" حرف است فرآوان و دگر حوصله ای نیست "

" حرف است فرآوان و دگر حوصله ای نیست "
" از بغضِ عمیق به گلویم گله ای نیست "
دیدگاه ها (۰)

از چيزى حرف می‌زد كه حرفش نبود. به چيزى می‌خنديد كه در خلوت ...

اگر میدانستی در آنسویِ سکوت چه اقتداری نهفته است، برای همیشه...

مرا به چه کسی سپردی؟که رفتی و بازنگشتی دیگر؟

گمان می‌کردم آنکه دوستم دارد، حتی اگر غرق در تاریکی‌ام باشم ...

چه بگویم که دگر حوصله ای نیست مرا...دگر از دست کسی هم گله ای...

تمام فریادهای جهان در گلویم جمع شده اند من اما حتی حوصله ی ح...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط