A KISS MADE OF BLOOD
PART:14
°°°°°°°°°°°
(اسلاید بعد استایل میکا)
«مهمانی سایه ها»
موسیقی آرام شروع شد. صدای آرام حرفها، خندههای کوتاه، و بوی الکل گرانقیمت. سالن اصلی عمارت لی، امشب پر از مهمان بود. بزرگان خانوادههای مافیایی، سیاستمداران، و البته…حضور پررنگ خانوادهی جئون.
میکا در پیراهن چرم مشکیاش ایستاده بود. سرد. آرام. با لبخندی که روی صورتش نقاشی شده بود. تفنگ کوچک اما کشندهای که در آستر چرم کت کوتاهش قایم شده بود، حس سنگینی به او میداد. یک یادآوری دائمی از نقشه. باید این کار را میکرد. برای خانوادهاش. برای خودش. اما هر قدمی که برمیداشت، انگار قلبش یک قدم عقب میرفت.
جونگکوک را ندیده بود. میدانست او آنجاست. حسش میکرد. مثل یک نیروی مغناطیسی خطرناک. صدای پدرش از کنارش آمد. «میکا.»
لی سونگهو نگاهش را از میان جمعیت به دخترش انداخت. «همه دارن نگاه میکنن. حواست باشه.»
میکا لبخندش را محکمتر کرد. «دیشب رو خوب یادم رفته.»
پدرش چشمهایش را باریک کرد. «یادت رفته؟یا فراموش کردی با کی بودی؟»
میکا سرد جواب داد: «یادم رفته از کی دستور گرفتم.»
سونگهو اخم کرد، اما قبل از اینکه چیزی بگوید، یک نفر دیگر به آنها نزدیک شد. لی هیون. با نگاهی پر از نگرانی. «عمو. میکا...کمی نگرانم. همه چیز خیلی…متشنجه.»
سونگهو پوزخند زد. «این طبیعیه. پدران باید نگران باشن.»
میکا متوجه شد پدرش دارد با کلمات بازی میکند. «پدران؟»
سونگهو بدون نگاه کردن به او، نگاهش را در جمعیت چرخاند. و ناگهان…میکا او را دید. جئون جونگکوک. در گوشهی سالن ایستاده بود. تنها. مرکزی. و نگاهی که…انگار از پشت جمعیت میکا را پیدا کرده بود. پدرش با صدایی آرام که فقط میکا شنید، گفت: «اون اونجاست. و منتظر توئه.»
میکا سرش را آهسته به سمت پدرش چرخاند. «چرا؟»
سونگهو به جونگکوک اشاره کرد. «دیشب دیدی که شوخی نمیکنم، مگه نه؟»
میکا نگاهش را به سمت جونگکوک برگرداند. جونگکوک هنوز آنجا بود. اما این بار… نگاهش تیزتر شده بود. میکا تصمیم گرفت. یک ریسک. خیلی بزرگ. به سمت پدرش چرخید. و با صدایی که کمی بلندتر از همیشه بود، گفت: «معمولاً…من کارها رو خودم انجام میدم. نیازی به دستور کسی نیست.»
پدرش اخم کرد. «منظورت چیه؟»
میکا به سمت جونگکوک قدم برداشت. تمام نگاهها حالا روی او بود. فقط نه نگاههای مهمانی. نگاههای خانواده.
نگاههای دشمن.وقتی به جونگکوک رسید، نگاهش را مستقیم در چشمهای او قفل کرد. جونگکوک انگار متوجه شد. کمی سرش را جلو آورد. میکا خیلی آرام طوری که فقط خودشان بفهمند، دستی به کت چرمش برد و تفنگ را کمی بیشتر بیرون آورد. و با نوک انگشتش…یک ضربهی خیلی ظریف به دستهی تفنگ زد. یک چشمک کوچک. یک علامت. جونگکوک نگاهش لحظهای افتاد روی همان حرکت کوچک.
میکا به همان اندازه آهسته و آرام گفت: «پدرم دیشب...گفت باید بکشمت.»
بوی عطرش پیچید بینشان. همان بوی آشنا…که میکا باید از ذهنش پاک میکرد اما نمیتوانست. صدایش پایین بود. خطرناک آرام. «و تو اومدی به خودم بگی که قراره بکُشیم؟»
میکا بدون مکث جواب داد: «نه. اومدم بگم که نمیخوام این بازی مضحک رو برات بازی کنم.»
جونگکوک کمکم لبخند زد. که هیچوقت معلوم نبود تهدید است یا علاقه. «پس…داری جونمو نجات میدی؟»
میکا نگاهش را ثابت نگه داشت. «داری اشتباه برداشت میکنی.»
جونگکوک کمی بیشتر خم شد. «پس چرا خیلی سوسکی این رو نشونم دادی؟»
میکا دستش را روی تفنگ گذاشت. به نشانه اینکه *حقیقت دارد.* آرام گفت: «چون…اگه امشب یکی بخواد بکشت، اون من نیستم.»
چشمهای جونگکوک برای اولین بار، خطرناکتر شدند. «فهمیدم…پس پدرت میخواد با دست تو منو حذف کنه.»
میکا به آرومی سر تکون داد. «میخواد ثابت کنم هنوز طرفِ خاندان لیام.»
جونگکوک لبخند محوی زد. نفسش نزدیک گوش میکا. زمزمهای مثل تیغ: «خب…تو الان کدوم طرفی؟»
میکا نفسش گیر کرد. از واقعیت. بدترین سؤال ممکن بود. در آنسوی سالن، هر دو خانواده در حال نگاه کردن بودند. بدون اینکه بفهمند این مکالمه از هر جنگ مافیایی مرگبارتر است.
جونگکوک گفت:«جواب ندی…خودم حدس میزنم ولی میدونم یه چیز رو تصمیم گرفتی…اینکه…امشب نمیکشیَم.»
سکوت. سکوتی که از هر شلیک گلوله خطرناکتر بود. و درست در همان لحظه چراغهای سالن یک لحظه خاموش شد. و صدای فریادی کوتاه از سمت تراس بلند شد. همه برگشتند. میکا و جونگکوک کنار هم چرخیدند.
جنگ…
شروع شده بود.
به مراتب زودتر از چیزی که هر دو فکر میکردند.
(اهنگوووو😭😭)
°°°°°°°°°°°
(اسلاید بعد استایل میکا)
«مهمانی سایه ها»
موسیقی آرام شروع شد. صدای آرام حرفها، خندههای کوتاه، و بوی الکل گرانقیمت. سالن اصلی عمارت لی، امشب پر از مهمان بود. بزرگان خانوادههای مافیایی، سیاستمداران، و البته…حضور پررنگ خانوادهی جئون.
میکا در پیراهن چرم مشکیاش ایستاده بود. سرد. آرام. با لبخندی که روی صورتش نقاشی شده بود. تفنگ کوچک اما کشندهای که در آستر چرم کت کوتاهش قایم شده بود، حس سنگینی به او میداد. یک یادآوری دائمی از نقشه. باید این کار را میکرد. برای خانوادهاش. برای خودش. اما هر قدمی که برمیداشت، انگار قلبش یک قدم عقب میرفت.
جونگکوک را ندیده بود. میدانست او آنجاست. حسش میکرد. مثل یک نیروی مغناطیسی خطرناک. صدای پدرش از کنارش آمد. «میکا.»
لی سونگهو نگاهش را از میان جمعیت به دخترش انداخت. «همه دارن نگاه میکنن. حواست باشه.»
میکا لبخندش را محکمتر کرد. «دیشب رو خوب یادم رفته.»
پدرش چشمهایش را باریک کرد. «یادت رفته؟یا فراموش کردی با کی بودی؟»
میکا سرد جواب داد: «یادم رفته از کی دستور گرفتم.»
سونگهو اخم کرد، اما قبل از اینکه چیزی بگوید، یک نفر دیگر به آنها نزدیک شد. لی هیون. با نگاهی پر از نگرانی. «عمو. میکا...کمی نگرانم. همه چیز خیلی…متشنجه.»
سونگهو پوزخند زد. «این طبیعیه. پدران باید نگران باشن.»
میکا متوجه شد پدرش دارد با کلمات بازی میکند. «پدران؟»
سونگهو بدون نگاه کردن به او، نگاهش را در جمعیت چرخاند. و ناگهان…میکا او را دید. جئون جونگکوک. در گوشهی سالن ایستاده بود. تنها. مرکزی. و نگاهی که…انگار از پشت جمعیت میکا را پیدا کرده بود. پدرش با صدایی آرام که فقط میکا شنید، گفت: «اون اونجاست. و منتظر توئه.»
میکا سرش را آهسته به سمت پدرش چرخاند. «چرا؟»
سونگهو به جونگکوک اشاره کرد. «دیشب دیدی که شوخی نمیکنم، مگه نه؟»
میکا نگاهش را به سمت جونگکوک برگرداند. جونگکوک هنوز آنجا بود. اما این بار… نگاهش تیزتر شده بود. میکا تصمیم گرفت. یک ریسک. خیلی بزرگ. به سمت پدرش چرخید. و با صدایی که کمی بلندتر از همیشه بود، گفت: «معمولاً…من کارها رو خودم انجام میدم. نیازی به دستور کسی نیست.»
پدرش اخم کرد. «منظورت چیه؟»
میکا به سمت جونگکوک قدم برداشت. تمام نگاهها حالا روی او بود. فقط نه نگاههای مهمانی. نگاههای خانواده.
نگاههای دشمن.وقتی به جونگکوک رسید، نگاهش را مستقیم در چشمهای او قفل کرد. جونگکوک انگار متوجه شد. کمی سرش را جلو آورد. میکا خیلی آرام طوری که فقط خودشان بفهمند، دستی به کت چرمش برد و تفنگ را کمی بیشتر بیرون آورد. و با نوک انگشتش…یک ضربهی خیلی ظریف به دستهی تفنگ زد. یک چشمک کوچک. یک علامت. جونگکوک نگاهش لحظهای افتاد روی همان حرکت کوچک.
میکا به همان اندازه آهسته و آرام گفت: «پدرم دیشب...گفت باید بکشمت.»
بوی عطرش پیچید بینشان. همان بوی آشنا…که میکا باید از ذهنش پاک میکرد اما نمیتوانست. صدایش پایین بود. خطرناک آرام. «و تو اومدی به خودم بگی که قراره بکُشیم؟»
میکا بدون مکث جواب داد: «نه. اومدم بگم که نمیخوام این بازی مضحک رو برات بازی کنم.»
جونگکوک کمکم لبخند زد. که هیچوقت معلوم نبود تهدید است یا علاقه. «پس…داری جونمو نجات میدی؟»
میکا نگاهش را ثابت نگه داشت. «داری اشتباه برداشت میکنی.»
جونگکوک کمی بیشتر خم شد. «پس چرا خیلی سوسکی این رو نشونم دادی؟»
میکا دستش را روی تفنگ گذاشت. به نشانه اینکه *حقیقت دارد.* آرام گفت: «چون…اگه امشب یکی بخواد بکشت، اون من نیستم.»
چشمهای جونگکوک برای اولین بار، خطرناکتر شدند. «فهمیدم…پس پدرت میخواد با دست تو منو حذف کنه.»
میکا به آرومی سر تکون داد. «میخواد ثابت کنم هنوز طرفِ خاندان لیام.»
جونگکوک لبخند محوی زد. نفسش نزدیک گوش میکا. زمزمهای مثل تیغ: «خب…تو الان کدوم طرفی؟»
میکا نفسش گیر کرد. از واقعیت. بدترین سؤال ممکن بود. در آنسوی سالن، هر دو خانواده در حال نگاه کردن بودند. بدون اینکه بفهمند این مکالمه از هر جنگ مافیایی مرگبارتر است.
جونگکوک گفت:«جواب ندی…خودم حدس میزنم ولی میدونم یه چیز رو تصمیم گرفتی…اینکه…امشب نمیکشیَم.»
سکوت. سکوتی که از هر شلیک گلوله خطرناکتر بود. و درست در همان لحظه چراغهای سالن یک لحظه خاموش شد. و صدای فریادی کوتاه از سمت تراس بلند شد. همه برگشتند. میکا و جونگکوک کنار هم چرخیدند.
جنگ…
شروع شده بود.
به مراتب زودتر از چیزی که هر دو فکر میکردند.
(اهنگوووو😭😭)
- ۱.۶k
- ۰۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط