نشاندی روی زخم کهنهی من مرهم خوبی

نشاندی روی زخم کهنه‌ی من مرهم خوبی
حریمت آشنا کرده مرا با عالم خوبی

جهان، این هیچ سر درگم، فریبم داد با گندم
برای دفعه‌ی چندم نبودم آدم خوبی

گریزان از همه دنیا خودم را یافتم اینجا
خودم را با بدی هایم کنارت ای همه خوبی

رها کردی مرا از غم، نشاندی جای آن غم، غم
غمِ دیگر که خیلی دوستش دارم غم خوبی

شلوغی ضریح تو عجب آشفته گیسویی ست
سپیدی ها، سیاهی ها چه در هم برهم خوبی

تو می آیی و از نزدیک می بینم تو را آخر
همان وقتی که می میرم عجب می میرم خوبی..

#سید_حمیدرضا_برقعی
#صلی_الله_علیک_یا_ابا_عبدالله
دیدگاه ها (۱۵)

چه در چشمِ تو بود؟که چنین شیفته‌ی سِحر و فسون شُد دلِ من...#...

بی هرکه و هرچیز آری! بی تو امّا نه! که این مطروددل از بهشتِ ...

مرا آن نیمهٔ دیگر بدان، آن روح‌ِ سرگردانکه کامل می‌شود با نی...

وﻗﺘﯽ ﻓﺮﻣﺎﻧﻔﺮﻣﺎ ﺣﺎﮐﻢ ﮐﺮﻣﺎﻥ ﺷﺪ، ﺣﺴﯿﻦ ﺧﺎﻥ ﺑﻠﻮﭺ که از بزرگان شهر...

تناسخ به دنیایی دیگر پارت۵

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط