دیشب دستش را بوسیدم

دیشب دستش را بوسیدم
چقدر عطر خوبی میداد
چه مرد شایسته ای بود
می گفت جد من است
حاج بابام ؛پیر غلام اهل بیت
نمیدانم در رامسر بودم یا نه
کودک بودم و دستان م
در دستان جوان حاج بابام بود
چقدر پر افتخار بود
صدایش زدم حاج بابا
مرا در آغوش گرفت
چقدر احساس خوبی داشتم
از آن خواب
میخواستم بیدار نشوم
و در کنارش بمانم
از بس که احساس نزدیکی می کردم
به روح بلندش و قلب زیبایش

اندکی با هم قدم زدیم و
به دریاچه ای رسیدیم
و بر سکوی سنگی ایستادیم
و به آسمان نگاه کردیم
تا به چشمانش نگاه کردم
از خواب بیدار گشتم
چه رازی است با آن نگاه زیبا
و عجیبش که نگفته سخن ها دارد

و گفتم :برایم چه داری در آن چشم ها
چه با خود میاری در آن چشم ها

و گفت :حب حسین را تکرار کن نورااا
حب حسین و اولاد حسین (ع)☝️🕊️


#کهکشان‌نیستی
#فکر‌و‌ذکر
#حب‌حسین
#حاج‌بابا
#پیر‌غلام
#نورااا‌سادات
#محرم
#قم
دیدگاه ها (۱۰)

عذر خواهم که بی مقدمه می نویسم :از میان این همه جانور هزار پ...

سلام به تو از گذشته، در اینجا من تو را نمی شناسم، در این مقط...

بچه ها میخولم یه خاطره خیلی خنده دار براتون تعریف کنم.... آم...

#part_5#پایان_خوش_داستان_من که بابام رو دیدم شروع کرد داد زد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط