ᴘᴀʀᴛ30
15 سال בروغ◁❚❚▷ıllıllı
؋ـصل سوم
[پادشاه گــ♛ـنـاه گم شده بود و
همه چیز عادی بود!]
همین نشونه کافیه تا مطمئن بشم: الکس اینجا نیست.
نگاهش به من میافتد و با نیشخندی گلایهآمیز از سر تا پام را برانداز میکند.
ولی چیزی که بیشتر توجهش را جلب کرده، دختریست کنارم.
موهای طلایی بلند و چشمانی سبز، به سبزی جنگل. بله، جیسوست که چهرهاش را تغییر داده.
شلوارک کوتاهی پوشیدم که تا ر/انهایم م/علوم است، همراه با پیراهن مردانهای که درون شلوار فرو کردهام و دو دکمهی بالایش باز است.
صدای فالکو بلند میشود:
«ببین کی اینجاست… بانوی ما!»
نیشخندش عمیقتر میشود و مستقیم در چشمانم نگاه میکند.
سرم را به گوش جیسو نزدیک میکنم و آرام در گوشش زمزمه میکنم:
«هیچ جهنمی از جایی که داریم میریم لعنتیتر نیست… از کنارم دور نشو وگرنه این جهنم تو را در ر میگرد و دیگر راه فراری نیست.»
فالکو با اخم میگوید:
«از وقتی مشهور شدی، زیادی مغرور شدی، نه؟»
درست میگوید… اون فقط شخصیت را به یاد دارد که قبلاً من فقط یه دختر ۱۶ سالهی ضعیف بودم که همیشه به الکس میچسبید.
لبخند تمسخرآمیزی میزنم. نگاهش برق خاصی دارد... دلتنگی؟ نه، محاله.
به سمتش میروم و با لحنی سرد و دستوری میگویم:
«میخوایم وارد مهمونی بشیم. بلیط من مجانیه، درسته فالکو؟»
او با حالت نمایشی اخم میکند، بعد میخندد:
«مطمئنی، جوجه؟ بدونی… اگه الکس بفهمه با یه پسر بودی، کارت تمومه.»
با حالتی شوخ، دستهایم را بالا میگیرم:
« پسر و من؟اوه فالکو، زیادی سخت میگیری. من فقط یه دختر معصومم!»
جیسو ساکت است، چون حتی یه کلمه روسی بلد نیست.
به فالکو لبخندی اغواگرانه میزنم:
«نمیای ما رو همراهی کنی؟ ملکهی تاریکی رو بیهمراه گذاشتن درست نیست — حتی اگه شوهرش فقط بدلش باشه!»
کمی مکث میکند، حرفم را تحلیل میکند، بعد دروازه را باز میکند.
با اشارهام، جیسو را صدا میزنم تا وارد شود.
دروازهها گشوده میشوند و صدای موسیقی بلند در فضا میپیچد.
جمعیتی پر از زن و مرد، که آمدهاند تا گناههایشان را سنگینتر کنند و خود را درگناه وتاریکی فرو کنند زندگی دیگر برایشان معنایی ندارد.
در هر مهمانی که الکس برپا میکند، دروازهای به جهنم باز میشود جهنم خود مهمانی های الکس است...
دخترها میرق/صند، پسرها مین/وشند، دود س/یگار و ش/راب فضا را پر کرده.
استخر بزرگ وسط باغ، میزهای مملو از نوشیدنی، لباسهایی که چیزی برای پنهان کردن باقی نگذاشتهاند و تاریکی درون خود را با اغراق فریاد میزنند و افتخار میکند بالاخره انگار به خونه تاریکی ام برگشته ام...
به اطراف نگاه میکنم.
احساس میکنم دوباره همان دخترِ ۱۶ سالهام…
دختری که برای اولین بار پا به چنین مهمانیای گذاشت.
ɴᴇᴡ ᴘᴏꜱᴛ
ʏᴏᴜ ʜɪᴛ ᴍᴇ ꜱᴏ ʜᴇʏ ʜᴇʏ, ꜱᴏ ʜᴇʏ ɪ'ᴍ ᴏᴋᴀʏ ʙᴜᴛ ɪ'ᴍ ꜱᴛɪʟʟ ʜᴀᴠɪɴɢ ᴀ ᴘʀᴏʙʟᴇᴍ
#مود#حق#اقیانوس_میدزی#ایتزی#فوریو#وایرال#سرگرمی#طنز#یجی#لیا#ریوجین#چریونگ#یونا#چوپ#جی_وای_پی#دنس#ایت_گرل#کیپاپ#اکسپلور#ویسگون#لیسا#رزی#جیسو#ج
#BTS #army #bangtan #namjoon #Jin #Suga #Jhope #Jimin #tahyung #Jungkook 𝆤 𝆤𝆤𝆤 𝆤𝆤𝆤 𝆤 𝆤𝆤𝆤𝆤 𝆤𝆤 𝆤𝆤 𝆤 #Video #clip #Music #Factor #Walipier #Profile︶ ֢ ⏝ ֢ ︶ ୨୧ ︶ ֢ ⏝ ֢
؋ـصل سوم
[پادشاه گــ♛ـنـاه گم شده بود و
همه چیز عادی بود!]
همین نشونه کافیه تا مطمئن بشم: الکس اینجا نیست.
نگاهش به من میافتد و با نیشخندی گلایهآمیز از سر تا پام را برانداز میکند.
ولی چیزی که بیشتر توجهش را جلب کرده، دختریست کنارم.
موهای طلایی بلند و چشمانی سبز، به سبزی جنگل. بله، جیسوست که چهرهاش را تغییر داده.
شلوارک کوتاهی پوشیدم که تا ر/انهایم م/علوم است، همراه با پیراهن مردانهای که درون شلوار فرو کردهام و دو دکمهی بالایش باز است.
صدای فالکو بلند میشود:
«ببین کی اینجاست… بانوی ما!»
نیشخندش عمیقتر میشود و مستقیم در چشمانم نگاه میکند.
سرم را به گوش جیسو نزدیک میکنم و آرام در گوشش زمزمه میکنم:
«هیچ جهنمی از جایی که داریم میریم لعنتیتر نیست… از کنارم دور نشو وگرنه این جهنم تو را در ر میگرد و دیگر راه فراری نیست.»
فالکو با اخم میگوید:
«از وقتی مشهور شدی، زیادی مغرور شدی، نه؟»
درست میگوید… اون فقط شخصیت را به یاد دارد که قبلاً من فقط یه دختر ۱۶ سالهی ضعیف بودم که همیشه به الکس میچسبید.
لبخند تمسخرآمیزی میزنم. نگاهش برق خاصی دارد... دلتنگی؟ نه، محاله.
به سمتش میروم و با لحنی سرد و دستوری میگویم:
«میخوایم وارد مهمونی بشیم. بلیط من مجانیه، درسته فالکو؟»
او با حالت نمایشی اخم میکند، بعد میخندد:
«مطمئنی، جوجه؟ بدونی… اگه الکس بفهمه با یه پسر بودی، کارت تمومه.»
با حالتی شوخ، دستهایم را بالا میگیرم:
« پسر و من؟اوه فالکو، زیادی سخت میگیری. من فقط یه دختر معصومم!»
جیسو ساکت است، چون حتی یه کلمه روسی بلد نیست.
به فالکو لبخندی اغواگرانه میزنم:
«نمیای ما رو همراهی کنی؟ ملکهی تاریکی رو بیهمراه گذاشتن درست نیست — حتی اگه شوهرش فقط بدلش باشه!»
کمی مکث میکند، حرفم را تحلیل میکند، بعد دروازه را باز میکند.
با اشارهام، جیسو را صدا میزنم تا وارد شود.
دروازهها گشوده میشوند و صدای موسیقی بلند در فضا میپیچد.
جمعیتی پر از زن و مرد، که آمدهاند تا گناههایشان را سنگینتر کنند و خود را درگناه وتاریکی فرو کنند زندگی دیگر برایشان معنایی ندارد.
در هر مهمانی که الکس برپا میکند، دروازهای به جهنم باز میشود جهنم خود مهمانی های الکس است...
دخترها میرق/صند، پسرها مین/وشند، دود س/یگار و ش/راب فضا را پر کرده.
استخر بزرگ وسط باغ، میزهای مملو از نوشیدنی، لباسهایی که چیزی برای پنهان کردن باقی نگذاشتهاند و تاریکی درون خود را با اغراق فریاد میزنند و افتخار میکند بالاخره انگار به خونه تاریکی ام برگشته ام...
به اطراف نگاه میکنم.
احساس میکنم دوباره همان دخترِ ۱۶ سالهام…
دختری که برای اولین بار پا به چنین مهمانیای گذاشت.
ɴᴇᴡ ᴘᴏꜱᴛ
ʏᴏᴜ ʜɪᴛ ᴍᴇ ꜱᴏ ʜᴇʏ ʜᴇʏ, ꜱᴏ ʜᴇʏ ɪ'ᴍ ᴏᴋᴀʏ ʙᴜᴛ ɪ'ᴍ ꜱᴛɪʟʟ ʜᴀᴠɪɴɢ ᴀ ᴘʀᴏʙʟᴇᴍ
#مود#حق#اقیانوس_میدزی#ایتزی#فوریو#وایرال#سرگرمی#طنز#یجی#لیا#ریوجین#چریونگ#یونا#چوپ#جی_وای_پی#دنس#ایت_گرل#کیپاپ#اکسپلور#ویسگون#لیسا#رزی#جیسو#ج
#BTS #army #bangtan #namjoon #Jin #Suga #Jhope #Jimin #tahyung #Jungkook 𝆤 𝆤𝆤𝆤 𝆤𝆤𝆤 𝆤 𝆤𝆤𝆤𝆤 𝆤𝆤 𝆤𝆤 𝆤 #Video #clip #Music #Factor #Walipier #Profile︶ ֢ ⏝ ֢ ︶ ୨୧ ︶ ֢ ⏝ ֢
- ۶.۸k
- ۱۷ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط