من دربه در ناز دوچشمان سیاهت

من دربه درِ ناز دوچشمان سیاهت
جانم به فدای تو وآن طرز نگاهت
ای بیخبر از من تو کجایی که ببینی
من تا به سحر نشسته ام چشم براهت
شاعر شده ام تا که فقط از تو بگویم 
ازگونه و از چال و از آن صورت ماهت
.
دیدگاه ها (۷)

پارت ۲

پارت ۱

تو را ناب‌تر از خیال،تو را روشن‌تر از ماه،تو را نزدیک‌تر از ...

.امیدها شبیه هم نیستند دست یکی به آسمان چنگ می زند دست یکی ب...

🦋غزل غزل بنویسم من از دو چشم سیاهتڪه برده اے دل و دین را به ...

قطره قطره اشکهایم میچکد بر دفترم ...یاد باداا .. ان نگار وُ ...

رمان بغلی من پارت۱۳۱و۱۳۲و۱۳۳و۱۳۴دیانا: تا نیم ساعت داشتیم با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط