنیده میشد، اما کلمهاش مثل پتکی بر سرم فرود آمد. «پسرت…»
نفس در سینهام حبس شد. دستانم که دورِ دستِ خونینش حلقه شده بود، از شدتِ لرزش، سردم شده بود. «فلور… خواهش میکنم… حرف نزن… فقط نفس بکش…»
اما فلور، با تمامِ توانِ باقیماندهاش، انگشتانِ لرزانش را رویِ دامنم فشرد، گویی میخواست حرفهایش را به خوردِ وجودم بدهد. «همه چی… دروغ بود... آنای نازنینم…»
دستش را در جیب لباسش فرو برد، و تکه کاغذی را بیرون آورد که کاملا فرسوده شده بود، و حالا ، قطرات خون هم به آن اضافه میشد...
آن را با دستان لرزانش در دستانم گذاشت،
حتی نمیدانستم باید از
چه چیزی بُهت زده باشم،
فقط میلرزیدم، و انگار اکسیژنی برای تنفس در اتاق نمانده بود،
از ته گلویم گفتم : «فلور.. این.. چیه؟... نه تو باید صبر کنی... تا من.. برم ..و کمک بیارم.. بعد بهم بگو.. این چیه،.. خب؟»
اما نمیدونم چرا چیزی نگفت ،..
هیچ چیز...
فقط فشارِ دستش رویِ دامنم کم شد. نگاهم به صورتِش افتاد چشمهایش هنوز باز بودند، خیره به نقطهای نامعلوم در سقفِ سردِ قصر. اما دیگر آن درخششِ آشنا در آنها نبود.
«نه…» در سکوتِ مطلقِ اتاق، زمزمه کردم. «نه… این نمیتونه…»
« فلور،... جوابم رو بده!...»
« بهت دستور میدم، جوابم رو بدی!!»
هق هقی از درون سینه ام خارج شد..
حقیقت نداشت، نباید حقیقت میداشت،.. فلور ،...
همه چیز مثل یک پوچی مطلق بود،
حرف های سونگمین در ذهن میچرخیدند،
و در یک لحظه، نفسم بند آمد...
کاغذ دستم بود،
و یک کلمه در ذهنم:
« پسرت..»
لب زدم،« ممکن نیست..»
کاغذ را فشردم،
دستم را روی چشم های فلور کشیدم..
و رهایش کردم،
دویدم،
آنقدر سریع، که نمیتوانم توصیفش کنم
به پشت قصر رسیدم،
باد سرد، محکم میوزید، و درخت ها را هم میلرزاند،
کاملا حساب شده،
هیچ ندیمه و نگهبانی ، پرسه نمیزد،
منطقی بود،
به زودی حمله میکردند،
حمله ای حساب شده،
لوئیس،...
سونگمین بهم هشدار داده بود،
قدرت چقدر بی رحم بود،
همه برای بدست آوردنش
دست به هر کاری میزدند،
باید میرفتم،
اما، کاغذ، هنوز در دستم بود...
از باز کردن تایش وحشت داشتم،
اما انجامش دادم،
و با دیدن کلمات ،
روی زانو هایم فرو ریختم...
خب چطور بود؟☺️🎀
#کتاب #خردم_کن #کیپاپ #مود #خنده #پادشاه_پریان #بنگتن #استری_کیدز #کیدراما #بلک_پینک #کنجی #کنجی_کیشیموتو
#جولیت #رهایم_کن #ویرانم_کن #شعله_ورم_کن #book
#سنگدل #موسیقی #اکسپلور #هوانگ_هیونجین #فیلیکس #جونگکوک #جونگین #بنگچان #نامجون #تهیونگ #سونگمین #هان_جیسونگ #لینو #لیسا #چانگبین #جیمین #یونگی #این_دریا_طغیان_خواهد_کرد
#هری_پاتر #دراکو #اسلیترین
( بعد از هزاران سال💔 منتظر باشید اعصابم بهم بریزه تا بیام فیک بنویسم،👍☺️ مثلا دیدید خیلی طولش دادم بیاید اعصابم رو بهم بریزید ، میام فیک مینویسم، کاملا کار سازه☺️🐻)
...
«پسرت…»
صدای فلور آنقدر ضعیف بود که به سختی شنیده میشد، اما کلمهاش مثل پتکی بر سرم فرود آمد. «پسرت…»
نفس در سینهام حبس شد. دستانم که دورِ دستِ خونینش حلقه شده بود، از شدتِ لرزش، سردم شده بود. «فلور… خواهش میکنم… حرف نزن… فقط نفس بکش…»
اما فلور، با تمامِ توانِ باقیماندهاش، انگشتانِ لرزانش را رویِ دامنم فشرد، گویی میخواست حرفهایش را به خوردِ وجودم بدهد. «همه چی… دروغ بود... آنای نازنینم…»
دستش را در جیب لباسش فرو برد، و تکه کاغذی را بیرون آورد که کاملا فرسوده شده بود، و حالا ، قطرات خون هم به آن اضافه میشد...
آن را با دستان لرزانش در دستانم گذاشت،
حتی نمیدانستم باید از
چه چیزی بُهت زده باشم،
فقط میلرزیدم، و انگار اکسیژنی برای تنفس در اتاق نمانده بود،
از ته گلویم گفتم : «فلور.. این.. چیه؟... نه تو باید صبر کنی... تا من.. برم ..و کمک بیارم.. بعد بهم بگو.. این چیه،.. خب؟»
اما نمیدونم چرا چیزی نگفت ،..
هیچ چیز...
فقط فشارِ دستش رویِ دامنم کم شد. نگاهم به صورتِش افتاد چشمهایش هنوز باز بودند، خیره به نقطهای نامعلوم در سقفِ سردِ قصر. اما دیگر آن درخششِ آشنا در آنها نبود.
«نه…» در سکوتِ مطلقِ اتاق، زمزمه کردم. «نه… این نمیتونه…»
« فلور،... جوابم رو بده!...»
« بهت دستور میدم، جوابم رو بدی!!»
هق هقی از درون سینه ام خارج شد..
حقیقت نداشت، نباید حقیقت میداشت،.. فلور ،...
همه چیز مثل یک پوچی مطلق بود،
حرف های سونگمین در ذهن میچرخیدند،
و در یک لحظه، نفسم بند آمد...
کاغذ دستم بود،
و یک کلمه در ذهنم:
« پسرت..»
لب زدم،« ممکن نیست..»
کاغذ را فشردم،
دستم را روی چشم های فلور کشیدم..
و رهایش کردم،
دویدم،
آنقدر سریع، که نمیتوانم توصیفش کنم
به پشت قصر رسیدم،
باد سرد، محکم میوزید، و درخت ها را هم میلرزاند،
کاملا حساب شده،
هیچ ندیمه و نگهبانی ، پرسه نمیزد،
منطقی بود،
به زودی حمله میکردند،
حمله ای حساب شده،
لوئیس،...
سونگمین بهم هشدار داده بود،
قدرت چقدر بی رحم بود،
همه برای بدست آوردنش
دست به هر کاری میزدند،
باید میرفتم،
اما، کاغذ، هنوز در دستم بود...
از باز کردن تایش وحشت داشتم،
اما انجامش دادم،
و با دیدن کلمات ،
روی زانو هایم فرو ریختم...
خب چطور بود؟☺️🎀
#کتاب #خردم_کن #کیپاپ #مود #خنده #پادشاه_پریان #بنگتن #استری_کیدز #کیدراما #بلک_پینک #کنجی #کنجی_کیشیموتو
#جولیت #رهایم_کن #ویرانم_کن #شعله_ورم_کن #book
#سنگدل #موسیقی #اکسپلور #هوانگ_هیونجین #فیلیکس #جونگکوک #جونگین #بنگچان #نامجون #تهیونگ #سونگمین #هان_جیسونگ #لینو #لیسا #چانگبین #جیمین #یونگی #این_دریا_طغیان_خواهد_کرد
#هری_پاتر #دراکو #اسلیترین
- ۷۲۲
- ۱۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط