اینجا، در این سکوتِ سرد، ایستاده‌ام.

اینجا، در این سکوتِ سرد، ایستاده‌ام.

نه کسی مانده که مرا به یاد آورد، و نه خود، یادگاری از آن روزگارانِ پیشین.

همه را راندم.

ابتدا “عزیزم” را، به بهایِ سودی ناچیز که در نهایت، جز تباهی چیزی به ارمغان نیاورد.

سپس “دوستانم” را، که سایه‌هایِ همیشگیِ زندگی‌ام بودند، با بی‌تفاوتیِ محض، ترکشان گفتم.

و در این میان، غافل از آنکه بزرگترین گناه، دور کردنِ “خودم” از “خودم” بود.

روحم را، آن چراغِ راهنما، خاموش کردم تا مسیرِ منفعت‌هایِ زودگذر را بیابم.

امروز، تنها ایستاده‌ام در میانِ خرابه‌هایِ انتخاب‌هایم.

و این تنهایی، نه از جنسِ انتخاب، که حاصلِ طرد کردنِ همه بود.

از جمله، خویشتنِ خویش را.

و حالا، اینجا، با این همه “هیچ”، معنایِ واقعیِ “دور شدن” را درک می‌کنم.

معنایی که جز اندوهی عمیق، چیزی به همراه نداشت و نخواهد داشت تا قیامت 🖤😄
دیدگاه ها (۰)

‏بنده در حال حاضر تمام "نا" ها هستم.‏ناراحت، ناکافی، نادرست،...

🔴 انسانیت سخت نیستمرد جوانی پدر پیری داشت که در بستر بیماری ...

---### رمان: سایه‌های ممنوعه (پارت6)بعد از آن شبِ طوفانی که ...

سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۳ قسمت ۳ ‌با نزدیک شدن به ا...

🖤 عقد با رئیس مافیا — پارت ۳2: پایانچند هفته بعد...همه‌چیز ب...

گاهی دلم برای خودم می‌سوزه؛ برای تمام لحظه‌هایی که لبخند زدم...

007-پنهان در مه - پارت ۱۰۱

🔸تاریخچه چادر و پوشش در ایران باستان؛ از واقعیت‌های تاریخی ت...

𝕯𝖗𝖊𝖆𝖒 𝖜𝖎𝖙𝖍 𝖒𝖊¹²_بخش اول_هرگز با کسی که سعی کرده شخصیت شما را...

🖤 پارت ۱ | «دردسر پشت در»لانا هنوز جلوی درِ عمارت ایستاده بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط