رمان

#رمان
#اسمان_شب
#BTS
#part:۳۸

سوهی:گفته بود معادل ۱۰ روز ..معادلشششش یعنی منظورش ۱۰ دقیقه بود...آه باید اونم نجات بدم
اما الان باید حساب اینو برسم چون با پای خودش اومد!
شلیکشون شروع شد ولی به لطف جلیقه های زد گلوله ای که پوشیدیم چیزیمون نشد، من بی حرکت بهش زل زدم..ماسک و کلاه و لباس سیاه هیچی جز دوتا چشم سیاه مشخص نبود
عجیبه اما احساس می‌کردم این چشما رو میشناسم
طبق انتظارم بچه ها کار این احمقا رو تموم کردن

تهیونگ:خودم میکشمت

سوهی:تا خواست بره سمتش دستشو کشیدم که روبه روم ایستاد:این با من باشه؟

تهیونگ:ولی...

سوهی:بهم اعتماد نداری؟

تهیونگ:بیشتر از خودم دارم

سوهی:پس مواظب بقیه باش ببرشون و برید بیرون به تو میسپارمشون

تهیونگ:باشه!

سوهی:تهیونگ و بچه ها رفتن بیرون و من و اون قاتله موندیم...دلم می‌خواست بگیرم ۱۰۰ تیکه اش کنم اما اینبار باید صبور باشم:خب چخبر؟

قاتل:شوخی میکنی؟نمیخوای منو بکشی؟

سوهی:مرحله به مرحله پیش میریم

قاتل:اوو فک نمیکردم اینقدر صبور باشی

سوهی:من مثل تو نیستم

قاتل:صد در صد من از تو بالا ترم

سوهی:تو همیشه تو زمینی و من تو اسمونا خر لعنتی
دیگه منتظر حرفی نموندم و رفتم به سمتش حمله کردم(دعواشونو گذاشتم)
دیدگاه ها (۷۰)

#رمان#اسمان_شب #BTS #part:۳۹سوهی:تعادلم رو بزور حفظ کرده بود...

این همه کیوتی رو نمیتوننمممممممممممم

#رمان #اسمان_شب #BTS #part:۳۷ سوهی:وقتی رسیدیم اول از همه خودم وارد شدم و گفتم بقیه منتظر  باش در کمال تعجب همه جا خالی بودم اروم اروم و با احتیاط قدم برمیداشتم که یهو یک فردی که به زمین نشسته بود

#رمان#اسمان_شب#BTS#part:۳۶سوهی:خب بریم سر اصل موضوعجی هوپ:او...

د𝑀𝓎 𝒮𝒶𝒹𝒾𝓈𝓂𝒾پارت ۱۲به سمت اتاق حجوم آوردم..خودمو پرت کردم روی...

فیک Findingپارت 4:ویوی جین:پسرک که پشت در نشسته بود و سرش را...

همیشگی من

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط