Custom bride part : ۲
یک ازدواج راحت کسی که تختش رو گرم کنه و غذاش رو بپزه این رو به صراحت نگفته بود اما می دونستم منظور حرفاش چیه
اگرچه نمی دونم چرا مردی به خوش تیپی نامجون به یه عروس سفارشی نیاز داره خوش تیپ هم کم لطفی بود
یک عکس از خودش بهم داده بود و گفت این تنها عکسیه که داره به نظر میرسید بدون اینکه بدونه ازش گرفته شده بالای اسبی بود صورتش حالتی خشن داشت
نمیتونستم موهاش یا رنگ چشماش رو بخاطر کلاه استتسونی که روی سرش بود تشخیص بدم اما هیچ شکی وجود نداشت که جذاب و خوش قیافه است
ترسناک بهترین کلمه ای بود که میتونستم برای توصیف کردنش توی عکس استفاده کنم
نمیتونستم تصور کنم که مردی مثل اون نیاز به سفارش یک عروس داشته باشه اما من اینجام فکر کنم دردسرهای عشق رو نمیخواست قرار نبود گل و بلبل باشه هر کدوم نقش خودمون رو ایفا میکردیم
کلماتش سرد بودن و اون زمان بود که ایده ی پیدا کردن شاهزاده ی جذابم رو از پنجره بیرون انداختم وقتی برای اولین بار از برنامه عروس کابوی سفارشی مطلع شدم ایدههای عاشقانه کوچک توی ذهنم می رقصیدن اما از ایمیلهاش و این واقعیت که حتی دنبالم نیومده تا من رو به مزرعه ببره واضح بود که دروغ نگفته همه اش برای راحتی کار خودش بود
اون حتی از من عکسی هم نخواست تنها چیزی که میخواست بدونه این بود که میتونم آشپزی کنم تمیز کنم و با کامپیوتر کار کنم یا نه تا حد زیادی هدف اصلیش همین بود آژانس همسریابی یک بررسی از پیش زمینه من انجام داده بود و من مطمئن نیستم که چی بهش گفتن
چشمام رو بستم و به زودی با تکون خوردنهای کامیون به خواب رفتم نمیدونم چقدر گذشته، اما لمس دستی که به دستم میزد از خواب بیدارم کرد
ارل گفت: × رسیدیم
به خانه بزرگی که به سبک مزرعه بود نگاه کردم که کاملاً از چوب ساخته شده بود یک ایوان دور تا دورش رو احاطه کرده بود و تابهای سفید روی ایوان میدیدم درب ورودی دوتایی به رنگ آبی تیره بود که حس می کردی داره ازت استقبال میکنه
در کامیون رو باز کردم، میخواستم چیزهای بیشتری ببینم اما ارل مچ دستم رو گرفت
× بذار کمکت کنم
اون از کامیون خارج شد و به سمت من اومد تا به من کمک کنه پایین بیام
تا اونجایی که می تونستم ببینم زمین بود پر از انبارهای خالدار
+ خیلی قشنگه
ارل قبل از اینکه به کامیون برگردم و کیفم رو بردارم فقط سرش رو به نشانه موافقت تکان داد
چند مرد از انبار سفید نزدیک به خانه بیرون اومدن هر دو کلاه خودشون رو بالا بردن و سلام کردن سرم رو براشون تکان دادم
یکی از چیزهایی که همیشه در مورد بزرگ شدن در مزرعه دوست داشتم این بود که همیشه شلوغ بود و من عاشق آشپزی کردنم
من و مامان میتونستیم ساعتها برای مردها غذا بپزیم و ارزشش رو داشت چونکه وقتی بعد از یک روز کاری سخت وارد خانه میشدن چهره شون از خوشی برق میزد بهم این حس رو میداد که انگار بهم نیاز دارن و بخشی از چیزی هستم من دوباره اون احساس رو می خوام
× بذار داخل خونه رو بهت نشون بدم
ارل رو از پله های ایوان دنبال کردم درهای خانه رو باز کرد و مستقیماً به اتاق نشیمن رفت همه چیز ساده و مینیمال بود به نظر میرسید که یه زن هرگز حتی پا داخل اینجا نذاشته روی دیوارها قاب یا عکسی نبود و تنها وسایلش شامل سه مبل بود که رو به یک صفحه تلویزیون غول پیکر قرار داشتن اتاق نشیمن بزرگ بود و به اتاق غذاخوری و آشپزخانه متصل میشد
اتاق غذاخوری یک میز چوبی داشت که احتمالاً می تونست پانزده نفر رو اطرافش جا بده، اما آشپزخونه اش زیبا بود
ایستادم حتی متوجه نشدم که داشتم به سمتش کشیده میشدم پیشخوانش تماما گرانیتی بود
یک سینک مخصوص به خودش داشت یه دیوارش دارای چهار تا اجاق گاز و فر بود لوازم فولادی ضد زنگ عملا برق میزدن فکر میکنم فقط برای این آشپزخونه با نامجون ازدواج کنم
ارل در حالی که از آشپزخانه عبور میکرد گفت :
× کاملاً جدید و مدرنه
برگشتم و بهش نگاه کردم که هنوز در اتاق نشیمن ایستاده و من رو تماشا میکنه
+ چند نفر اینجا کار میکنن؟
× خانم اگه خودتون رو حساب کنید مجموعاً هجده نفر
من قطعاً میتونم از عهده ی هجده نفر داخل همچین آشپزخانه ای بر بیام نگاهی به ساعت انداختم الان ساعت یک بعد از ظهر بود
+ پرسیدم وقت شام چه ساعتیه؟
در حالی که شروع به باز کردن کشوها میکردم تا ببینم جای وسایل رو پیدا کنم
× ساعت شش
شنیدم که از پشت سرم گفت در حالی که یک پیشبند پیدا کردم و اون رو برداشتم پشت گردنم بستم و مطمئن شدم که هیچکدوم از تار موهای فرفری بلوندم که که از دم اسبیام بیرون زده بودن رو دور گردنم رها نکنم.
سلام به عزیزان گلم اینم از پارت دوم عروس سفارشی امیدوارم که خوشتون بیاد لایک و کامنت بزارید حمایت فراموش نشه خوشگلا
اگرچه نمی دونم چرا مردی به خوش تیپی نامجون به یه عروس سفارشی نیاز داره خوش تیپ هم کم لطفی بود
یک عکس از خودش بهم داده بود و گفت این تنها عکسیه که داره به نظر میرسید بدون اینکه بدونه ازش گرفته شده بالای اسبی بود صورتش حالتی خشن داشت
نمیتونستم موهاش یا رنگ چشماش رو بخاطر کلاه استتسونی که روی سرش بود تشخیص بدم اما هیچ شکی وجود نداشت که جذاب و خوش قیافه است
ترسناک بهترین کلمه ای بود که میتونستم برای توصیف کردنش توی عکس استفاده کنم
نمیتونستم تصور کنم که مردی مثل اون نیاز به سفارش یک عروس داشته باشه اما من اینجام فکر کنم دردسرهای عشق رو نمیخواست قرار نبود گل و بلبل باشه هر کدوم نقش خودمون رو ایفا میکردیم
کلماتش سرد بودن و اون زمان بود که ایده ی پیدا کردن شاهزاده ی جذابم رو از پنجره بیرون انداختم وقتی برای اولین بار از برنامه عروس کابوی سفارشی مطلع شدم ایدههای عاشقانه کوچک توی ذهنم می رقصیدن اما از ایمیلهاش و این واقعیت که حتی دنبالم نیومده تا من رو به مزرعه ببره واضح بود که دروغ نگفته همه اش برای راحتی کار خودش بود
اون حتی از من عکسی هم نخواست تنها چیزی که میخواست بدونه این بود که میتونم آشپزی کنم تمیز کنم و با کامپیوتر کار کنم یا نه تا حد زیادی هدف اصلیش همین بود آژانس همسریابی یک بررسی از پیش زمینه من انجام داده بود و من مطمئن نیستم که چی بهش گفتن
چشمام رو بستم و به زودی با تکون خوردنهای کامیون به خواب رفتم نمیدونم چقدر گذشته، اما لمس دستی که به دستم میزد از خواب بیدارم کرد
ارل گفت: × رسیدیم
به خانه بزرگی که به سبک مزرعه بود نگاه کردم که کاملاً از چوب ساخته شده بود یک ایوان دور تا دورش رو احاطه کرده بود و تابهای سفید روی ایوان میدیدم درب ورودی دوتایی به رنگ آبی تیره بود که حس می کردی داره ازت استقبال میکنه
در کامیون رو باز کردم، میخواستم چیزهای بیشتری ببینم اما ارل مچ دستم رو گرفت
× بذار کمکت کنم
اون از کامیون خارج شد و به سمت من اومد تا به من کمک کنه پایین بیام
تا اونجایی که می تونستم ببینم زمین بود پر از انبارهای خالدار
+ خیلی قشنگه
ارل قبل از اینکه به کامیون برگردم و کیفم رو بردارم فقط سرش رو به نشانه موافقت تکان داد
چند مرد از انبار سفید نزدیک به خانه بیرون اومدن هر دو کلاه خودشون رو بالا بردن و سلام کردن سرم رو براشون تکان دادم
یکی از چیزهایی که همیشه در مورد بزرگ شدن در مزرعه دوست داشتم این بود که همیشه شلوغ بود و من عاشق آشپزی کردنم
من و مامان میتونستیم ساعتها برای مردها غذا بپزیم و ارزشش رو داشت چونکه وقتی بعد از یک روز کاری سخت وارد خانه میشدن چهره شون از خوشی برق میزد بهم این حس رو میداد که انگار بهم نیاز دارن و بخشی از چیزی هستم من دوباره اون احساس رو می خوام
× بذار داخل خونه رو بهت نشون بدم
ارل رو از پله های ایوان دنبال کردم درهای خانه رو باز کرد و مستقیماً به اتاق نشیمن رفت همه چیز ساده و مینیمال بود به نظر میرسید که یه زن هرگز حتی پا داخل اینجا نذاشته روی دیوارها قاب یا عکسی نبود و تنها وسایلش شامل سه مبل بود که رو به یک صفحه تلویزیون غول پیکر قرار داشتن اتاق نشیمن بزرگ بود و به اتاق غذاخوری و آشپزخانه متصل میشد
اتاق غذاخوری یک میز چوبی داشت که احتمالاً می تونست پانزده نفر رو اطرافش جا بده، اما آشپزخونه اش زیبا بود
ایستادم حتی متوجه نشدم که داشتم به سمتش کشیده میشدم پیشخوانش تماما گرانیتی بود
یک سینک مخصوص به خودش داشت یه دیوارش دارای چهار تا اجاق گاز و فر بود لوازم فولادی ضد زنگ عملا برق میزدن فکر میکنم فقط برای این آشپزخونه با نامجون ازدواج کنم
ارل در حالی که از آشپزخانه عبور میکرد گفت :
× کاملاً جدید و مدرنه
برگشتم و بهش نگاه کردم که هنوز در اتاق نشیمن ایستاده و من رو تماشا میکنه
+ چند نفر اینجا کار میکنن؟
× خانم اگه خودتون رو حساب کنید مجموعاً هجده نفر
من قطعاً میتونم از عهده ی هجده نفر داخل همچین آشپزخانه ای بر بیام نگاهی به ساعت انداختم الان ساعت یک بعد از ظهر بود
+ پرسیدم وقت شام چه ساعتیه؟
در حالی که شروع به باز کردن کشوها میکردم تا ببینم جای وسایل رو پیدا کنم
× ساعت شش
شنیدم که از پشت سرم گفت در حالی که یک پیشبند پیدا کردم و اون رو برداشتم پشت گردنم بستم و مطمئن شدم که هیچکدوم از تار موهای فرفری بلوندم که که از دم اسبیام بیرون زده بودن رو دور گردنم رها نکنم.
سلام به عزیزان گلم اینم از پارت دوم عروس سفارشی امیدوارم که خوشتون بیاد لایک و کامنت بزارید حمایت فراموش نشه خوشگلا
- ۵۶۴
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط